دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۸۷۴

مولوی
سحری کرد ندایی عجب آن رشک پری که گریزید ز خود در چمن بی خبری
رو به دل کردم و گفتم که زهی مژده خوش که دهد خاک دژم را صفت جانوری
همه ارواح مقدس چو تو را منتظرند تو چرا جان نشوی و سوی جانان نپری
در مقامی که چنان ماه تو را جلوه کند کفر باشد که از این سو و از آن سو نگری
گر تو چون پشه به هر باد پراکنده شوی پس نشاید که تو خود را ز همایان شمری
بمترسان دل خود را تو به تهدید خسان که نشاید که خسان را به یکی خس بخری
حیله می کرد دلم تا ز غمش سر ببرد گفتم ای ابله اگر سر ببری سر نبری
شمس تبریز خیالت سوی من کژ نگریست رفتم از دست و بگفتم که چه شیرین نظری

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات دعوتی است عارفانه برای رهایی از بند «خویشتن» و گام نهادن در مسیرِ بی‌پایانِ کمال و عشق. شاعر با زبانی نمادین، مخاطب را فرا می‌خواند تا از تعلقات دنیوی و هراس از فرومایگان بگذرد و با نگریستن به حقیقتِ مطلق، از سرگردانی در میانِ اوهام دست بردارد.

فضای حاکم بر شعر، فضایی ملتهب، پرشور و در عین حال راهگشا برای سالکی است که میان عقل و عشق در نوسان است و سرانجام به تسلیم در برابرِ جذبه‌یِ پیر و مراد، یعنی شمس تبریزی، می‌رسد.

معنای روان

سحری کرد ندایی عجب آن رشک پری که گریزید ز خود در چمن بی خبری

در سحرگاه، ندايی شگفت‌آور که گویی از موجودی برتر از پریان برآمده بود، مرا فراخواند تا از بندِ «منِ خویش» رها شوم و در فضایِ بی‌خودی و غرق‌شدگی در حق، گام بگذارم.

نکته ادبی: «رشک پری» به معنای کسی است که پریان به زیبایی او حسادت می‌ورزند؛ این ترکیب برای اغراق در زیباییِ منبعِ ندا به کار رفته است.

رو به دل کردم و گفتم که زهی مژده خوش که دهد خاک دژم را صفت جانوری

به دلم رو کردم و گفتم: چه مژده‌یِ شیرینی! این ندا چنان قدرتی دارد که می‌تواند به خاکِ سرد و افسرده‌یِ وجودِ من، جانی تازه و حیاتی معنوی ببخشد.

نکته ادبی: «دژم» واژه‌ای کهن به معنای اندوهگین و افسرده است که در اینجا وصفِ خاک (نمادِ جسمِ مادی انسان) آمده است.

همه ارواح مقدس چو تو را منتظرند تو چرا جان نشوی و سوی جانان نپری

تمامی ارواحِ پاک و آسمانی در انتظارِ تو هستند، پس چرا تو ای سالک، حقیقتِ درونی‌ات را بیدار نمی‌کنی و به سویِ آن جانِ جانان (خداوند) پرواز نمی‌کنی؟

نکته ادبی: «جان» در مصرع دوم به معنای روح و حقیقتِ هستی است و «جانان» استعاره از محبوبِ ازلی (خداوند) است.

در مقامی که چنان ماه تو را جلوه کند کفر باشد که از این سو و از آن سو نگری

در جایگاهی که حقیقتِ مطلق (آن ماهِ زیبا) بر تو تجلی می‌کند، گناه است که چشم از او برداری و به این سو و آن سو (دنیا و مافیها) نگاه کنی.

نکته ادبی: «ماه» استعاره‌ای درخشان برای جلوه‌ی جمالِ الهی است که تیرگیِ وجودِ عاشق را روشن می‌کند.

گر تو چون پشه به هر باد پراکنده شوی پس نشاید که تو خود را ز همایان شمری

اگر قرار باشد مثل پشه‌ای با هر بادی به هر سویی پراکنده شوی، دیگر شایسته نیست که خود را در شمارِ «همایان» (پرندگان بلندپرواز و سعادتمند) بدانی.

نکته ادبی: تضاد میان «پشه» (موجودِ حقیر و سرگردان در باد) و «هما» (موجودِ مقدس و بلندمرتبه) برای نشان دادنِ جایگاهِ والایِ سالک است.

بمترسان دل خود را تو به تهدید خسان که نشاید که خسان را به یکی خس بخری

دل خود را از تهدیدهای آدم‌های پست و فرومایه نترسان؛ چرا که اصلاً شایسته نیست که این فرومایگان را حتی به قیمتِ یک تکه کاه بخری و برایشان ارزشی قائل شوی.

نکته ادبی: «خس» استعاره از انسان‌های ناچیز و کم‌ارزش است. واژه‌ی «خس» در اینجا تکرارِ هوشمندانه‌ای برای تحقیرِ دشمنان دارد.

حیله می کرد دلم تا ز غمش سر ببرد گفتم ای ابله اگر سر ببری سر نبری

دلم تلاش می‌کرد تا با حیله‌ای از غمِ عشق فرار کند (سر از عشق بپیچد)، به او گفتم: ای نادان، اگر سرت را هم ببری (خود را نابود کنی)، باز هم از غمِ عشق رهایی نمی‌یابی.

نکته ادبی: ایهامِ کلمه‌ی «سر»؛ یک‌بار به معنای عضو بدن و بار دیگر به معنای راز یا پایان. شاعر می‌گوید با بریدنِ سر (مرگ یا عقل)، مشکلِ عشق حل نمی‌شود.

شمس تبریز خیالت سوی من کژ نگریست رفتم از دست و بگفتم که چه شیرین نظری

شمس تبریزی با نگاهی کج (پر از جذبه و معنا) به خیالم نگریست، من در برابر این شکوه از خود بیخود شدم و با حیرت گفتم: چه نگاهِ شیرین و دلربایی!

نکته ادبی: «شمس تبریز» نام پیر و مرادِ مولوی است. «کژ نگریستن» در ادبیات عرفانی گاه به معنای نگاهِ پر از ناز و استغنای معشوق است.

آرایه‌های ادبی

استعاره رشک پری

برای نشان دادن زیباییِ بی‌مانندِ ندا دهنده.

تضاد و تمثیل پشه و هما

مقایسه میان سالکِ سست‌عنصر و سالکِ وارسته و بلندپرواز.

ایهام سر

بازی با واژه‌ی سر که هم به معنای عضو بدن و هم به معنای رازِ بقا به کار رفته است.