دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۸۹۷

مولوی
بوی باغ و گلستان آید همی بوی یار مهربان آید همی
از نثار جوهر یارم مرا آب دریا تا میان آید همی
با خیال گلستانش خارزار نرمتر از پرنیان آید همی
از چنین نجار یعنی عشق او نردبان آسمان آید همی
جوع کلبم را ز مطبخ های جان لحظه لحظه بوی نان آید همی
زان در و دیوارهای کوی دوست عاشقان را بوی جان آید همی
یک وفا می آر و می بر صد هزار این چنین را آن چنان آید همی
هر که میرد پیش حسن روی دوست نابمرده در جنان آید همی
کاروان غیب می آید به عین لیک از این زشتان نهان آید همی
نغزرویان سوی زشتان کی روند بلبل اندر گلبنان آید همی
پهلوی نرگس بروید یاسمین گل به غنچه خوش دهان آید همی
این همه رمز است و مقصود این بود کان جهان اندر جهان آید همی
همچو روغن در میان جان شیر لامکان اندر مکان آید همی
همچو عقل اندر میان خون و پوست بی نشان اندر نشان آید همی
وز ورای عقل عشق خوبرو می به کف دامن کشان آید همی
وز ورای عشق آن کش شرح نیست جز همین گفتن که آن آید همی
بیش از این شرحش توان کردن ولیک از سوی غیرت سنان آید همی
تن زنم زیرا ز حرف مشکلش هر کسی را صد گمان آید همی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اشعار بازتاب‌دهنده تجلی حضور خداوند در آفرینش و سیر عارفانه انسان به سوی حقیقت مطلق است. شاعر با زبانی نمادین و سرشار از استعاره، از نفوذ جهان غیب در جهان محسوس سخن می‌گوید و تأکید دارد که وصال الهی، نیازمند گذشتن از خویشتن و رسیدن به مرتبه‌ای از شناخت است که فراتر از عقل و استدلال‌های معمولی است.

در نهایت، شاعر به این نکته اشاره دارد که اسرار الهی چنان عمیق و پرمخاطره‌اند که بیان‌شان با زبان و کلمات دشوار است و ممکن است به سوءتفاهم بینجامد، بنابراین سکوت و خاموشی را راهی برای حفظ حرمت این حریم مقدس می‌داند.

معنای روان

بوی باغ و گلستان آید همی بوی یار مهربان آید همی

بوی خوش باغ و گلستانِ معرفت به مشام می‌رسد و رایحه حضورِ یار مهربان در حالِ نزدیک شدن است.

نکته ادبی: آید همی: در اینجا 'همی' نشان‌دهنده استمرار و تداوم فعل است.

از نثار جوهر یارم مرا آب دریا تا میان آید همی

از بخشندگی و ریزشِ اشکِ شوقِ یار، دریایی از عمق و معنا در دل من پدیدار گشته است.

نکته ادبی: نثار جوهر یارم: استعاره از اشک‌ها یا بخشش‌های ارزشمند معشوق است.

با خیال گلستانش خارزار نرمتر از پرنیان آید همی

با داشتنِ خیالِ آن گلستانِ روحانی، حتی خارهای بیابان در نظر من از پارچه‌های ابریشمی نرم‌تر و دلپذیرتر جلوه می‌کند.

نکته ادبی: پرنیان: پارچه‌ای ابریشمی و بسیار لطیف است که در ادب کهن نماد لطافت است.

از چنین نجار یعنی عشق او نردبان آسمان آید همی

عشق همچون نجاری ماهر است که از سختی‌ها، نردبانی برای رسیدن به آسمانِ معنویت می‌سازد.

نکته ادبی: نجار در اینجا استعاره از 'عشق' است که ساختارِ وجودی انسان را تغییر می‌دهد.

جوع کلبم را ز مطبخ های جان لحظه لحظه بوی نان آید همی

گرسنگیِ حریصانه و بی‌پایانِ من (مانند گرسنگی سگ) اکنون با بوی نانی که از مطبخِ جانِ الهی می‌آید، در حالِ برطرف شدن است.

نکته ادبی: جوع کلب: کنایه از خواهش‌های نفسانی سیری‌ناپذیر که اینجا با غذاهای معنوی آرام می‌گیرد.

زان در و دیوارهای کوی دوست عاشقان را بوی جان آید همی

از در و دیوارهای کوی دوست، چنان رایحه‌ی حیات و معنویت به مشام می‌رسد که گویی جانِ عاشقان تازه می‌شود.

نکته ادبی: بوی جان: اضافه استعاری؛ حیات و سرزندگی که از محیط مقدس به جان عاشق منتقل می‌شود.

یک وفا می آر و می بر صد هزار این چنین را آن چنان آید همی

اگر اندکی وفاداری به پیشگاه یار ببری، او صدها هزار برابر به تو بازمی‌گرداند؛ سنتِ الهی در پاسخ به محبت، این‌چنین است.

نکته ادبی: یک وفا می آر: دستور به عملِ خالصانه و یک‌رنگی در برابر معشوق.

هر که میرد پیش حسن روی دوست نابمرده در جنان آید همی

هر کس پیش از فرارسیدن مرگِ طبیعی، با مرگِ ارادی (ترک خواهش‌های نفسانی) در برابر حسنِ روی دوست بمیرد، پیش از مرگِ جسمانی وارد بهشتِ حقیقت شده است.

نکته ادبی: اشاره به حدیث 'موتوا قبل ان تموتوا'.

کاروان غیب می آید به عین لیک از این زشتان نهان آید همی

کاروانِ عالم غیب، همواره در برابر دیدگانِ بصیرت در حرکت است، اما انسان‌های کوته‌فکر و زشت‌سیرت از دیدنِ آن محروم‌اند.

نکته ادبی: به عین: با چشم دل یا به صورتِ واضح و عیان.

نغزرویان سوی زشتان کی روند بلبل اندر گلبنان آید همی

چگونه زیبایی‌ها به سوی زشتان می‌روند؟ هرگز چنین نیست؛ همچنان که بلبل همیشه در پی گلستان است، جان‌های پاک نیز به دنبال هم‌جنسان خود هستند.

نکته ادبی: جناس و هم‌نشینی معنوی؛ بیانِ قانونِ سنخیت.

پهلوی نرگس بروید یاسمین گل به غنچه خوش دهان آید همی

در طبیعت، گل یاسمن در کنار گل نرگس می‌روید و غنچه با گلبرگ‌های خود، دهانی خندان و زیبا می‌سازد.

نکته ادبی: تصویرسازی از نظم و هماهنگی جهان که بازتابی از وحدتِ حق است.

این همه رمز است و مقصود این بود کان جهان اندر جهان آید همی

تمام این تشبیهات، رمزی بود برای بیان این حقیقت که آن جهانِ برتر، در همین جهانِ محسوس نیز حضور دارد و جاری است.

نکته ادبی: رمز: اشاره به این که ظاهر شعر، پرده‌ای بر روی حقایق عرفانی است.

همچو روغن در میان جان شیر لامکان اندر مکان آید همی

همان‌طور که روغن در شیر پنهان است، حقیقتِ بی‌‌مکانِ خداوند در این مکانِ محدود وجود دارد.

نکته ادبی: تمثیلِ روغن و شیر، یکی از مشهورترین تمثیل‌های مولانا برای تبیین وحدت وجود است.

همچو عقل اندر میان خون و پوست بی نشان اندر نشان آید همی

مانند عقل که در کالبدِ خون و پوستِ انسان حضور دارد اما دیدنی نیست، حقیقتِ مطلق نیز در مظاهرِ این جهان پنهان است.

نکته ادبی: بی نشان اندر نشان: وجودِ نامحدود در موجوداتِ محدود.

وز ورای عقل عشق خوبرو می به کف دامن کشان آید همی

عشقِ خوبرویان، فراتر از عقل است و با دامن‌کشان آمدن، ساقی‌وار به سراغ عاشق می‌آید.

نکته ادبی: استعاره از عشق به عنوان نیرویی که عقل را به زانو درمی‌آورد.

وز ورای عشق آن کش شرح نیست جز همین گفتن که آن آید همی

فراتر از مرتبه‌ی عشق، مقامی است که شرح‌دادنی نیست و تنها می‌توان گفت که «آن» وجود دارد و بس.

نکته ادبی: اشاره به 'مقام حیرت' که زبان از وصف آن قاصر است.

بیش از این شرحش توان کردن ولیک از سوی غیرت سنان آید همی

بیش از این می‌توان در مورد این حقیقت سخن گفت، اما به خاطرِ غیرتِ الهی، تیغِ بازدارندگی به سوی زبان می‌آید.

نکته ادبی: سنان: به معنای نوکِ نیزه؛ کنایه از این که بازگو کردن اسرار، خطرناک است.

تن زنم زیرا ز حرف مشکلش هر کسی را صد گمان آید همی

سخن را کوتاه می‌کنم، چرا که از حرف زدن درباره این معانیِ پیچیده، هر کسی برداشتی متفاوت می‌کند و دچار گمان‌های گوناگون می‌شود.

نکته ادبی: تن زنم: کنایه از سکوت کردن و خاموشی اختیار کردن.

آرایه‌های ادبی

استعاره باغ و گلستان

استعاره از فیوضات الهی و حضور معشوق.

کنایه مرگ پیش از حسن روی دوست

اشاره به فنای فی‌الله یا از بین بردن نفس اماره قبل از مرگ جسمانی.

تمثیل روغن در شیر / عقل در پوست

برای تبیین چگونگی حضورِ امرِ نامتناهی در امرِ متناهی.

تضاد بی‌نشان در نشان

نمایش تقابلِ غیب و شهود.