دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۸۷۷

مولوی
بر یکی بوسه حقستت که چنان می لرزی ز آنک جان است و پی دادن جان می لرزی
از دم و دمدمه آیینه دل تیره شود جهت آینه بر آینه دان می لرزی
این جهان روز و شب از خوف و رجا لرزان است چونک تو جان جهانی تو جهان می لرزی
چون قماشات تو اندر همه بازار که راست سزدت گر جهت سود و زیان می لرزی
تا که نخجیر تو از بیم تو خود چون لرزد که تو صیادی و با تیر و کمان می لرزی
تو به صورت مهی اما به نظر مریخی قاصد کشتن خلقی چو سنان می لرزی
گه پی فتنه گری چون می خم می جوشی گه چو اعضای غضوب از غلیان می لرزی
دل چو ماه از پی خورشید رخت دق دارد تو چرا همچو دل اندر خفقان می لرزی
به لطف جان بهاری تو و سرسبزی باغ باز چون برگ تو از باد خزان می لرزی
خلق چون برگ و تو باد و همه لرزان تواند ظاهرا صف شکنی و به نهان می لرزی
قصر شکری که به تو هر کی رسد شکر کند سقف صبری تو که از بار گران می لرزی
چون که قاف یقین راسخ و بی لرزه بود در گمانی تو مگر که چو کمان می لرزی
دم فروکش هله ای ناطق ظنی و خمش کز دم فال زنان همچو زنان می لرزی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل در فضایی عرفانی و فلسفی سروده شده و به بررسی ناپایداری‌های روحی و تزلزل‌های درونی انسان می‌پردازد. شاعر در این اثر، «لرزیدن» را استعاره‌ای از اضطراب‌های ناشی از تعلق به دنیای مادی، شک و تردیدهای ذهنی و دور بودن از حقیقتِ استوارِ هستی می‌داند. مخاطب اصلی این اشعار، انسانی است که با وجود بهره‌مندی از جنبه‌های متعالیِ روح، همچنان در بندِ سود و زیان‌های دنیوی گرفتار مانده و دچار تضادهای درونی است.

مفهوم محوریِ شعر، دعوت به رهایی از وهم و گمان است. شاعر با بهره‌گیری از تصویرسازی‌های متضاد (مانند شکار و صیاد، یا ماه و مریخ)، نشان می‌دهد که چگونه انسان در حالی که خود را مقتدر و بی‌نیاز می‌پندارد، در نهان و در ساحت جان، به دلیل فقدان یقین و دلبستگی‌های ناپایدار، در لرزش و هراس به سر می‌برد. پیام نهایی، دعوت به رسیدن به جایگاه استوار «قاف یقین» و خاموشیِ ذهنِ پر از گمان است تا از تلاطم‌های بی‌سرانجام رهایی یابد.

معنای روان

بر یکی بوسه حقستت که چنان می لرزی ز آنک جان است و پی دادن جان می لرزی

آیا حقیقتاً برای رسیدن به یک بوسه این‌گونه لرزان و بی‌تابی؟ در حالی که جانِ تو عزیزتر از این حرف‌هاست و در راهِ تقدیم کردنِ جانت، این‌چنین می‌لرزی.

نکته ادبی: «حقستت» کوتاه‌شده‌ی «حق است تو را» یا «سزاوار تو است» است و اشاره به کنایه از ارزشمند بودنِ جان دارد که نباید به راحتی در راهِ امور ناپایدار خرج شود.

از دم و دمدمه آیینه دل تیره شود جهت آینه بر آینه دان می لرزی

آیینه‌ی دلِ تو با نفس‌های آلوده و وسوسه‌های ذهنی تیره و تار می‌شود؛ تو که در برابر آینه‌ی حق، خود را تماشا می‌کنی، به همین دلیلِ (غفلت و تردید) است که می‌لرزی.

نکته ادبی: «دمدمه» به معنای وسوسه و القائاتِ باطل است که مانعِ صافیِ ضمیر می‌شود.

این جهان روز و شب از خوف و رجا لرزان است چونک تو جان جهانی تو جهان می لرزی

این جهانِ مادی شب و روز میان بیم و امید در حالِ لرزش و بی‌قراری است؛ تو که خود جانِ این جهان هستی، چرا هم‌پای این دنیای فانی، تو نیز می‌لرزی؟

نکته ادبی: اشاره به مفهوم عرفانی که انسانِ کامل (یا جانِ حقیقت‌جو) هستیِ برتر است و نباید مقهورِ عالمِ ماده شود.

چون قماشات تو اندر همه بازار که راست سزدت گر جهت سود و زیان می لرزی

از آنجا که کالاهای وجودی تو در بازارِ دنیا خرید و فروش می‌شود و در معرضِ سود و زیان است، طبیعی است که از ترسِ از دست دادنِ آن‌ها می‌لرزی.

نکته ادبی: «قماشات» استعاره از تعلقات و داشته‌های دنیوی انسان است.

تا که نخجیر تو از بیم تو خود چون لرزد که تو صیادی و با تیر و کمان می لرزی

تا جایی که شکارِ تو نیز از ترسِ تو به لرزه می‌افتد، در حالی که تو خود صیاد هستی و با کمان و تیرِ تهدید، در حالی که دیگران را می‌ترسانی، خود نیز می‌لرزی.

نکته ادبی: اشاره به تضادِ درونی؛ اینکه ظالم یا صیاد، خود نیز در اضطراب و تزلزلِ ناشی از کنشِ خود گرفتار است.

تو به صورت مهی اما به نظر مریخی قاصد کشتن خلقی چو سنان می لرزی

ظاهراً مانند ماه زیبایی اما در باطن و خُلق‌خو مانند مریخ (سیاره‌ی جنگ و خون) هستی؛ تو همچون نیزه‌ای که قصدِ کشتنِ خلایق را دارد، در حالِ لرزیدن هستی.

نکته ادبی: «مریخ» در نجومِ قدیم نمادِ خشونت و جنگ‌آوری بوده است؛ تقابلِ ماه و مریخ برای نشان دادنِ تضادِ صورت و سیرت است.

گه پی فتنه گری چون می خم می جوشی گه چو اعضای غضوب از غلیان می لرزی

گاهی برای فتنه‌انگیزی مانند شرابِ در حالِ تخمیر در خُم می‌جوشی و گاهی از شدتِ خشم مانند اعضای بدنِ انسانِ پرخاشگر، به لرزه می‌افتی.

نکته ادبی: «میِ خم» استعاره از خروش و هیجاناتِ تندِ نفسانی است.

دل چو ماه از پی خورشید رخت دق دارد تو چرا همچو دل اندر خفقان می لرزی

دلِ انسان مانند ماه در آرزوی رسیدن به خورشیدِ حقیقتِ تو، بیمار و نزار است؛ تو که خود صاحبِ این دلی، چرا در میانِ این تپش‌هایِ اضطراب‌ناک (خفقان) می‌لرزی؟

نکته ادبی: «دق» در طبِ قدیم به معنای بیماری سل یا لاغریِ مفرط است که استعاره از اشتیاقِ شدید است.

به لطف جان بهاری تو و سرسبزی باغ باز چون برگ تو از باد خزان می لرزی

تو که از نظرِ لطافت و جان‌بخشی مانندِ بهار و سرسبزیِ باغ هستی، باز هم مانند برگِ پاییزی از بادِ خزان می‌لرزی.

نکته ادبی: تضادِ میانِ کمالِ وجودی (بهار) و ضعفِ حال (برگِ خزان).

خلق چون برگ و تو باد و همه لرزان تواند ظاهرا صف شکنی و به نهان می لرزی

مردم مانندِ برگ هستند و تو (با قدرت و کلامت) همچون بادی هستی که آن‌ها را می‌لرزاند، اما ظاهراً صف‌شکن و قدرتمندی و در باطن و پنهان، خودت نیز در تزلزلی.

نکته ادبی: اشاره به اینکه حتی کسانی که دیگران را مرعوب می‌کنند، در درون از نبودِ یقین رنج می‌برند.

قصر شکری که به تو هر کی رسد شکر کند سقف صبری تو که از بار گران می لرزی

تو قصری از شیرینی و لطف هستی که هر کس به تو برسد بهره‌مند می‌شود، اما در عین حال سقفِ صبری هستی که از بارِ سنگینِ گرفتاری‌ها و مشکلات می‌لرزی.

نکته ادبی: توصیفِ تضادِ خیرخواهی و تحملِ فشارهایِ سنگینِ زندگی.

چون که قاف یقین راسخ و بی لرزه بود در گمانی تو مگر که چو کمان می لرزی

از آنجا که کوه قاف (مظهر یقین و استواری) راسخ و بدون لرزش است، اگر تو مانند کمان می‌لرزی، به این دلیل است که در گمان و تردید گرفتار شده‌ای.

نکته ادبی: «قاف یقین» اشاره به اسطوره‌ی کوه قاف که در عرفان نمادِ حقیقتِ ثابت و لرزش‌ناپذیر است.

دم فروکش هله ای ناطق ظنی و خمش کز دم فال زنان همچو زنان می لرزی

سخنت را قطع کن و ای کسی که بر اساسِ گمان سخن می‌گویی، خاموش باش؛ چرا که به دلیلِ همین حرف‌های بی‌پایه و فال‌بینی‌هایِ دروغین، مانند زنان (به کنایه از ضعف) می‌لرزی.

نکته ادبی: «ناطق ظنی» کسی است که به جای حقیقت، بر پایه‌ی حدس و گمان سخن می‌گوید؛ در ادبیات کلاسیکِ این دوره، گاهی لرزش به ضعفِ درونی نسبت داده شده است.

آرایه‌های ادبی

استعاره لرزیدن

نمادِ اصلیِ کل غزل که به معنای اضطرابِ وجودی، شک، نداشتنِ یقین و عدمِ تعادلِ روحی است.

تضاد (طباق) ماه و مریخ

مقایسه‌ی صورتِ زیبا (ماه) با باطنِ خشن و جنگ‌طلب (مریخ) برای نشان دادنِ تضادِ درونیِ انسان.

تلمیح قاف یقین

اشاره به کوه قاف در اساطیر و عرفان اسلامی که نمادِ ثابت‌قدمی و رسیدن به مقصدِ حقیقت است.

تناقض‌نمایی (پارادوکس) صیادی و با تیر و کمان می لرزی

اینکه شکارچیِ قدرتمند، خود نیز در حالِ ترس و لرزش است، نشان‌دهنده‌ی بی‌ثباتیِ قدرتِ دنیوی است.