دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۹۲۱

مولوی
ساقی این جا هست ای مولا بلی ره دهد ما را بر آن بالا بلی
پیش آن لب های آری گوی او بنده گردد شکر و حلوا بلی
هست چشمش قلزم مستی نعم هست جعدش مایه سودا بلی
این همه بگذشت آن سرو سهی خوش برآید همچو گل با ما بلی
چون بخسبم زیر سایه نخل او من شوم شیرینتر از خرما بلی
هم عسس هم دزد ای جان هر شبی سیم دزدد زان قمرسیما بلی
چون برآید آفتاب روی او دزد گردد عاجز و رسوا بلی
ناشتاب آن کس که او حلوا خورد در دماغ او کند صفرا بلی
بس کن آن کس کو سری پنهان کند روید از سر گلشن اخفی بلی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اشعار بازتابی از شور و شیدایی عرفانی است که در آن شاعر با زبانی سرشار از استعاره و ایهام، به توصیف حضور معشوق ازلی می‌پردازد. فضا، فضای خلسه و بیخودیِ عاشق است که در حضور ساقیِ معنا، از تعلقات دنیوی رها شده و به تماشای جمالِ حقیقت نشسته است.

سراینده با استفاده از نمادهای طبیعت، پیوندی میان زیبایی‌های ظاهری و حقایق باطنی برقرار کرده و خواننده را دعوت می‌کند تا در سایه این حقیقت، از شرِ تاریکی‌های نفسانی رهایی یابد و به کمال مطلوب برسد.

معنای روان

ساقی این جا هست ای مولا بلی ره دهد ما را بر آن بالا بلی

ای سرور و مولای من، ساقیِ جان در این مجلس حضور دارد و با وجودِ خویش، راهِ صعود به درجات عالیِ عرفانی را بر ما می‌گشاید.

نکته ادبی: واژه «ساقی» استعاره از پیر طریقت یا جلوه حق است و «بلی» در اینجا علاوه بر معنای تأکید، یادآور پیمان ازلی (الست) است.

پیش آن لب های آری گوی او بنده گردد شکر و حلوا بلی

در برابر سخنان شیرین و دل‌انگیزِ آن معشوق که مدام با مهر و آری پاسخ می‌گوید، شیرینی‌های دنیوی مانند قند و حلوا در نظر عاشق بی‌ارزش و کوچک می‌شوند.

نکته ادبی: «آری‌گوی» صفتی است برای معشوق که نشان‌دهنده لطف و پذیرش اوست.

هست چشمش قلزم مستی نعم هست جعدش مایه سودا بلی

چشمانِ فریبنده او همچون دریایی از مستی و حیرت است و گیسوان پیچ‌درپیچش مایه سرگشتگی و سودای عاشق در طریق عشق است.

نکته ادبی: «قلزم» به معنای دریای عمیق است و «سودا» در اینجا به معنای عشقِ تند و آشفته‌کننده است.

این همه بگذشت آن سرو سهی خوش برآید همچو گل با ما بلی

آن معشوق که همچون سروی بلند و زیباست، در گذر خود، چنان طراوت و شادمانی به همراه می‌آورد که ما نیز در کنار او همچون گلی شکوفا می‌شویم.

نکته ادبی: «سرو سهی» کنایه از قد بلند و موزون معشوق است.

چون بخسبم زیر سایه نخل او من شوم شیرینتر از خرما بلی

هنگامی که من در پناهِ حضور و سایه‌سارِ وجودِ آن معشوق (که مانند نخلِ پربار است) آرام می‌گیرم، وجودم از حلاوتِ حضور او شیرین‌تر از خرما می‌شود.

نکته ادبی: تشبیه عاشق به خرما در کنار نخل، نمادی از پرورش یافتنِ عاشق در سایه معشوق است.

هم عسس هم دزد ای جان هر شبی سیم دزدد زان قمرسیما بلی

ای جان، در تاریکیِ هر شب، آن معشوقِ ماه‌چهره هم نقش نگهبان را دارد و هم نقش دزد را، که سیم و زرِ وجودِ عاشق را می‌رباید.

نکته ادبی: «عسس» به معنای پاسبان و شبگرد است؛ این تناقض که معشوق هم نگهبان است و هم رباینده، به قدرتِ سلبِ اختیارِ عاشق توسط معشوق اشاره دارد.

چون برآید آفتاب روی او دزد گردد عاجز و رسوا بلی

هنگامی که خورشیدِ رخسارِ آن معشوق طلوع می‌کند، آن دزدِ شب‌رو (نفس و تاریکی) در برابر نورِ حقیقت عاجز و رسوا می‌شود.

نکته ادبی: تضاد میان «شب/دزد» و «آفتاب/رسوایی»، تمثیلی از پیروزی نورِ معرفت بر تاریکیِ جهل و نفس است.

ناشتاب آن کس که او حلوا خورد در دماغ او کند صفرا بلی

کسی که به جای غذای جان، به دنبالِ شیرینی‌هایِ فریبنده و دنیوی است، باید بداند که این افراط در نهایت در مزاجِ روحیِ او صفرا و بیماری ایجاد می‌کند.

نکته ادبی: «صفرا» در طب سنتی نماد تندی، خشم و بیماری است و در اینجا استعاره از ناآرامی‌های درونی ناشی از دلبستگی به دنیاست.

بس کن آن کس کو سری پنهان کند روید از سر گلشن اخفی بلی

سخن را کوتاه کن؛ چرا که کسی که رازِ عشق را در نهانخانه دل مخفی نگه دارد، این حقیقت در باغچه پنهانِ ضمیرش بهتر و زیباتر می‌روید.

نکته ادبی: «گلشنِ اخفی» به معنای پنهان‌ترینِ پنهان‌ها یا همان سِرّ درون است که جایگاه واقعی عشق است.

آرایه‌های ادبی

استعاره قلزم مستی

چشم معشوق به دریایی بیکران از مستی تشبیه شده است.

تشبیه سرو سهی

معشوق به سروی بلند و موزون تشبیه شده که نماد زیبایی و استقامت است.

پارادوکس (تضاد) هم عسس هم دزد

توصیف معشوق به دو نقش متناقض برای نشان دادن قدرت او در تسلط بر عاشق.

نماد آفتاب

نمادی از حقیقتِ درخشان و جمالِ معشوق که تاریکی‌های نفسانی را از بین می‌برد.