دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۹۱۹

مولوی
گر سران را بی سری درواستی سرنگونان را سری درواستی
از برای شرح آتش های غم یا زبانی یا دلی برجاستی
یا شعاعی زان رخ مهتاب او در شب تاریک غم با ماستی
یا کسی دیگر برای همدمی هم از آن رو بی سر و بی پاستی
گر اثر بودی از آن مه بر زمین ناله ها از آسمان برخاستی
ور نه دست غیر تستی بر دهان راست و چپ بی این دهان غوغاستی
گر از آن در پرتوی بر دل زدی یا به دریا یا خود او دریاستی
ور نه غیرت خاک زد در چشم دل چشمه چشمه سوی دریاهاستی
نیست پروای دو عالم عشق را ور نه ز الا هر دو عالم لاستی
عشق را خود خاک باشی آرزو است ور نه عاشق بر سر جوزاستی
تا چو برف این هر دو عالم در گداز ز آتش عشق جحیم آساستی
اژدهای عشق خوردی جمله را گر عصا در پنجه موساستی
لقمه ای کردی دو عالم را چنانک پیش جوع کلب نان یکتاستی
پیش شمس الدین تبریز آمدی تا تجلی هاش مستوفاستی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات بازتابی از اندیشه عرفانی پیرامون ماهیتِ بی‌کران و ویران‌گرِ عشقِ الهی است؛ عشقی که فراتر از قیودِ عقلِ جزئی‌نگر و وابستگی‌های مادی، هستیِ عاشق را در خود هضم می‌کند. در این نگاه، عاشق برای رسیدن به حقیقت باید از حصارِ منیت (سر) رها شود و به سوی نیستیِ محض گام بردارد تا همچون برف در برابرِ آتشِ این عشق، ذوب شود و به بقای حقیقی برسد.

شاعر با بهره‌گیری از تمثیلاتِ قدرتمند، شمس تبریزی را کانونِ این تجلی و خورشیدِ حقیقت معرفی می‌کند که حضورش تمامیِ عالمِ دوگانه را ناچیز و فانی می‌سازد. در این فضا، زبان و استدلال، یارایِ وصفِ این احوال را ندارند و تنها راه، تجربه‌ی بی‌واسطه‌ی این آتشِ سوزان و رهایی از بندهای تعلقات است.

معنای روان

گر سران را بی سری درواستی سرنگونان را سری درواستی

اگر بزرگان و سردمداران برای رسیدن به حقیقت، نیاز دارند که سرِ غرور و خودخواهیِ خود را فدا کنند، پس آن‌هایی که در حضیضِ ذلت و ناآگاهی هستند، برای تعالی، نیاز به سری از جنسِ دانایی دارند.

نکته ادبی: واژه درواستی (در اینجا به معنای بایسته و سزاوار است) فعلی کهن است که در فارسیِ کلاسیک برای بیان ضرورت یا استحقاق به کار می‌رفته است.

از برای شرح آتش های غم یا زبانی یا دلی برجاستی

برای آنکه بتوان از آتشِ سوزانِ غمِ عشق سخن گفت، دیگر زبانِ عادی کارآمد نیست و تنها قلبی آگاه و پابرجا می‌تواند عمقِ این آتش را درک کند.

نکته ادبی: استفاده از تقابل زبان و دل برای بیانِ ناتوانیِ ابزارِ بیان در برابرِ تجربه‌ی عرفانی.

یا شعاعی زان رخ مهتاب او در شب تاریک غم با ماستی

یا اگر پرتویی از چهره‌ی ماه گونه‌ی او در شبِ تاریکِ اندوه‌ها با ما همراه بود، آن تاریکی به کلی از بین می‌رفت.

نکته ادبی: تشبیه معشوق به مهتاب در تاریکی، استعاره‌ای برای هدایت و امید در دورانِ غربت و غم است.

یا کسی دیگر برای همدمی هم از آن رو بی سر و بی پاستی

یا شاید کسی دیگر برای همراهی با ما یافت شود که او نیز همانند من از بندِ تعلقات و خودخواهی (سر و پا) رها شده باشد.

نکته ادبی: بی‌سر و پا بودن در ادبیات عرفانی کنایه از وارستگی و رهایی از قیدِ عقل و عملِ دنیوی است.

گر اثر بودی از آن مه بر زمین ناله ها از آسمان برخاستی

اگر ذره‌ای از تأثیرِ آن ماه (معشوق) بر این خاکدانِ زمین متجلی می‌شد، صدای ناله‌ها و فغانِ آسمانیان از شدتِ این تجلی بلند می‌گشت.

نکته ادبی: اغراق برای نشان دادن عظمت و تأثیرگذاریِ وجودِ معشوق بر کلِ هستی.

ور نه دست غیر تستی بر دهان راست و چپ بی این دهان غوغاستی

وگرنه اگر این صدایی که می‌شنوی از جانبِ حق نباشد، این همه غوغایِ چپ و راست در عالم، چیزی جز هیاهویِ بیهوده نیست.

نکته ادبی: اشاره به اینکه هر سخنی که رنگِ خدایی نداشته باشد، لغو و بیهوده (غوغاستی) است.

گر از آن در پرتوی بر دل زدی یا به دریا یا خود او دریاستی

اگر پرتویی از آن درگاهِ الهی بر دل بتابد، دل چنان گسترده می‌شود که یا خود دریا می‌گردد و یا به دریایِ حقیقت متصل می‌شود.

نکته ادبی: تغییرِ وضعیتِ ظرف (دل) به مظروف (دریا) نشانه تعالیِ روح است.

ور نه غیرت خاک زد در چشم دل چشمه چشمه سوی دریاهاستی

و اگر چنین نشود و غیرتِ حق یا موانعِ دنیا همچون خاشاک در چشمِ دل رود، این چشم چشمه‌ای جوشان از اشک می‌گردد که به سوی دریاها سرازیر است.

نکته ادبی: تضاد میان چشمه شدنِ چشم و رسیدن به دریا، کنایه از دردِ هجران است.

نیست پروای دو عالم عشق را ور نه ز الا هر دو عالم لاستی

عشقِ واقعی، هیچ اعتنایی به دو عالم (دنیا و آخرت) ندارد؛ چرا که اگر عشق بخواهد آن‌ها را در نظر گیرد، هر دو را با «لا» (نفی) از میان برمی‌دارد.

نکته ادبی: اشاره کنایی به کلمه «لا» در لا اله الا الله و فنا کردنِ هستیِ مجازی در برابرِ حقیقتِ توحیدی.

عشق را خود خاک باشی آرزو است ور نه عاشق بر سر جوزاستی

عشق خود خواهانِ خاکساری و فروتنی است؛ وگرنه عاشق اگر اسیرِ ظاهرِ هستی می‌شد، بر سرِ پوسته و قشرِ عالم متوقف می‌ماند.

نکته ادبی: جوزا در اینجا به معنای پوسته‌ی سختِ گردو یا تمثیلی از ظاهرِ فریبنده است.

تا چو برف این هر دو عالم در گداز ز آتش عشق جحیم آساستی

تا جایی که این دو عالم همچون برف در برابرِ آتشِ جهنم‌گونه‌ی عشق، گداخته و محو شوند.

نکته ادبی: تشبیه جهان به برف و عشق به آتش، بیانگرِ ناپایداریِ هستی در برابرِ قدرتِ عشق است.

اژدهای عشق خوردی جمله را گر عصا در پنجه موساستی

اژدهایِ عشق تمامیِ تعلقات را می‌بلعد، همان‌طور که عصایِ موسی (در مقامِ معجزه) تمامیِ سحرها و بافته‌هایِ ساحران را بلعید.

نکته ادبی: اشاره به داستان قرآنی حضرت موسی و تبدیل عصا به اژدها؛ نمادی از قدرتِ قاهرِ عشق بر باطل.

لقمه ای کردی دو عالم را چنانک پیش جوع کلب نان یکتاستی

عشق دو عالم را چنان لقمه کرد و بلعید که گویی این دو عالم در برابرِ گرسنگیِ سگ، تنها یک نانِ ناچیز است.

نکته ادبی: توصیفِ حقارتِ دنیا در برابرِ عظمتِ طلبِ عاشق به کمکِ تمثیلِ سگ و نان.

پیش شمس الدین تبریز آمدی تا تجلی هاش مستوفاستی

این عشقِ بی‌کران به سوی شمس تبریزی آمد، تا تجلیات و درخششِ آن در وجودِ او به کمال و استیفایِ کامل برسد.

نکته ادبی: اشاره به جایگاهِ شمس به عنوانِ مظهرِ تامِ تجلیاتِ الهی در عرفانِ مولانا.

آرایه‌های ادبی

استعاره آتشِ غم

غم و اندوهِ ناشی از هجران به آتش تشبیه شده که سوزاننده و دگرگون‌کننده است.

نماد مهتاب

نمادِ حضورِ معشوق و نورِ هدایت در تاریکی‌هایِ دنیایِ فانی.

تلمیح عصا در پنجه موسی

اشاره به معجزه‌ی حضرت موسی و بلعیدنِ سحرِ ساحران توسطِ اژدها برای نشان دادنِ قدرتِ قاهرِ عشق.

مراعات نظیر برف، گداز، آتش

استفاده از واژگانی که در یک حوزه‌ی معنایی (تغییرِ حالتِ ماده) قرار دارند.

پارادوکس بی‌سر و بی پا

تناقضِ ظاهری برای نشان دادنِ وضعیتِ عاشق که از قیودِ عقل و جسم آزاد شده است.