دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۸۷۱

مولوی
به دغل کی بگزیند دل یارم یاری کی فریبد شه طرار مرا طراری
کی میان من و آن یار بگنجد مویی کی در آن گلشن و گلزار بخسپد ماری
عنکبوتی بتند پرده اغیار شود همچو صدیق و محمد من و او در غاری
گل صدبرگ ز رشک رخ او جامه درید حال گل چونک چنین است چه باشد خاری
هم بگویم دو سه بیتی که ندانی سر و پاش لیک بهر دل من ریش بجنبان کری
بس طبیب است که هشیار کند مجنون را وین طبیبم نهلد در دو جهان هشیاری
آفتاب رخ او را حشم تیغ زنیم که نخواهیم بجز دیدن او ادراری
ما چو خورشیدپرستیم بر این بام رویم تا نپوشد رخ خورشید ز ما دیواری
کیست خورشید بگو شمس حق تبریزی که نگنجد صفتش در صحف گفتاری

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

در این ابیات، شاعر با بیانی مشتاقانه و پرشور، پیوند ناگسستنی و وحدت عمیق خود را با معشوقِ یگانه (شمس تبریزی) به تصویر می‌کشد. فضای حاکم بر این سروده، سرشار از شورِ شیدایی و رهایی از عقلِ جزئی است؛ جایی که عاشق، با نادیده گرفتن تمام موازینِ معمولِ دنیوی، تنها به دنبال تماشایِ نورِ رخسارِ محبوب است.

شاعر با بهره‌گیری از نمادها و تلمیحاتِ عرفانی و دینی، بر این باور تأکید می‌ورزد که عشقِ حقیقی، حریمی است که ناپاکان و ظاهر‌بینان به آن راهی ندارند. او با زبانی رمزآلود و گاه طنزآمیز، مخاطب را به عبور از لایه‌های سطحیِ فهم و غرق شدن در دریای بی‌کرانِ معرفتِ پیر و مرادِ خویش دعوت می‌کند.

معنای روان

به دغل کی بگزیند دل یارم یاری کی فریبد شه طرار مرا طراری

محبوبِ من که پادشاهِ عشق و حقیقت است، هرگز فریبِ نیرنگ‌های ناچیز را نمی‌خورد و کسی را که دغل‌باز و حیله‌گر باشد، به دوستیِ خویش برنمی‌گزیند.

نکته ادبی: طرار در لغت به معنای کیسه‌بر و دزد است، اما در اینجا استعاره از زیرکیِ معشوق در تشخیصِ سره از ناسره است.

کی میان من و آن یار بگنجد مویی کی در آن گلشن و گلزار بخسپد ماری

میانِ من و آن محبوب یگانه چنان وحدتی برقرار است که حتی باریک‌تر از یک موی هم فاصله و جدایی وجود ندارد. در این گلستانِ پاکِ عشق، هیچ پلیدی و دشمنی (که به مار تشبیه شده) مجالِ زیستن ندارد.

نکته ادبی: واژه مو در اینجا نمادِ کوچکترین فاصله یا دوگانگی است.

عنکبوتی بتند پرده اغیار شود همچو صدیق و محمد من و او در غاری

اگرچه ممکن است وسوسه‌های بیگانگان همچون تار عنکبوتی بر گردِ ما تنیده شود، اما این پرده تنها باعث پنهان شدنِ ما از چشمِ نامحرمان می‌شود، درست مانندِ ماجرای پیامبر و صدیق (ابوبکر) در غار که عنکبوت مانعِ دسترسی دشمنان شد.

نکته ادبی: تلمیح به داستان هجرت پیامبر اسلام و پنهان شدن ایشان در غار ثور.

گل صدبرگ ز رشک رخ او جامه درید حال گل چونک چنین است چه باشد خاری

زیباییِ چهره محبوبِ من چنان خیره‌کننده است که گلِ صدبرگ از شدتِ حسادت جامه بر تن می‌درد. وقتی گلِ لطیف چنین مغلوبِ زیباییِ اوست، خار که نماد زشتی و دشمنی است، چه جایگاهی در برابرِ او دارد؟

نکته ادبی: جامه دریدن استعاره از بی‌تابی و عجز در برابر زیبایی مطلق است.

هم بگویم دو سه بیتی که ندانی سر و پاش لیک بهر دل من ریش بجنبان کری

من سخنانی اسرارآمیز و پیچیده می‌گویم که سر و تهِ آن را درک نمی‌کنی، اما تو برای دلخوشیِ من، همچون فردی ناشنوا که از رویِ ادب سر تکان می‌دهد، تو نیز با سر به تاییدِ من اشاره کن.

نکته ادبی: شاعر با لحنی طنزآمیز از ناتوانیِ مخاطب در درکِ اسرارِ عرفانی سخن می‌گوید.

بس طبیب است که هشیار کند مجنون را وین طبیبم نهلد در دو جهان هشیاری

پزشکانِ بسیاری هستند که دیوانگان را مداوا می‌کنند و به عقل و هشیاری می‌آورند، اما طبیبِ عشقِ من، مرا چنان به جنونِ عشق می‌کشاند که تا ابد در هر دو جهان، اجازه نمی‌دهد که به هشیاریِ عقلانیِ رایج بازگردم.

نکته ادبی: جنون در عرفان، حالتی برتر از عقلِ جزئی است؛ لذا طبیب در اینجا به کسی گفته شده که فرد را از قیدِ عقل می‌رهاند.

آفتاب رخ او را حشم تیغ زنیم که نخواهیم بجز دیدن او ادراری

ما همچون نگهبانانِ چهره درخشانِ او هستیم و تنها پاداش و مواجبی که برای این پاسداری می‌خواهیم، دیدارِ رخسارِ اوست و هیچ تمنایِ دنیویِ دیگری نداریم.

نکته ادبی: ادرار در متون قدیم به معنای جیره، مقرری و مواجبِ ماهانه است.

ما چو خورشیدپرستیم بر این بام رویم تا نپوشد رخ خورشید ز ما دیواری

ما همچون خورشیدپرستان هستیم که برای تماشای نور از بام بالا می‌رویم؛ ما نیز در جستجویِ معشوق به بلندی‌هایِ روح صعود می‌کنیم تا هیچ مانع و دیواری، دیدنِ خورشیدِ وجودِ او را از ما دریغ نکند.

نکته ادبی: اشاره به اشتیاقِ عاشق برای رسیدن به مقامِ بلندِ معنوی (بام) جهتِ دریافتِ بی واسطه انوارِ الهی.

کیست خورشید بگو شمس حق تبریزی که نگنجد صفتش در صحف گفتاری

اگر می‌پرسی که این خورشید کیست، بدان که او شمسِ حقِ تبریزی است؛ شخصیتی که توصیفِ بزرگی و مقامِ او در هیچ کتاب و نوشته‌ای نمی‌گنجد.

نکته ادبی: صُحُف (جمع صحیفه) در اینجا به معنای کتاب‌ها و نوشته‌ها است که کنایه از ناتوانیِ زبان در توصیفِ حقایق است.

آرایه‌های ادبی

تلمیح صدیق و محمد من و او در غاری

اشاره به واقعه تاریخی هجرت پیامبر و ابوبکر و معجزه تار عنکبوت.

استعاره خورشید

خورشید به عنوان نمادِ وجودِ درخشانِ شمس تبریزی استفاده شده است.

تشخیص گل صدبرگ ز رشک رخ او جامه درید

نسبت دادنِ حسادت و جامه دریدن (انسان‌گونه) به گل.

ایهام و کنایه مجنون

در اینجا به معنای کسی است که از عقلِ حسابگر رها شده و به جذبه‌ی عشق رسیده است.