دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۸۸۰

مولوی
به حق و حرمت آنک همگان را جانی قدحی پر کن از آنک صفتش می دانی
همه را زیر و زبر کن نه زبر مان و نه زیر تا بدانند که امروز در این میدانی
آتش باده بزن در بنه شرم و حیا دل مستان بگرفت از طرب پنهانی
وقت آن شد که دل رفته به ما بازآری عقل ها را چو کبوتربچگان پرانی
نکته می گویی در حلقه مستان خراب خوش بود گنج که درتابد در ویرانی
می جوشیده بر این سوختگان گردان کن پیش خامان بنه آن قلیه و آن بورانی
چه شدم من تو بگو هم که چه دانم شده ای کی بگوید لب تو حرف بدین آسانی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اشعار بازتاب‌دهنده فضایی عمیقاً عرفانی و شورانگیز است که در آن شاعر مخاطب را به رها کردن قید و بندهای خرد جزئی و هنجارهای اجتماعی دعوت می‌کند تا به مستیِ ناشی از عشق الهی دست یابد. در این نگاه، جهان نه جایگاهی برای عقلِ حسابگر، بلکه میدانی برای دگرگونی و ویرانیِ نفس است تا از پسِ این ویرانی، گنجِ حقیقت نمایان شود.

شاعر تقابلی آشکار میان «سوختگان» و «خامان» ترسیم می‌کند؛ سوختگان کسانی‌اند که در آتش عشق الهی گداخته و به پختگی رسیده‌اند، و خامان کسانی‌اند که هنوز در بندِ مادیات و تعقلِ سطحی باقی مانده‌اند. پیامِ محوری این متن، دعوت به تسلیمِ کامل در برابرِ حالاتی است که عقلِ مصلحت‌اندیش را به پرواز درآورده و روح را به جایگاهی از لذتِ پنهان و حقیقتِ مطلق می‌رساند.

معنای روان

به حق و حرمت آنک همگان را جانی قدحی پر کن از آنک صفتش می دانی

به حرمت و حقیقتِ آن وجودِ یگانه‌ای که جان‌بخشِ تمامِ هستی است، پیاله‌ای از آن باده‌ی معرفت که خود می‌دانی چه ویژگی‌هایی دارد، برایم پُر کن.

نکته ادبی: «آنک» در اینجا مخفف «آن که» و ضمیر موصولی است. «صفتش می‌دانی» اشاره به اوصافِ الهی یا اسرارِ عرفانی دارد که درخورِ بیانِ مستقیم نیست.

همه را زیر و زبر کن نه زبر مان و نه زیر تا بدانند که امروز در این میدانی

همه چیز را زیر و رو کن و هیچ نظمی باقی مگذار تا همگان دریابند که امروز در چه عرصه‌ی پرشوری از حقیقت حضور داریم.

نکته ادبی: «زیر و زبر» استعاره از دگرگونی و برهم‌زدنِ عادت‌های مرسوم است.

آتش باده بزن در بنه شرم و حیا دل مستان بگرفت از طرب پنهانی

آتشِ عشق را به جانِ شرم و حیایِ ساختگی بینداز و آن را نابود کن؛ زیرا قلبِ عاشقانِ مست، اکنون به تسخیرِ شادیِ عمیق و نهانی درآمده است.

نکته ادبی: «بنه» در اینجا به معنای بنیاد و پایه است. «آتش باده» ترکیبی استعاری است که گرمی و سوزندگی عشق را به شراب تشبیه کرده است.

وقت آن شد که دل رفته به ما بازآری عقل ها را چو کبوتربچگان پرانی

اکنون زمان آن فرارسیده است که دلِ از دست رفته‌مان را به ما بازگردانی و عقل‌های مصلحت‌سنج را همچون کبوترانِ جوان، از آشیانه ذهن پرواز دهی و دور کنی.

نکته ادبی: «کبوتربچگان» نمادِ ناپایداری و بی‌تابیِ عقل در برابرِ طوفانِ عشق است.

نکته می گویی در حلقه مستان خراب خوش بود گنج که درتابد در ویرانی

تو در میانِ جمعِ عاشقانِ پاک‌باخته، اسرارِ الهی را بازگو می‌کنی؛ چه زیباست که گنجِ معرفت، در ویرانه‌یِ نفسِ انسانِ عاشق جلوه‌گر شود.

نکته ادبی: «مستان خراب» در اصطلاح عرفانی کسانی هستند که از تعلقاتِ دنیوی رها شده‌اند و «خراب» بودن به معنای ویرانیِ خودخواهی است.

می جوشیده بر این سوختگان گردان کن پیش خامان بنه آن قلیه و آن بورانی

آن شرابِ جوشانِ معرفت را در میانِ این سوختگانِ راهِ حق بچرخان، و آن غذاهای معمولیِ دنیوی (قلیه و بورانی) را نصیبِ افرادِ ناپخته و دور از عشق کن.

نکته ادبی: «قلیه و بورانی» به عنوان نمادِ غذاهای مادی و معمولی در برابر «می جوشیده» که نمادِ غذایِ روحانی است، به کار رفته‌اند.

چه شدم من تو بگو هم که چه دانم شده ای کی بگوید لب تو حرف بدین آسانی

تو بگو که من به چه حال و مقامی رسیده‌ام، چرا که من خوب می‌دانم تو به چه جایگاهی دست یافته‌ای؛ چه کسی گمان می‌کرد که لب‌های تو بتوانند چنین حقایقی را به این سادگی بر زبان آورند؟

نکته ادبی: «چه دانم شده‌ای» به معنای آگاهی از دگرگونی و کمالِ معنویِ مخاطب است.

آرایه‌های ادبی

استعاره آتش باده

تشبیه اثر عشق به آتشِ شراب برای نشان دادن سوزندگی و مستیِ همزمان.

تشبیه چو کبوتربچگان

مانند کردن عقل به جوجه‌کبوترها برای نشان دادنِ ضعیف و رهاشدنی بودنِ عقل در برابرِ عشق.

تضاد (طباق) سوختگان / خامان

تقابلِ عارفانِ پخته و به کمال رسیده با افرادِ ناپخته و مبتدی.

تناقض (پارادوکس) گنج در ویرانی

اشاره به این حقیقت عرفانی که ارزش‌های معنوی تنها در زمانی که منیت و غرورِ انسان (عمرانِ نفس) ویران شود، نمایان می‌گردد.