دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۸۹۰

مولوی
سخن تلخ مگو ای لب تو حلوایی سر فروکن به کرم ای که بر این بالایی
هر چه گویی تو اگر تلخ و اگر شور خوش است گوهر دیده و دل جانی و جان افزایی
نه به بالا نه به زیری و نه جان در جهت است شش جهت را چه کنم در دل خون پالایی
سر فروکن که از آن روز که رویت دیدم دل و جان مست شد و عقل و خرد سودایی
هر کی او عاشق جسم است ز جان محروم است تلخ آید شکر اندر دهن صفرایی
ای که خورشید تو را سجده کند هر شامی کی بود کز دل خورشید به بیرون آیی
آفتابی که ز هر ذره طلوعی داری کوه ها را جهت ذره شدن می سایی
چه لطیفی و ز آغاز چنان جباری چه نهانی و عجب این که در این غوغایی
گر خطا گفتم و مقلوب و پراکنده مگیر ور بگیری تو مرا بخت نوم افزایی
صورت عشق تویی صورت ما سایه تو یک دمم زشت کنی باز توام آرایی
می نماید که مگر دوش به خوابت دیدم که من امروز ندارم به جهان گنجایی
ساربانا بمخوابان شتر این منزل نیست همرهان پیش شدستند که را می پایی
هین خمش کن که ز دم آتش دل شعله زند شعله دم می زند این دم تو چه می فرمایی
شمس تبریز چو در شمس فلک درتابد تابش روز شود از وی نابینایی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این شعر بیانی عمیق و شورانگیز از ستایش و اشتیاق عارفانه نسبت به حضرت محبوب (شمس تبریزی) است. مولانا در این ابیات، ضمن توصیف شکوه و تعالی جایگاه معشوق که فراتر از قیود زمانی و مکانی است، به ناتوانی و شیدایی خود در برابر این حضور قدسی اشاره می‌کند.

فضای حاکم بر شعر، فضایی سرشار از تسلیم عاشقانه، حیرت و گذار از جهان مادی به سوی حقیقتِ هستی است. شاعر با بهره‌گیری از تمثیلات گوناگون، معشوق را نه تنها در آسمان‌ها، بلکه در تک‌تک ذرات هستی حاضر می‌بیند و با بیانی تغزلی، طلبِ وصل و رهایی از بندهای دنیوی را فریاد می‌زند.

معنای روان

سخن تلخ مگو ای لب تو حلوایی سر فروکن به کرم ای که بر این بالایی

سخنان تند و تلخ بر زبان میاور ای کسی که لبانش سرچشمه شیرینی است. ای که در جایگاه والایی قرار داری، از سر لطف و کرم به این پایین نگاهی بینداز.

نکته ادبی: ترکیب 'سر فرو کردن' در اینجا کنایه از تواضع و توجه کردن به عاشق است و 'حلوایی' نماد کلام شیرین و معنوی.

هر چه گویی تو اگر تلخ و اگر شور خوش است گوهر دیده و دل جانی و جان افزایی

هر چه بر زبان جاری کنی، چه تلخ باشد و چه تند، برای من شیرین و دلپذیر است. تو گوهر دیده و جان منی و خودِ زندگی و مایه افزونی جان هستی.

نکته ادبی: شاعر تضاد 'تلخ و شور' را در برابر 'خوش' قرار داده تا نشان دهد در نگاه عاشق، هر چه از معشوق صادر شود، زیباست.

نه به بالا نه به زیری و نه جان در جهت است شش جهت را چه کنم در دل خون پالایی

تو نه در بالایی و نه در پایین و نه محدود به جهت خاصی هستی. وقتی تو در دلِ پرخون من ساکنی، من چه نیازی دارم که به شش جهت عالم بنگرم؟

نکته ادبی: اشاره به بحث‌های کلامی درباره مکان خدا که مولانا آن را فراتر از جهات فیزیکی می‌داند.

سر فروکن که از آن روز که رویت دیدم دل و جان مست شد و عقل و خرد سودایی

از سرِ مهربانی به پایین نگاه کن؛ چرا که از آن لحظه‌ای که چهره‌ات را دیدم، دل و جانم مست شد و عقل و خردم به جنون و شیدایی کشیده شد.

نکته ادبی: واژه 'سودایی' در اینجا به معنای دیوانگی ناشی از عشق است.

هر کی او عاشق جسم است ز جان محروم است تلخ آید شکر اندر دهن صفرایی

هر کس که عاشق جسم و ظاهر باشد، از حقیقتِ جان محروم است. همان‌طور که فرد بیمار (صفراوی) طعم شکر را تلخ حس می‌کند، اهل ظاهر نیز حقیقت را تلخ می‌بینند.

نکته ادبی: اشاره به طب قدیم که بیماری صفرایی باعث تغییر ذائقه و تلخ چشیدن شیرینی‌ها می‌شد.

ای که خورشید تو را سجده کند هر شامی کی بود کز دل خورشید به بیرون آیی

ای که حتی خورشید آسمان نیز هر شامگاه در برابر تو سجده می‌کند، چه زمانی می‌شود که از قلب و درونِ خورشید طلوع کنی و آشکار شوی؟

نکته ادبی: استعاره از کمال مطلق معشوق که خورشید در برابر عظمت او ناچیز است.

آفتابی که ز هر ذره طلوعی داری کوه ها را جهت ذره شدن می سایی

تو آن خورشیدی هستی که از هر ذره عالم طلوع می‌کنی. تو چنان عظمتی داری که کوه‌ها را برای رسیدن به آن حقیقتِ ذره‌وار، سایش می‌دهی و خُرد می‌کنی.

نکته ادبی: اشاره به وحدت وجود که حقیقت الهی در همه ذرات هستی پنهان است.

چه لطیفی و ز آغاز چنان جباری چه نهانی و عجب این که در این غوغایی

چقدر لطیف و ظریفی، با اینکه در آغاز کار، با عاشقان چنان با صلابت و جباری رفتار می‌کنی. چقدر پنهانی و عجب آنکه با این همه غیبت، در میان این غوغا و هیاهوی جهان حاضری.

نکته ادبی: تضاد بین 'لطافت' و 'جباریت' از ویژگی‌های عشق در نگاه مولاناست.

گر خطا گفتم و مقلوب و پراکنده مگیر ور بگیری تو مرا بخت نوم افزایی

اگر در سخن گفتن خطا کردم یا حرف‌های پراکنده و آشفته زدم، آن را به دل نگیر. و اگر هم مرا بازخواست کنی، خودِ این بازخواست باعث افزایش بخت و اقبال من است.

نکته ادبی: عاشق حتی از سرزنش معشوق نیز استقبال می‌کند زیرا آن را نشانه توجه او می‌داند.

صورت عشق تویی صورت ما سایه تو یک دمم زشت کنی باز توام آرایی

حقیقتِ عشق تویی و ما تنها سایه‌ای از تو هستیم. اگر لحظه‌ای مرا زشت و ناتوان کنی، دوباره خودت هستی که مرا آرایش می‌دهی و به کمال می‌رسانی.

نکته ادبی: رابطه سایه و صاحب‌سایه در تبیین نسبت عاشق و معشوق.

می نماید که مگر دوش به خوابت دیدم که من امروز ندارم به جهان گنجایی

به نظر می‌رسد که دیشب تو را در خواب دیده‌ام؛ چرا که امروز چنان بی‌قرارم که گویی این جهان برای روح من تنگ و کوچک است.

نکته ادبی: 'گنجایی' به معنای ظرفیت و گنجایشِ تحملِ دنیا پس از رؤیت جمال یار است.

ساربانا بمخوابان شتر این منزل نیست همرهان پیش شدستند که را می پایی

ای ساربان، شتر را بخوابان و توقف کن، اینجا منزل مقصود نیست. همراهانِ دیگرِ کاروان عشق پیش رفته‌اند؛ تو منتظر چه کسی هستی که مانده‌ای؟

نکته ادبی: تمثیل کاروان و سفر، نمادِ سلوکِ عرفانی به سوی حق است.

هین خمش کن که ز دم آتش دل شعله زند شعله دم می زند این دم تو چه می فرمایی

خاموش کن که از نفس‌های تو، آتشِ دل شعله‌ور می‌شود. اکنون که شعله نفسِ تو سخن می‌گوید، تو دیگر چه دستوری داری؟

نکته ادبی: اشاره به غلبه حال معنوی و لزوم سکوتِ عاشق در برابر کلام معشوق.

شمس تبریز چو در شمس فلک درتابد تابش روز شود از وی نابینایی

هنگامی که شمس تبریزی چون خورشید آسمان جلوه‌گری می‌کند، تابشِ نور او چنان شدید است که چشمِ عقلِ ما را از دیدن خیره می‌کند.

نکته ادبی: اشاره به اینکه نورِ حقیقتِ شمس، عقل جزئی را ناتوان و نابینا می‌کند.

آرایه‌های ادبی

استعاره خورشید

اشاره به حضرت شمس که نوری فراگیر و هستی‌بخش دارد.

تضاد تلخ و شیرین

برای بیان اینکه در وادی عشق، تمام حالات معشوق برای عاشق گواراست.

ایهام نابینایی

می‌تواند به معنای ناتوانی عقل در درک نور حقیقت یا سرگشتگی عاشق باشد.

تمثیل ساربان و کاروان

اشاره به مراحل سلوک و گذرا بودنِ دنیا و منازلِ راه.