دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۸۷۸

مولوی
هله تا ظن نبری کز کف من بگریزی حیله کم کن نگذارم که به فن بگریزی
جان شیرین تو در قبضه و در دست من است تن بی جان چه کند گر تو ز تن بگریزی
گر همه زهرم با خوی منت باید ساخت پس تو پروانه نه ای گر ز لگن بگریزی
چون کدو بی خبری زین که گلویت بستم بستم و می کشمت چون ز رسن بگریزی
بلبلان و همه مرغان خوش و شاد از چمنند جغد و بوم و جعلی گر ز چمن بگریزی
چون گرفتار منی حیله میندیش آن به که شوی مرده و در خلق حسن بگریزی
تو که قاف نه ای گر چو که از جا بروی تو زر صاف نه ای گر ز شکن بگریزی
جان مردان همه از جان تو بیزار شوند چون مخنث اگر از خوب ختن بگریزی
تو چو نقشی نرهی از کف نقاش مکوش وثنی چون ز کف کلک و شمن بگریزی
من تو را ماه گرفتم هله خورشید تویی در خسوفی گر از این برج و بدن بگریزی
تو ز دیوی نرهی گر ز سلیمان برمی وز غریبی نرهی چون ز وطن بگریزی
نه خمش کن که مرا با تو هزاران کار است خود سهیلت نهلد تا ز یمن بگریزی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده روایتی قاطع و شورانگیز از احاطه‌ی مطلقِ عشق الهی بر روحِ سالک است. مولانا در جایگاهِ پیرِ راه، با لحنی مقتدرانه و در عین حال سرشار از مهر، به سالک گوشزد می‌کند که فرار از چنبره‌ی عشق، امری ناممکن و بیهوده است. در نگاه شاعر، این «گرفتاری» نه یک محدودیت، بلکه عالی‌ترین سعادت برای روح است و تلاش برای گریز از این معشوقِ ازلی، تنها سرگشتگی به بار می‌آورد.

تصویرسازی‌های شاعر در این غزل، بر محور مفاهیمی چون صید و صیاد، نقاش و نقش و تمثیل‌های عارفانه استوار است. او با این تصاویر، تضاد میان «منِ دروغین» (نفس) و «حقیقتِ الهی» را ترسیم می‌کند و به مخاطب می‌فهماند که بازگشت به اصلِ خویشتن، مسیری یک‌طرفه است که در آن، تسلیمِ محض، تنها راهِ رهایی از بندهای دنیوی و رسیدن به آرامشِ مطلق است.

معنای روان

هله تا ظن نبری کز کف من بگریزی حیله کم کن نگذارم که به فن بگریزی

خیال مکن که می‌توانی از چنگال من فرار کنی؛ به دنبال حیله‌گری نباش، چرا که اجازه نمی‌دهم با این ترفندها از دستم رها شوی.

نکته ادبی: «هله» صوتی است برای تنبیه و آگاهی‌بخشی و «فن» در اینجا به معنای مکر و ترفند به کار رفته است.

جان شیرین تو در قبضه و در دست من است تن بی جان چه کند گر تو ز تن بگریزی

روح لطیف تو در قبضه و در اختیار من است؛ پس اگر تو بخواهی تنِ بدون جانت را از من دور کنی، چه فایده‌ای دارد؟

نکته ادبی: «جان شیرین» کنایه از ارزشمندترین دارایی انسان است و «قبضه» به معنای قدرت و اختیار است.

گر همه زهرم با خوی منت باید ساخت پس تو پروانه نه ای گر ز لگن بگریزی

حتی اگر تلخیِ آزمون‌های من همچون زهر باشد، باید با خوی من بسازی؛ چرا که اگر از سختیِ این راه فرار کنی، تو آن پروانه‌ی عاشق نیستی که باید در شعله بسوزد.

نکته ادبی: «لگن» در اینجا استعاره از ظرفِ سختی‌ها و پالایشگاهِ روح است.

چون کدو بی خبری زین که گلویت بستم بستم و می کشمت چون ز رسن بگریزی

تو مانند کدویی توخالی بی‌خبری که من گلویت را به بند کشیده‌ام؛ من تو را گرفتار کرده‌ام و هر زمان که قصد فرار داشته باشی، تو را به سوی خود می‌کشم.

نکته ادبی: تشبیه «کدو» به کسی که بی‌خبر است و استعاره از مهارِ نفس.

بلبلان و همه مرغان خوش و شاد از چمنند جغد و بوم و جعلی گر ز چمن بگریزی

بلبلان و مرغانِ خوش‌نغمه در گلستان شادمان‌اند، اما جغدها و پرندگانِ شوم از این بوستان گریزانند؛ تو نیز اگر از این راه می‌گریزی، جزو همان دسته‌ی نامبارک هستی.

نکته ادبی: تضاد میان بلبل (نمادِ روحِ شیدا) و بوم و جغد (نمادِ جهل و ظلمت).

چون گرفتار منی حیله میندیش آن به که شوی مرده و در خلق حسن بگریزی

از آنجا که اکنون در بندِ منی، دیگر مکر و حیله نکن؛ بهترین راه برای تو این است که به منِ دروغینِ خود بمیری و در زیباییِ معشوق غرق شوی.

نکته ادبی: «مرده شدن» در اینجا اشاره به مفهوم فنا در عرفان دارد.

تو که قاف نه ای گر چو که از جا بروی تو زر صاف نه ای گر ز شکن بگریزی

تو که کوه قاف (مظهر استواری) نیستی که بگویی تکان نمی‌خورم؛ اگر از این کوره فرار کنی، مشخص می‌شود که زرِ خالص نیستی.

نکته ادبی: «شکن» در اینجا به معنای کوره یا جایگاهِ گداختنِ زر است.

جان مردان همه از جان تو بیزار شوند چون مخنث اگر از خوب ختن بگریزی

جانِ مردانِ راه از روحِ تو بیزار می‌شود اگر بخواهی همچون بزدلان از سرزمینِ خوبِ ختن (مظهر زیبایی معنوی) بگریزی.

نکته ادبی: «مخنث» کنایه از افراد سست‌عنصر و ترسو است.

تو چو نقشی نرهی از کف نقاش مکوش وثنی چون ز کف کلک و شمن بگریزی

تو مانند نقشی هستی که نمی‌توانی از دستِ نقاش بگریزی؛ پس تلاشِ بیهوده نکن، همچون بت‌پرستی که می‌خواهد از دستِ حقیقت رها شود.

نکته ادبی: اشاره به رابطه خالق و مخلوق در قالبِ نقاش و نقش.

من تو را ماه گرفتم هله خورشید تویی در خسوفی گر از این برج و بدن بگریزی

من تو را به اشتباه ماه پنداشتم، در حالی که تو همان خورشیدِ حقیقی هستی؛ اگر از این جایگاه و کالبد بگریزی، در حقیقت دچار گرفتگی (خسوف) می‌شوی.

نکته ادبی: «برج و بدن» استعاره از جایگاهِ مادیِ روح است.

تو ز دیوی نرهی گر ز سلیمان برمی وز غریبی نرهی چون ز وطن بگریزی

تو نمی‌توانی از دستِ دیوِ نفس رهایی یابی مگر اینکه از سلیمان (پیر راه) فرمان ببری، و نمی‌توانی از غربت رهایی یابی مگر اینکه از وطنِ اصلیِ خود فرار نکنی.

نکته ادبی: تلمیح به داستان حضرت سلیمان که دیوان را در بند داشت.

نه خمش کن که مرا با تو هزاران کار است خود سهیلت نهلد تا ز یمن بگریزی

خاموشی اختیار نکن که من با تو کارهای بسیار دارم؛ ستاره‌ی سهیل هم اجازه نمی‌دهد که تو از این مسیرِ یمن (راهِ هدایت) پا پس بکشی.

نکته ادبی: تلمیح به ستاره سهیل که طلوعِ آن در یمن به عنوانِ جهت‌نما معروف است.

آرایه‌های ادبی

استعاره گلویت بستم

کنایه از مهار کردنِ اختیارِ نفس توسط اراده‌ی الهی.

تلمیح سهیلت نهلد تا ز یمن بگریزی

اشاره به این باور قدیمی که ستاره سهیل تنها در یمن طلوع می‌کند و نمادِ هدایت و جهت‌یابی است.

تشبیه چون کدو

تشبیه نفسِ بی‌خبر و سبک‌سر به کدویی که به طناب بسته شده است.

تضاد ماه و خورشید

تقابلِ نورِ منعکس شده با نورِ اصیل و اصلی جهت تأکید بر حقیقتِ وجودیِ سالک.