دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۹۰۶

مولوی
گوید آن دلبر که چون همدل شدی با هوس همراه و هم منزل شدی
از میان نقش ها پنهان شدی در جهان جان ها حاصل شدی
هم برآوردی سر از لطف خدا هم به شمشیر خدا بسمل شدی
پیش آتش رو تو از نقصان مترس چونک از آتش چنین کامل شدی
عشرت دیوانگان را دیده ای ننگ بادت باز چون عاقل شدی
چون نه ای حیوان چه مست سبزه ای چون نمردی چون در آب و گل شدی
آستین شه صلاح الدین بگیر ور نگیری باطل باطل شدی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قطعه از اشعار عرفانی، دعوت‌نامه‌ای است برای رهایی از بندهای تعلقات دنیوی و خردِ جزئی‌نگر. شاعر در این فضای روحانی، سالک را مخاطب قرار می‌دهد تا از ظاهر فریبنده‌ی جهان بگذرد و با غرق شدن در دریای عشق الهی، به کمالِ وجودی برسد. در این مسیر، مرگِ ارادی یا همان «فنا»، کلیدِ رسیدن به حیاتِ جاودان و حقیقتِ هستی است.

تأکیدِ اصلی بر عبور از عقلِ مصلحت‌اندیش و پیوستن به جاده‌ی تسلیم و رضا است. شاعر با اشاره به نامِ پیر و مرادِ خود، بر ضرورتِ همراهی با یک راهنمایِ الهی برای طی کردنِ این طریقِ دشوار و پرآشوب تأکید می‌ورزد و بازگشت به عالمِ عقل و منطقِ زمینی را پس از چشیدنِ لذتِ بی‌خودی و شوریدگی، نوعی پس‌روی و ننگ می‌داند.

معنای روان

گوید آن دلبر که چون همدل شدی با هوس همراه و هم منزل شدی

آن یار و دلبر الهی می‌گوید: اکنون که با من هم‌دل و هم‌نفس شدی و با هوس‌های پاکِ عاشقی، هم‌خانه و همراهِ من گشتی...

نکته ادبی: هم‌منزل کنایه از محرمیت، قربت و رسیدن به ساحتِ وحدت با محبوب است.

از میان نقش ها پنهان شدی در جهان جان ها حاصل شدی

از میانِ صورت‌ها و نقش‌های ظاهریِ جهانِ مادی پنهان شدی و در عالمِ جان‌ها و حقیقتِ هستی، به نتیجه و کمال رسیدی.

نکته ادبی: نقش‌ها اشاره به کثرت و مظاهر گوناگون هستی دارد که مانعِ دیدنِ حقیقتِ واحد هستند.

هم برآوردی سر از لطف خدا هم به شمشیر خدا بسمل شدی

هم با لطف و عنایت خدا سر از خاک برداشتی و وجود یافتی، و هم با تیغِ عشق و اراده‌ی الهی، قربانیِ راهِ حق شدی.

نکته ادبی: بسمل یعنی ذبح‌شده و قربانی؛ اشاره به فنا شدنِ خودخواهی در پیشگاهِ حق است.

پیش آتش رو تو از نقصان مترس چونک از آتش چنین کامل شدی

به میانِ آتشِ آزمون و عشق برو و از کم شدن یا سوختنِ خویش نهراس؛ زیرا تو با عبور از این آتش، به پختگی و کمالِ واقعی دست یافته‌ای.

نکته ادبی: آتش در متون عرفانی نمادِ ابتلا، بلا و پاک‌سازیِ جان از زنگارِ نفس است.

عشرت دیوانگان را دیده ای ننگ بادت باز چون عاقل شدی

تو که یک‌بار لذت و شورِ مستیِ عاشقان و دیوانگانِ راهِ حق را چشیده‌ای، بسیار شرم‌آور است که دوباره بخواهی به بندِ عقلِ مصلحت‌اندیش و سرد برگردی.

نکته ادبی: دیوانگان در این سیاق به معنای عارفانِ بی‌خودی از عشق است که فراتر از عقلِ منطقی عمل می‌کنند.

چون نه ای حیوان چه مست سبزه ای چون نمردی چون در آب و گل شدی

تو که حیوان نیستی، چرا مانند حیوانات تنها به دنبالِ سبزه‌زارِ لذت‌های دنیوی هستی؟ تو که هنوز به معنای واقعی نمرده‌ای و از خودِ حیوانی رها نشده‌ای، چگونه گرفتارِ تن و بدن و دنیا شدی؟

نکته ادبی: آب و گل استعاره از تن و کالبد خاکی است که روح را در خود زندانی کرده است.

آستین شه صلاح الدین بگیر ور نگیری باطل باطل شدی

دامنِ پیر و راهنمایِ خود، صلاح‌الدین را رها مکن؛ چرا که اگر از او جدا شوی و در این مسیرِ خطیر همراهِ او نباشی، وجودت تباه و تمامِ عمرت بر باد رفته است.

نکته ادبی: صلاح‌الدین اشاره به صلاح‌الدین زرکوب، از مریدانِ خاص و مرشدانِ مولانا است.

آرایه‌های ادبی

استعاره آتش

نمادِ رنج‌ها، بلاها و آزمون‌های سختِ عشق است که موجبِ پختگی و کمالِ سالک می‌شود.

تضاد و پارادوکس عاقل و دیوانه

شاعر جایگاهِ عقلِ مصلحت‌اندیشِ زمینی را در برابرِ مستی و شوریدگیِ عارفانه، پست و ناچیز می‌شمارد.

کنایه آب و گل

استعاره‌ای از جسم، کالبد خاکی و تعلقاتِ مادی است که روح را در خود محبوس کرده‌اند.