دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۹۱۸

مولوی
می زنم حلقه در هر خانه ای هست در کوی شما دیوانه ای
مرغ جان دیوانه آن دام شد دام عشق دلبری دردانه ای
عقل ها نعره زنان کآخر کجاست در جنون دریادلی مردانه ای
ای خدا مجنون آن لیلی کجاست تا به گوشش دردمیم افسانه ای
ز آنک گوش عقل نامحرم بود از فسون عاشقان بیگانه ای
سلسله زلفی که جان مجنون او است میل دارد با شکسته شانه ای
شهر ما پرفتنه و پرشور شد الغیاث از فتنه فتانه ای
زوتر ای قفال مفتاحی بساز کز فرج باشد ورا دندانه ای
هین خمش کن کژ مرو فرزین نه ای کی چو فرزین کژ رود فرزانه ای

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قطعه تصویرگر حال عاشقی است که در جستجوی حقیقت، عقلِ مصلحت‌اندیش را کنار نهاده و در کوی یار، سرگردانِ جنونِ عشق شده است. شاعر با تکیه بر نمادهای عرفانی، از ناتوانیِ عقلِ جزئی در درک اسرارِ عاشقانه سخن می‌گوید و تأکید دارد که برای گشودن گره‌های این راه، نیاز به کلیدی فراتر از منطقِ بشری (عنایت الهی) است.

فضا، فضایی سرشار از تلاطم و حیرت است؛ گویی عاشق در میان تضاد عقل و عشق گرفتار آمده و در نهایت، خاموشی و تسلیم را تنها راه نجات می‌داند. او هشدار می‌دهد که در این مسیرِ خطیر، نباید بی‌گدار به آب زد و ادعای بزرگی داشت، چرا که راه عشق، راهی است که تنها واصلانِ حقیقی می‌توانند در آن گام بردارند.

معنای روان

می زنم حلقه در هر خانه ای هست در کوی شما دیوانه ای

در پیِ یافتنِ حقیقت به هر دری می‌زنم، اما در نهایت می‌بینم که تنها در محله و کویِ شماست که عاشقِ دیوانه‌ای چون من جای دارد.

نکته ادبی: حلقه زدن به کنایه از تقاضا و جستجو است.

مرغ جان دیوانه آن دام شد دام عشق دلبری دردانه ای

مرغِ جانِ من، اسیرِ دامِ عشق شد؛ عشقی که به یک دلبرِ بی‌همتا و یگانه تعلق دارد و این گرفتاری برایم دردی شیرین به همراه آورده است.

عقل ها نعره زنان کآخر کجاست در جنون دریادلی مردانه ای

عقل‌های حسابگر، با فریاد و حیرت می‌پرسند که کجاست آن شجاعتِ مردانه و جسارتی که بتوان با آن در دریای جنون غوطه‌ور شد؟

ای خدا مجنون آن لیلی کجاست تا به گوشش دردمیم افسانه ای

خدایا، آن مجنونِ افسانه‌ای که عاشقِ لیلی بود کجاست؟ تا من بتوانم در گوش او داستانِ درد و رنجِ خود را بازگو کنم.

ز آنک گوش عقل نامحرم بود از فسون عاشقان بیگانه ای

زیرا که گوشِ عقلِ مصلحت‌سنج، شایستگیِ شنیدنِ اسرار و جادوهایِ پنهانِ عاشقان را ندارد و از این مقوله کاملاً بیگانه است.

سلسله زلفی که جان مجنون او است میل دارد با شکسته شانه ای

زلفِ یار که چون زنجیری جانِ مجنون را دربند کشیده است، گویی میل دارد که با شانه‌ای شکسته و متواضع آراسته شود.

شهر ما پرفتنه و پرشور شد الغیاث از فتنه فتانه ای

شهرِ وجودِ من از فتنه و آشوبی که چشمانِ زیبای یار به پا کرده، پرشور و غوغا شده است. فریاد از دست این زیباییِ فتنه‌انگیز!

زوتر ای قفال مفتاحی بساز کز فرج باشد ورا دندانه ای

ای کلیدسازِ اسرار، زودتر کلیدی بساز که دندانه‌هایش متناسب با قفلِ وجودِ من باشد تا گشایشی در کارم حاصل شود.

هین خمش کن کژ مرو فرزین نه ای کی چو فرزین کژ رود فرزانه ای

خاموش باش و ادعای بزرگی مکن؛ تو در بازیِ هستی، مهره‌ی «فرزین» (وزیر) نیستی که مجاز به حرکتِ آزادانه باشی. آیا یک انسانِ خردمند اجازه دارد مانند فرزین، کج‌روی کند؟

آرایه‌های ادبی

استعاره مرغ جان

اشاره به روح و جانِ آدمی که در این دنیا به دام افتاده است.

تلمیح مجنون آن لیلی

اشاره به داستان مشهور لیلی و مجنون به عنوان نماد عشقِ شوریده و بی‌قرار.

نمادگرایی قفل و کلید

استفاده از قفل برای نشان دادنِ بسته بودنِ دریچه‌های دل به روی حقیقت و کلید برای اشاره به عنایت و گشایشِ الهی.

اصطلاح فنی (شطرنج) فرزین

استفاده از حرکتِ مهره فرزین (وزیر) در شطرنج برای نقد کسانی که بدون شایستگی، ادعای بزرگی و آزادیِ عملِ بی‌حد و حصر دارند.