دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۸۷۳

مولوی
رو رو ای جان سبک خیز غریب سفری سوی دریای معانی که گرامی گهری
برگذشتی ز بسی منزل اگر یادت هست مکن استیزه کز این مصطبه هم برگذری
پر فروشوی از این آب و گل و باش سبک پی یاران پریده چه کنی که نپری
هین سبو بشکن و در جوی رو ای آب حیات پیش هر کوزه شکن چند کنی کاسه گری
زین سر کوه چو سیلاب سوی دریا رو که از این کوه نیاید تن کس را کمری
بس کن از شمس مبر نه به غروب و نه شروق که از او گه چو هلالی و گهی چون قمری

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده، دعوتی شورانگیز و صمیمانه از جانب شاعر به جانِ انسان است تا از تعلقات دنیوی که همچون قفسی برای روح عمل می‌کنند، رها شود و به سوی اصالت و حقیقتِ وجودی خویش بازگردد. فضای کلی شعر، سرشار از امید به وصال و تأکید بر گذرا بودنِ دنیاست؛ شاعر با بهره‌گیری از تمثیلاتِ آب و سفر، بر این باور است که انسان برای عروج آفریده شده و توقف در مراحلِ پایینِ هستی، شایسته مقام او نیست.

پیام بنیادینِ این قطعه، دعوت به شکستنِ قالب‌هایِ صلبِ منیت و پیوستن به دریای بی‌کرانِ حقیقت است. شاعر یادآوری می‌کند که روح انسان از عالم بالا آمده و باید بدونِ دلبستگی به ایستگاه‌هایِ موقتِ مسیر، به مقصدِ نهایی یعنی حقیقتِ مطلق یا همان دریایِ معنا بازگردد.

معنای روان

رو رو ای جان سبک خیز غریب سفری سوی دریای معانی که گرامی گهری

ای روح که در این جهان غریبی، برخیز و سبک‌بار به سوی دریای حقیقت و معانی حرکت کن، چرا که تو در اصل، گوهری گران‌بها هستی و جایگاهت آنجاست.

نکته ادبی: استفاده از 'سبک‌خیز' به معنای آماده برای سفر و بی‌تعلق بودن روح است.

برگذشتی ز بسی منزل اگر یادت هست مکن استیزه کز این مصطبه هم برگذری

اگر به خاطر داری، تو از منزلگاه‌های بسیار زیادی عبور کرده‌ای تا به اینجا رسیده‌ای؛ پس با اصرار برای ماندن در این جایگاه فعلی (مصطبه)، بیهوده ستیز نکن، زیرا این نیز گذراست و باید از آن بگذری.

نکته ادبی: مصطبه در اینجا به معنای سکو، نشیمن‌گاه یا محل توقف موقت است که استعاره از مقامات دنیوی است.

پر فروشوی از این آب و گل و باش سبک پی یاران پریده چه کنی که نپری

خود را از آلودگی‌های این دنیای مادی (آب و گل) بشوی و سبک‌بال باش؛ یارانِ تو پیش از این پرواز کرده‌اند و به مقام قرب رسیده‌اند، تو چرا در پرواز کردن تردید می‌کنی؟

نکته ادبی: آب و گل کنایه از تن و تعلقات دنیوی است.

هین سبو بشکن و در جوی رو ای آب حیات پیش هر کوزه شکن چند کنی کاسه گری

ای کسی که از حقیقت (آب حیات) بهره‌مندی، این ظرفِ کوچکِ وجودت (سبو) را بشکن و به جریان بی‌کران حقیقت بپیوند؛ تا کی می‌خواهی خود را با کارهای خُرد و مادی (کاسه‌گری) مشغول کنی؟

نکته ادبی: شکستن سبو استعاره از فنای خویشتن و گذشتن از هویت فردی برای رسیدن به وحدت است.

زین سر کوه چو سیلاب سوی دریا رو که از این کوه نیاید تن کس را کمری

مانند سیلابی که از قله سرازیر می‌شود، به سمت دریای حقیقت روانه شو؛ چرا که این کوه (دنیا)، جایگاهی پایدار برای تکیه دادن و اقامت دائم نیست.

نکته ادبی: کمر بستن در اینجا کنایه از تکیه کردن و پی‌ریزی کردن برای ماندن است.

بس کن از شمس مبر نه به غروب و نه شروق که از او گه چو هلالی و گهی چون قمری

از بحث درباره طلوع و غروب شمس (ظواهر و دگرگونی‌های عالم) دست بردار، چرا که حقیقتِ او فراتر از این تغییرات است؛ او گاهی به شکل هلالِ ضعیف جلوه می‌کند و گاه به شکل ماه کامل، اما ذات او همواره یکی است.

نکته ادبی: شمس در اینجا می‌تواند هم اشاره به شمس تبریزی و هم استعاره از تجلیات خداوند باشد که در مراتب مختلف به اشکال گوناگون دیده می‌شود.

آرایه‌های ادبی

استعاره دریای معانی

تشبیه جهانِ معنا و حقیقت مطلق به دریایی بی‌کران که جان‌های پاک در آن غوطه‌ور می‌شوند.

کنایه آب و گل

کنایه از عالم مادی و جسمانیت که مانع پرواز روح است.

نماد سبو

نمادِ کالبدِ مادی و شخصیتِ فردیِ انسان که مانعِ پیوستن به حقیقتِ کل است.

تضاد طلوع و غروب

بیانِ تغییرات و دگرگونی‌های ظاهری جهان در مقابلِ ثباتِ ذاتِ حقیقت.