دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۸۶۵

مولوی
در رخ عشق نگر تا به صفت مرد شوی نزد سردان منشین کز دمشان سرد شوی
از رخ عشق بجو چیز دگر جز صورت کار آن است که با عشق تو هم درد شوی
چون کلوخی به صفت تو به هوا برنپری به هوا برشوی ار بشکنی و گرد شوی
تو اگر نشکنی آن کت به سرشت او شکند چونک مرگت شکند کی گهر فرد شوی
برگ چون زرد شود بیخ ترش سبز کند تو چرا قانعی از عشق کز او زرد شوی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده بر ضرورت تغییر بنیادین در نگرش انسان نسبت به زندگی و عشق تأکید دارد. شاعر بر این باور است که برای رسیدن به تعالی و کمال، باید از ظواهرِ فریبنده عبور کرد و به عمقِ درد و حقیقتِ عشق رسید. در این فضا، شکستنِ منیت و غرور، نه یک انتخاب، بلکه شرطِ حیاتیِ پروازِ روح به سوی حق است.

نگاهِ شاعر به مفهوم «مرگ» نگاهی درونی است؛ او مرگِ نابهنگام و جبری را نتیجه‌ی شکستنِ انسان در برابرِ روزگار می‌داند و هشدار می‌دهد که باید پیش از آنکه دستِ قضا و قدر ما را بشکند، خود با اختیار، غرورِ خویش را فرو بریزیم تا به گوهرِ وجودیِ یگانه دست یابیم.

معنای روان

در رخ عشق نگر تا به صفت مرد شوی نزد سردان منشین کز دمشان سرد شوی

به حقیقتِ عشق چشم بدوز تا به بلوغ و کمال معنوی برسی. با افراد بی‌شور و بی‌معرفت همنشینی نکن، چرا که سردی و بی‌حسیِ وجودِ آن‌ها به تو نیز سرایت می‌کند و گرمایِ عشقت را می‌گیرد.

نکته ادبی: «مرد شدن» در اینجا استعاره از کمال و بلوغ روحی است و «سردان» کنایه از کسانی است که فاقدِ حرارتِ عشق و معرفت هستند.

از رخ عشق بجو چیز دگر جز صورت کار آن است که با عشق تو هم درد شوی

تنها به ظاهر و صورتِ عشق بسنده نکن، بلکه به دنبالِ حقیقتِ آن باش. کمالِ کارِ عاشقی در این است که با عشق هم‌درد شوی و رنجِ آن را با جان و دل بپذیری.

نکته ادبی: «هم‌درد شدن» تلمیحی به اتحادِ عاشق و معشوق در رنجِ مقدسِ عرفانی است.

چون کلوخی به صفت تو به هوا برنپری به هوا برشوی ار بشکنی و گرد شوی

تو مانند کلوخی سنگین، به تنهایی توانایی پرواز به عالمِ بالا را نداری. تنها زمانی به سوی آسمانِ حقیقت می‌پری که غرور و منیتِ خود را خُرد کنی و به خاک‌ساری و افتادگی برسی.

نکته ادبی: «کلوخ» استعاره از نفسِ سنگین و زمینی است و «به هوا پریدن» کنایه از تعالیِ روحی است.

تو اگر نشکنی آن کت به سرشت او شکند چونک مرگت شکند کی گهر فرد شوی

اگر تو پیش از مرگِ طبیعی، خودخواهیت را در هم نشکنی، سرانجام مرگِ جبری تو را درهم می‌شکند. اگر به آن شیوه شکسته شوی، فرصتِ رسیدن به کمال و تبدیل شدن به گوهری یگانه و جاویدان را از دست خواهی داد.

نکته ادبی: «گوهر فرد» به معنایِ انسانی است که به کمالِ وجودی و تنهاییِ مقدس (وحدت) رسیده است.

برگ چون زرد شود بیخ ترش سبز کند تو چرا قانعی از عشق کز او زرد شوی

وقتی برگِ درخت زرد و پژمرده می‌شود، ریشه‌ی آن همچنان تازه و سبز باقی می‌ماند. تو چرا به زردی و رنجِ ظاهریِ عشق قانع شده‌ای؟ عشق باید ریشه‌ی وجودِ تو را سرسبز و زنده نگه دارد، نه اینکه تو را پژمرده کند.

نکته ادبی: «بیخ» به معنای ریشه است که در اینجا نمادِ اصلیت و جانِ مطلب است که برخلافِ ظاهر (برگ) همواره زنده است.

آرایه‌های ادبی

استعاره کلوخ

استعاره از نفسِ سنگین و تعلقاتِ دنیوی انسان که مانعِ عروج اوست.

تضاد زرد و سبز

تضاد میانِ پژمردگیِ ظاهر و طراوتِ باطن که برای نشان دادنِ تفاوتِ نگاهِ عاشقِ حقیقی و عاشقِ ظاهری به کار رفته است.

کنایه شکستن

کنایه از فروتنی، از بین بردنِ خودخواهی و انهدامِ منیت که لازمه‌یِ تحولِ روحی است.

مراعات نظیر برگ، زرد، سبز، بیخ

هماهنگیِ واژگان در حوزه معناییِ طبیعت و گیاهان برای تصویرسازیِ زنده از مفهومِ رشد و زوال.