دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۸۶۳

مولوی
وقت آن شد که بدان روح فزا آمیزی مرغ زیرک شوی و خوش به دو پا آویزی
سینه بگشا چو درختان به سوی باد بهار ز آنک زهر است تو را باد روی پاییزی
به شکرخنده معنی تو شکر شو همگی در صفات ترشی خواجه چرا بستیزی
زیر دیوار وجود تو تویی گنج گهر گنج ظاهر شود ار تو ز میان برخیزی
آن قراضه ازلی ریخته در خاک تن است کو قراضه تک غلبیر تو گر می بیزی
تیغ جانی تو برآور ز نیام بدنت که دو نیمه کند او قرص قمر از تیزی
تیغ در دست درآ در سر میدان ابد از شب و روز برون تاز چو بر شبدیزی
آب حیوان بکش از چشمه به سوی دل خود ز آنک در خلقت جان بر مثل کاریزی
ور نتانی بگریز آ بر شه شمس الدین کو به جان هست ز عرش و به بدن تبریزی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل دعوتی است پرشور به سوی رهایی از قفس تنگِ خودخواهی و پیوند با جانِ جهان. شاعر مخاطب را تشویق می‌کند که با کنار نهادنِ وابستگی‌های دنیوی و زدودنِ زنگارِ نفس، گنجینه‌ی نهفته در باطن خود را بازیابد. فضای شعر، فضایی حماسی و عرفانی است که در آن انسان، با بهره‌گیری از نیروی معنوی و راهنمایی پیرِ کامل، به جنگِ محدودیت‌های زمانی و مادی می‌رود تا به حقیقتِ ابدی دست یابد.

در این مسیر، تمثیل‌هایی از طبیعت و ابزار کار مانند درخت، تیغ، غربال و کاریز به کار رفته تا پیچیدگی‌های سلوک عرفانی به زبانی ساده بیان شود. در نهایت، راهِ رسیدن به این کمال و رهایی، توکل به پیر و پیوند با وجودِ نورانی شمس‌الدین تبریزی معرفی شده است که تجلیِ پیوندِ آسمان و زمین است.

معنای روان

وقت آن شد که بدان روح فزا آمیزی مرغ زیرک شوی و خوش به دو پا آویزی

اکنون زمان آن فرا رسیده که با آن روحِ روح‌بخش یکی شوی؛ مانند پرنده‌ای زیرک و هشیار باش که با هر دو پا محکم به شاخه‌ی حقیقت چنگ می‌زند.

نکته ادبی: آمیزی در اینجا به معنای اتحاد و یکی شدن است. پرنده نمادِ جانِ هوشیار است که باید فرصت را غنیمت شمرد.

سینه بگشا چو درختان به سوی باد بهار ز آنک زهر است تو را باد روی پاییزی

قلب و جان خود را همچون درختان در برابر نسیمِ بهاریِ لطفِ حق بگشا، چرا که بادِ پاییزی (عوامل مادی و دوری از معنویت) برای تو چون زهر کشنده است.

نکته ادبی: بادِ پاییزی نمادِ سردی و پژمردگیِ روحانی و دوری از اصلِ الهی است.

به شکرخنده معنی تو شکر شو همگی در صفات ترشی خواجه چرا بستیزی

با لبخندِ شیرینِ حقیقت، وجود خود را سراسر شیرینی کن؛ چرا با دیگران بر سرِ تلخی‌ها و کدورت‌های دنیوی و صفات ناپسند می‌جنگی و ستیز می‌کنی؟

نکته ادبی: شکرخنده استعاره از انوارِ الهی و جلوه‌ی جمالِ دوست است که تلخی‌ها را می‌زداید.

زیر دیوار وجود تو تویی گنج گهر گنج ظاهر شود ار تو ز میان برخیزی

در زیر دیوارِ حصارِ تن و خودخواهیِ تو، گنجینه‌ی گران‌بهای حقیقت نهفته است؛ اگر تو از میان برخیزم (یعنی از «خود» و منیت دست بشویی)، این گنجِ پنهان آشکار خواهد شد.

نکته ادبی: دیوارِ وجود استعاره از حجابِ تن و منیت است که مانعِ دیدنِ حقیقت می‌شود.

آن قراضه ازلی ریخته در خاک تن است کو قراضه تک غلبیر تو گر می بیزی

گوهرِ وجودِ ازلیِ تو در خاکِ این بدنِ مادی ریخته شده است؛ اگر دست به کار شوی و با غربالِ مجاهده و تلاش، هستیِ خود را بیزی، آن گوهرِ ارزشمند آشکار می‌شود.

نکته ادبی: قراضه در اصل به معنای خرده‌طلاهای ناخالص است که اینجا به گوهرِ جان که در آلودگیِ تن پنهان شده اشاره دارد.

تیغ جانی تو برآور ز نیام بدنت که دو نیمه کند او قرص قمر از تیزی

تیغِ جان و اراده‌ی خود را از نیامِ بدن بیرون بکش؛ چرا که این شمشیرِ تیزِ معنوی، چنان قدرتی دارد که می‌تواند قرصِ ماه (عامل حیرت و جهل) را از شدتِ تیزی به دو نیم کند.

نکته ادبی: نیامِ بدن کنایه از حبس شدن در کالبد مادی است که باید با تیغِ جان آن را درید.

تیغ در دست درآ در سر میدان ابد از شب و روز برون تاز چو بر شبدیزی

با این شمشیرِ برّان به میدانِ ابدیت وارد شو و همچون کسی که بر اسبِ تندرو (شبدیز) سوار است، از محدودیت‌های شب و روز (زمان و مکان) فراتر برو.

نکته ادبی: شبدیز نام اسبِ افسانه‌ای خسروپرویز است که اینجا نمادِ سرعتِ سیر و سلوکِ عارفانه است.

آب حیوان بکش از چشمه به سوی دل خود ز آنک در خلقت جان بر مثل کاریزی

آبِ حیات (دانش و فیضِ الهی) را از چشمه‌ی حقیقت به سمتِ دلِ خود جاری کن؛ چرا که جانِ انسان در خلقت، همچون کاریزی است که آبِ زلال را از اعماق به سطح می‌آورد.

نکته ادبی: کاریز (قنات) نمادِ مسیرِ انتقالِ فیض از عالم غیب به عالم ظاهر است.

ور نتانی بگریز آ بر شه شمس الدین کو به جان هست ز عرش و به بدن تبریزی

اگر به تنهایی توانِ این راه را نداری، به سوی شمس‌الدین تبریزی فرار کن و به او پناه ببر؛ چرا که او از نظرِ روح، متعلق به عرش و آسمان‌هاست و از نظرِ بدن، در تبریز حضور دارد.

نکته ادبی: اشاره به جایگاهِ خاصِ شمس که واسطه‌ی فیض و پیونددهنده‌ی عالم ملک و ملکوت است.

آرایه‌های ادبی

تشبیه سینه بگشا چو درختان

باز بودنِ قلب به سوی لطفِ الهی همانندِ گشودنِ شاخ و برگِ درختان به سوی بهار است.

کنایه از میان برخیزم

منظور دست شستن از منیت و خودخواهی و کنار رفتنِ حجابِ خویشتن است.

تمثیل قراضه تک غلبیر

مجاهدت و تمرینِ معنوی را به غربال کردنِ خاک برای یافتنِ طلا تشبیه کرده است.

تلمیح دو نیمه کند او قرص قمر

اشاره به معجزه شق‌القمر پیامبر اسلام که نشان‌دهنده قدرتِ تیغِ جان است.

تشبیه همچون کاریزی

جانِ انسان را به کاریز تشبیه کرده که مظهرِ انتقالِ آب (معرفت) از باطن به ظاهر است.