دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۸۷۰

مولوی
ای دریغا در این خانه دمی بگشودی مونس خویش بدیدی دل هر موجودی
چشم یعقوب به دیدار پسر شاد شدی ساقی وصل شراب صمدی پیمودی
رو نمودی که منم شاهد تو باک مدار از زیان هیچ میندیش چو دیدی سودی
هیچ کس رشک نبردی که فلان دست ببرد هر کسی در چمن روح به کام آسودی
نیست روزی که سپاه شبش آرد غارت نیست دینار و درم یا هوس معدودی
حاجتت نیست که یاد طرب کهنه کنی کی بود در خضر خلد غم امرودی
صد هزاران گره جمع شده بر دل ما از نصیب کرمش آب شدی بگشودی
صورت حشو خیالات ره ما بستند تیغ خورشید رخش خفیه شده در خودی
طالب جمله وی است و لقبش مطلوبی عابد جمله وی است و لقبش معبودی
خادم و موذن این مسجد تن جان شماست ساجدی گشته نهان در صفت مسجودی
ای ایازت دل و جان شمس حق تبریزی نیست در هر دو جهان چون تو شه محمودی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، تجلی‌گاه عرفان ناب و بیانگرِ دغدغه وحدتِ وجود است. شاعر در این ابیات، خواننده را به سفری درونی دعوت می‌کند؛ سفری که در آن، تمامیِ تعلقاتِ مادی و وابستگی‌هایِ ظاهری، سدِ راهِ رسیدن به حقیقتِ مطلق هستند. فضایِ حاکم بر شعر، سرشار از امید به وصال و رهایی از بندِ پندارهایِ باطل است که با گشودنِ دریچه دل به سویِ معشوق، میسر می‌شود.

مفهوم محوری اثر بر این استوار است که حقیقتِ هستی، در درونِ آدمی نهفته است. شاعر با بهره‌گیری از نمادهایِ عرفانی، تنِ انسان را مسجدی می‌داند که جانِ آدمی در آن به پرستشِ حضرتِ حق مشغول است. در پایان، غزل با ستایشِ پیر و مرشد (شمس تبریزی)، بر این نکته تأکید دارد که یگانگیِ عاشق و معشوق، تنها با راهنماییِ پیرِ راه و عبور از منیت‌ها به دست می‌آید.

معنای روان

ای دریغا در این خانه دمی بگشودی مونس خویش بدیدی دل هر موجودی

افسوس که اگر درِ این خانه دل را برای لحظه‌ای می‌گشودی، یارِ همیشگیِ خود را که جان‌بخشِ همه موجودات است، می‌دیدی.

نکته ادبی: ای دریغا در اینجا بیانگرِ حسرت و تذکرِ عارفانه است که آدمی غافل از حضورِ خداوند در درون خویش است.

چشم یعقوب به دیدار پسر شاد شدی ساقی وصل شراب صمدی پیمودی

همان‌طور که چشمان حضرت یعقوب با دیدنِ دوباره یوسف روشن و شاد شد، جانِ تو نیز با وصالِ حق شادمان می‌شود؛ ساقیِ ازلی شرابِ وصالِ خود را به تو می‌نوشاند.

نکته ادبی: اشاره به داستان حضرت یعقوب و یوسف، کنایه از رهایی از رنج دوری و رسیدن به لذتِ وصال است.

رو نمودی که منم شاهد تو باک مدار از زیان هیچ میندیش چو دیدی سودی

خداوند خود را به تو نشان داد و گفت: من شاهد و ناظرِ تو هستم، ترس به دل راه مده و وقتی این سودِ بزرگِ وصال را به دست آوردی، نگرانِ هیچ زیانِ مادی نباش.

نکته ادبی: شاهد در اینجا به معنای معشوقِ زیبا و ناظرِ بر اعمال است.

هیچ کس رشک نبردی که فلان دست ببرد هر کسی در چمن روح به کام آسودی

در این ساحتِ معنوی، هیچ‌کس به دیگری حسادت نمی‌کرد که چرا او به کامیابی رسید، زیرا همه در باغِ روح و جان، به آنچه می‌خواستند دست یافته و آسوده‌خاطر بودند.

نکته ادبی: چمنِ روح استعاره از عالمِ معنا و رهایی از تنگنایِ مادیات است.

نیست روزی که سپاه شبش آرد غارت نیست دینار و درم یا هوس معدودی

روزی نیست که سپاهِ ظلمت و غفلت، قصدِ غارتِ جانِ ما را نداشته باشد، اما بدان که هدفِ اصلیِ ما به دست آوردنِ پول و ثروت یا هوس‌هایِ زودگذر نیست.

نکته ادبی: سپاهِ شب نمادِ غفلت و وسوسه‌هایِ دنیوی است.

حاجتت نیست که یاد طرب کهنه کنی کی بود در خضر خلد غم امرودی

نیازی نیست که دیگر به دنبالِ شادی‌هایِ کهنه و دنیوی باشی؛ در بهشتِ جاودانِ الهی، جایی برای غم و اندوهِ ناچیز وجود ندارد.

نکته ادبی: امرود (گلابی) در اینجا کنایه از چیزهایِ بی‌ارزش و حقیرِ دنیوی است.

صد هزاران گره جمع شده بر دل ما از نصیب کرمش آب شدی بگشودی

هزاران گره و مشکلِ بزرگ بر دلمان بسته شده بود، که با آبِ حیات‌بخشِ کرم و بخششِ الهی، همه باز شدند.

نکته ادبی: گره کنایه از مشکلات و پیچیدگی‌هایِ روحی است که با فیضِ الهی برطرف می‌شود.

صورت حشو خیالات ره ما بستند تیغ خورشید رخش خفیه شده در خودی

تصوراتِ بیهوده و حاشیه پردازی‌هایِ ذهن، راهِ ما را سد کرده بودند و شمشیرِ بُرنده نورِ جمالِ حق، در پشتِ حجابِ خودپرستیِ ما پنهان مانده بود.

نکته ادبی: حشو در اینجا به معنایِ اضافاتِ بیهوده و پندارهایِ باطل است که مانعِ دیدنِ حقیقت می‌شود.

طالب جمله وی است و لقبش مطلوبی عابد جمله وی است و لقبش معبودی

او حقیقتِ واحدی است که همه به دنبالش هستند و به همین دلیل او «مطلوب» است، و همه او را می‌پرستند و به همین دلیل او «معبود» است.

نکته ادبی: اشاره به وحدتِ ذات؛ یعنی عاشق و معشوق در حقیقت یکی هستند.

خادم و موذن این مسجد تن جان شماست ساجدی گشته نهان در صفت مسجودی

جانِ تو خادم و مؤذنِ مسجدِ تنِ توست؛ آن پرستش‌گرِ واقعی (عابد) در درونِ صفتِ معبود بودنِ خداوند پنهان شده است.

نکته ادبی: مسجدِ تن استعاره‌ای درخشان از ارزشِ بدنِ انسان به عنوانِ جایگاهِ عبادت و تجلیِ روح است.

ای ایازت دل و جان شمس حق تبریزی نیست در هر دو جهان چون تو شه محمودی

ای کسی که دل و جانِ شمس تبریزی، بنده و مطیعِ توست (مثل ایاز برای سلطان محمود)، در هر دو عالم پادشاهی چون تو باشکوه وجود ندارد.

نکته ادبی: تلمیح به داستانِ سلطان محمود و ایاز که بیانگرِ نهایتِ ارادت و عاشقی است.

آرایه‌های ادبی

تلمیح چشم یعقوب به دیدار پسر شاد شدی

اشاره به داستان قرآنی و تاریخی یوسف و یعقوب که نمادی از غمِ دوری و شادیِ وصال است.

استعاره مسجد تن

بدنِ آدمی به مسجدی تشبیه شده که روحِ او در آن به عبادتِ خداوند می‌پردازد.

تناقض (پارادوکس) طالب جمله وی است و لقبش مطلوبی / عابد جمله وی است و لقبش معبودی

بیانِ وحدتِ عاشق و معشوق و عابد و معبود که یکی از بنیادهایِ عرفان است.

تلمیح ای ایازت دل و جان شمس حق تبریزی

اشاره به رابطه ارادتمندانه میان سلطان محمود غزنوی و غلامش ایاز که در ادب فارسی نمادِ عشق و بندگیِ صادقانه است.