دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۹۲۲

مولوی
هم تو شمعی هم تو شاهد هم تو می هم بهاری در میان ماه دی
هر طرف از عشق تو پر سوخته آفتاب و صد هزاران همچو دی
چون همیشه آتشت در نی فتد رفت شکر زین هوس در جان نی
سر بریدی صد هزاران را به عشق زهره نی جان را که گوید های و هی
عاشقان سازیده اند از چشم بد خانه ها زیر زمین چون شهر ری
نیست از دانش بتر اشکنجه ای وای آنک ماند اندر نیک و بی
آن زنان مصر اندر بیخودی زخم ها خورده نکرده وای وی
در شب معراج شاه از بیخودی صد هزاران ساله ره را کرده طی
برشکن از باده های بیخودان تخته بندی ز استخوان و عرق و پی
شمس تبریزی تو ما را محو کن ز آنک تو چون آفتابی ما چو فی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

در این ابیات، شاعر با بیانی عرفانی و شورانگیز، محبوب را تجلی تمام‌عیار هستی، منبع حیات و روشنایی می‌داند که حتی در تاریک‌ترین و سردترین لحظات روحی، نویدبخشِ بهاری جاودان است. او با نگاهی وحدت‌گرایانه، حضور محبوب را در همه چیز جاری می‌بیند و تأکید می‌کند که رسیدن به حقیقتِ عشق، جز با فدا کردنِ «منِ» خودخواه و گذر از حصارِ تنگِ عقل و دانش‌های ظاهری ممکن نیست.

شاعر از مخاطبِ خود (شمس تبریزی) می‌خواهد که او را از این «منِ» محدود برهاند. در این مسیر، او «بی‌خودی» یا همان رهایی از آگاهیِ متعارف را ابزاری برای رسیدن به وصال می‌داند و با ارجاع به داستان‌های اساطیری و عرفانی، نشان می‌دهد که عاشقان راستین در راهِ عشق، از درد و رنجِ جسمانی فراتر رفته و به چنان وحدتی می‌رسند که زمان و مکان برایشان بی‌معنا می‌شود.

معنای روان

هم تو شمعی هم تو شاهد هم تو می هم بهاری در میان ماه دی

تو برای من همه چیزی؛ هم هدایت‌گر و روشنی‌بخشی، هم خودِ محبوب و زیبا هستی، و هم مستیِ جان‌بخش. تو حتی در روزهای سخت و سردِ ناامیدی، بهارِ حیات و تازگی را به جانم می‌آوری.

نکته ادبی: شمع، شاهد و می استعاره از انوار الهی، زیبایی مطلق و جذبه‌ی عشق هستند.

هر طرف از عشق تو پر سوخته آفتاب و صد هزاران همچو دی

هر سوی که بنگری، در برابر عظمت عشق تو، جان‌ها سوخته و خاکستر شده‌اند. شدتِ این عشق چنان است که خورشید و هزاران پدیده درخشان دیگر، در برابر شعله‌اش چیزی به شمار نمی‌آیند.

نکته ادبی: استفاده از مبالغه برای نشان دادن غلبه‌ی عشق بر پدیده‌های کیهانی.

چون همیشه آتشت در نی فتد رفت شکر زین هوس در جان نی

وقتی آتشِ عشقِ تو به درونِ جان (که همچون نی، توخالی است) می‌افتد، شیرینیِ حقیقیِ هستی آشکار می‌شود؛ چرا که این هوس و خواهشِ درونی، با سوختنِ «من»، جای خود را به شهدِ وصال می‌دهد.

نکته ادبی: نی در ادبیات عرفانی استعاره از جانِ آدمی است که در جوفِ آن، نغمه‌یِ حقیقت یا آتشِ عشق جای می‌گیرد.

سر بریدی صد هزاران را به عشق زهره نی جان را که گوید های و هی

تو با شمشیرِ عشق، بسیاری از مدعیانِ «منیت» را از پای درآوردی. در این میدانِ عشق، چنان هیبت و شکوهی هست که هیچ‌کس را یارایِ اعتراض یا شکوه کردن نیست.

نکته ادبی: کنایه از ناتوانیِ عقل و نفسِ اماره در برابرِ قدرتِ جذبِ عشق.

عاشقان سازیده اند از چشم بد خانه ها زیر زمین چون شهر ری

عاشقانِ حقیقی برای در امان ماندن از نگاهِ آلوده و حسادت‌آمیزِ دیگران (چشم بد)، خانه‌یِ دلِ خود را در لایه‌های پنهانی و درونیِ وجود بنا کرده‌اند؛ جایی که از دیدِ نامحرمان پنهان است.

نکته ادبی: شهر ری در اینجا نمادِ استعاریِ پناهگاه و خلوتگاهِ درونی و دور از دسترسِ اغیار است.

نیست از دانش بتر اشکنجه ای وای آنک ماند اندر نیک و بی

هیچ شکنجه‌ای سخت‌تر از گیر افتادن در قفسِ دانش‌های رسمی و ظاهری نیست. وای بر کسی که در بندِ قضاوت‌های دوگانه (خوب و بد) اسیر مانده و از حقیقتِ یکتایی دور افتاده است.

نکته ادبی: نیک و بی اشاره به دوتایی‌ها و قضاوت‌های عقلانی و اعتباری است.

آن زنان مصر اندر بیخودی زخم ها خورده نکرده وای وی

زنانِ مصر که در داستانِ یوسف، چنان غرقِ زیبایی و حیرت شدند که دستِ خود را بریدند اما درد را حس نکردند، نمونه‌ای از عاشقان‌اند که در بی‌خودی، رنجِ جسم را فراموش می‌کنند و ناله‌ای بر نمی‌آورند.

نکته ادبی: تلمیح به داستان قرآنی و ادبیِ یوسف و زلیخا و زنان مصری.

در شب معراج شاه از بیخودی صد هزاران ساله ره را کرده طی

در حالتِ «بی‌خودی» و رهایی از قیدِ زمان و مکان، چنان سرعتی در سلوک حاصل می‌شود که می‌توان ره صد ساله را یک‌شبه پیمود؛ همان‌گونه که پیامبر در شبِ معراج، از تمامِ مرزهای هستی گذشت.

نکته ادبی: تلمیح به واقعه معراج و مفهوم عرفانی طی‌الارض.

برشکن از باده های بیخودان تخته بندی ز استخوان و عرق و پی

با شرابِ حقیقت و بی‌خودی، این کالبدِ خاکی و استخوانی را درهم بشکن و از قیودِ جسمانی رها شو، تا روحِ بلندپروازِ تو آزاد گردد.

نکته ادبی: کنایه از فنایِ جسم و رهایی از وابستگی‌های مادی.

شمس تبریزی تو ما را محو کن ز آنک تو چون آفتابی ما چو فی

ای شمسِ تبریزی، مرا از این وجودِ محدود و خودخواه پاک کن (محو کن)؛ چرا که تو همچون خورشیدِ حقیقت، منبعِ نوری و ما تنها سایه‌ای هستیم که در برابرِ تو معنا می‌یابیم.

نکته ادبی: تضاد میان آفتاب (شمس) و فی (سایه/پرتو) برای بیان نسبتِ عاشق و معشوق.

آرایه‌های ادبی

استعاره شمع، شاهد، می، آفتاب

محبوب را به منبع نور، زیبایی و مستی تشبیه کرده است.

تلمیح زنان مصر، شب معراج

اشاره به داستان‌های تاریخی و دینی برای تبیینِ جایگاه عشق و بی‌خودی.

نماد نی، سایه

نی نماد جانِ آدمی و سایه نماد وجودِ ناچیز در برابر خورشید حقیقت است.