دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۸۶۰

مولوی
هست در حلقه ما حلقه ربایی عجبی قمری باخبری درد دوایی عجبی
هست در صفه ما صف شکنی کز نظرش تابد از روزن دل نور ضیایی عجبی
این چه جام است که از عین بقا سر برزد تا زند جان منش طال بقایی عجبی
هر کی از ظلمت غم بر دل او بند بود یابد از دولت او بندگشایی عجبی
این چه سحر است که خلق از نظرش محرومند یا چه ابر است بر آن ماه لقایی عجبی
از کجا تافت چنان ماه در این قالب تن تا ز جا رفت دل و رفت به جایی عجبی
چون دل از خانه وهم حدثان بیرون شد ز یکی دانه در دید سرایی عجبی
می نمود از در و دیوار سرا در تابش هشت جنت ز یکی روح فزایی عجبی
شمس تبریز از این خوف و رجا بازرهان تا برآید ز عدم خوف و رجایی عجبی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل سرشار از فضای شور و شیداییِ عارفانه است که در آن، ورودِ پیر یا مرشدِ کامل به جهانِ ذهنیِ سالک، تمامیِ پندارهای کهنه و دلبستگی‌هایِ مادی را در هم می‌شکند. شاعر با نگاهی تحسین‌آمیز، این حضور را چون نوری می‌بیند که از روزنِ دل می‌تابد و جهانِ تنگ و تاریکِ پیرامون را به بهشتی فراخ بدل می‌کند.

درونمایه‌ی اصلی، گذار از عالمِ کثرت، وهم و دوتایی‌هایِ ذهنی (همچون خوف و رجا) به سویِ وحدتِ مطلق است. پیامِ شاعر، دعوت به رهایی از بندهایِ غم و رسیدن به مرتبه‌ای از آگاهی است که در آن، از کوچک‌ترین ذره‌هایِ هستی، می‌توان شکوهِ ابدیت و بهشت را به تماشا نشست.

معنای روان

هست در حلقه ما حلقه ربایی عجبی قمری باخبری درد دوایی عجبی

در جمع و محفلِ ما شخصی حضور دارد که با جاذبه‌اش دل‌ها را می‌رباید؛ او پرنده‌ای آگاه و مرشدی داناست که درمانِ تمامیِ دردهای ماست و وجودش نعمتی است شگفت‌انگیز.

نکته ادبی: حلقه ربایی به معنای دلبری و کنایه از جذبه‌های معنوی است؛ قمری نماد عاشقی و آگاهی است.

هست در صفه ما صف شکنی کز نظرش تابد از روزن دل نور ضیایی عجبی

در صفِ همراهانِ ما کسی است که حصارِ عادت‌ها و عقلِ ظاهری را در هم می‌شکند؛ به محضِ اینکه از نگاهِ او نوری می‌تابد، پنجره‌ی دل باز شده و روشناییِ حقیقت نمایان می‌شود.

نکته ادبی: صف شکن کنایه از کسی است که در برابرِ جمودِ فکری می‌ایستد و تابوشکنی می‌کند.

این چه جام است که از عین بقا سر برزد تا زند جان منش طال بقایی عجبی

این چه جامِ معرفتی است که از سرچشمه‌ی ابدیت و بقا لبریز شده است؟ گویی جانِ من چنان از آن نوشیده که اکنون تشنه‌ی جاودانگی گشته و تمنایِ زندگیِ ابدی در آن پدیدار شده است.

نکته ادبی: عین بقا به معنایِ ذاتِ ابدیت است؛ طال بقایی یعنی آرزو و طلبِ حیاتِ جاوید.

هر کی از ظلمت غم بر دل او بند بود یابد از دولت او بندگشایی عجبی

هر کسی که بر دلش زنجیرهایِ غم و اندوه بسته شده است، به یمنِ برکت و دولتِ وجودِ او، گره از کارش گشوده می‌شود و به آزادی و رهاییِ شگفت‌انگیزی دست می‌یابد.

نکته ادبی: دولت به معنای سعادت و موهبت است و بندگشایی کنایه از آزادیِ روح از زندانِ غم.

این چه سحر است که خلق از نظرش محرومند یا چه ابر است بر آن ماه لقایی عجبی

این چه سحر و افسونِ عجیبی است که مردم از درکِ حضورِ او محروم مانده‌اند؟ یا شاید این چهرة زیبا همچون ماه، پشتِ ابری از پنهان‌کاری و مصلحت پوشیده شده است.

نکته ادبی: ماه لقا به معنایِ کسی است که چهره‌ای به زیباییِ ماه دارد؛ کنایه از معشوقِ الهی.

از کجا تافت چنان ماه در این قالب تن تا ز جا رفت دل و رفت به جایی عجبی

این ماهِ تابان از کدام عالم به این قالبِ جسمانی و تنِ خاکیِ ما آمده است که با ظهورش، دل از جایش کنده شده و به سرزمینی فراتر از مکان سفر کرده است؟

نکته ادبی: قالب تن اشاره به زندانِ جسم و ماده دارد؛ ز جا رفتن کنایه از ازخودبی‌خود شدن است.

چون دل از خانه وهم حدثان بیرون شد ز یکی دانه در دید سرایی عجبی

وقتی دل از فضایِ پندارگونه و دنیایِ مادیِ فانی رها شد، در درونِ یک هسته‌ی کوچک و ناچیز، ساختمانی وسیع و جهانی عظیم را به تماشا نشست.

نکته ادبی: وهمِ حدثان به معنایِ پندارها و فریب‌هایِ مربوط به موجوداتِ نوظهور و مادی است.

می نمود از در و دیوار سرا در تابش هشت جنت ز یکی روح فزایی عجبی

در آن فضایِ معنوی، از در و دیوارِ این خانه، زیبایی‌هایِ هشت بهشت در پرتوِ حضورِ آن روح‌افزا و جان‌بخش جلوه‌گر شد.

نکته ادبی: روح فزایی یعنی چیزی که جان را صیقل می‌دهد و آن را وسعت می‌بخشد.

شمس تبریز از این خوف و رجا بازرهان تا برآید ز عدم خوف و رجایی عجبی

ای شمس تبریزی، ما را از کشمکشِ میانِ ترس از عذاب و امید به پاداش نجات ده تا در فراتر از این دو، حالتِ تازه‌ای از معرفتِ ناب و حقیقتِ فرابشری سر برآورد.

نکته ادبی: خوف و رجا از اصطلاحاتِ عرفانی است که سالک باید از این دوتایی عبور کند.

آرایه‌های ادبی

ایهام حلقه

هم به معنای نشستِ عارفان و هم به معنای زنجیر و بندِ عشق که سالک را اسیر می‌کند.

استعاره ماه

نمادی از معشوق و مرشد که همچون ماه در آسمانِ دل می‌تابد و تاریکیِ نادانی را می‌زداید.

تناقض‌نمایی (پارادوکس) هشت جنت ز یکی دانه

اشاره به اینکه در عرفان، کلِ جهان و بهشت در یک نقطه (دل) نهفته است و با یک نظر می‌توان به آن دست یافت.

کنایه بندگشایی

کنایه از رهایی از رنج‌ها و گشوده شدنِ درهایِ معرفت و شادی به رویِ سالک.