دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۸۵۳

مولوی
تو ز عشق خود نپرسی که چه خوب و دلربایی دو جهان به هم برآید چو جمال خود نمایی
تو شراب و ما سبویی تو چو آب و ما چو جویی نه مکان تو را نه سویی و همه به سوی مایی
به تو دل چگونه پوید نظرم چگونه جوید که سخن چگونه پرسد ز دهان که تو کجایی
تو به گوش دل چه گفتی که به خنده اش شکفتی به دهان نی چه دادی که گرفت قندخایی
تو به می چه جوش دادی به عسل چه نوش دادی به خرد چه هوش دادی که کند بلندرایی
ز تو خاک ها منقش دل خاکیان مشوش ز تو ناخوشی شده خوش که خوشی و خوش فزایی
طرب از تو باطرب شد عجب از تو بوالعجب شد کرم از تو نوش لب شد که کریم و پرعطایی
دل خسته را تو جویی ز حوادثش تو شویی سخنی به درد گویی که همو کند دوایی
ز تو است ابر گریان ز تو است برق خندان ز تو خود هزار چندان که تو معدن وفایی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، نغمه‌ای شورانگیز در ستایش جلوه‌های بی‌پایان پروردگار در جهان هستی است. شاعر در این سروده، خداوند را سرچشمه‌ی مطلقِ زیبایی، هستی‌بخشی و معنا می‌داند و رابطه‌ی میان خالق و مخلوق را پیوندی ناگسستنی ترسیم می‌کند؛ گویی تمامی جهانِ مادی و معنوی، آینه‌ای برای انعکاس صفات اوست و هر ذره از وجود، وام‌دارِ حضورِ اوست.

درونمایه‌ی اصلی این اثر، حیرتِ عاشق در برابر کمال بی‌حدِ معشوق است. شاعر با تکیه بر استعاراتی از طبیعت و عناصر هستی، بیان می‌کند که هر آنچه در جهان، رنگی از زیبایی، حیات یا کمال دارد، از فیضِ اوست و آدمی در برابر این عظمت، تنها نظاره‌گری است که در پی کشفِ حضورِ پنهانِ او در تار و پودِ هستی است.

معنای روان

تو ز عشق خود نپرسی که چه خوب و دلربایی دو جهان به هم برآید چو جمال خود نمایی

تو که خود سرچشمه‌ی عشق هستی، نیازی نداری از زیباییِ خود بپرسی؛ چرا که به محض اینکه ذره‌ای از جمالت را آشکار کنی، تمام هستی و دو جهان در برابر جلوه‌ات محو می‌شوند.

نکته ادبی: تعبیر 'به هم برآید' کنایه از نابودی یا به هم ریختنِ نظم عالم در برابر تجلی الهی است.

تو شراب و ما سبویی تو چو آب و ما چو جویی نه مکان تو را نه سویی و همه به سوی مایی

تو مانند شراب هستی و ما همچون ظرفی که آن را در بر دارد، تو همچون آب هستی و ما همچون جویبار. تو فراتر از مکان و جهت هستی، با این حال همه به سوی تو رو دارند.

نکته ادبی: تشبیهاتِ 'شراب و سبو' و 'آب و جوی'، بیانگرِ رابطه‌ی وجودی و وابستگی کاملِ مخلوق به خالق است.

به تو دل چگونه پوید نظرم چگونه جوید که سخن چگونه پرسد ز دهان که تو کجایی

دل چگونه می‌تواند به جست‌وجوی تو برخیزد و دیدگانم چطور می‌توانند تو را بیابند؟ و چگونه می‌توان از دهان (سخن گفتن) پرسید که تو کجایی، وقتی که تو فراتر از مکان هستی؟

نکته ادبی: در اینجا ناتوانیِ عقل و زبان در درکِ حقیقتِ متعالی خداوند که مکان‌ناپذیر است، به تصویر کشیده شده است.

تو به گوش دل چه گفتی که به خنده اش شکفتی به دهان نی چه دادی که گرفت قندخایی

تو به گوشِ جانِ ما چه رازهایی گفتی که دل به خنده و شادی شکفت؟ و به دهانِ نی چه بخشیدی که چنین طنینِ شیرین و دلنشینی از آن شنیده می‌شود؟

نکته ادبی: اشاره به 'نی' نمادی از انسانِ کامل است که با دمیدنِ روحِ الهی به صدا در می‌آید و نغمه‌سرایی می‌کند.

تو به می چه جوش دادی به عسل چه نوش دادی به خرد چه هوش دادی که کند بلندرایی

تو به شراب چه هیجانی بخشیدی، به عسل چه شیرینی‌ای دادی و به خرد و اندیشه چه هوشی عطا کردی که این‌چنین اندیشه‌های بلند و عالی خلق می‌کند؟

نکته ادبی: شاعر خداوند را علتِ غاییِ تمامِ صفاتِ نیکو در موجودات می‌داند؛ واژه‌ی 'بلندرایی' به معنای اندیشه‌های رفیع است.

ز تو خاک ها منقش دل خاکیان مشوش ز تو ناخوشی شده خوش که خوشی و خوش فزایی

زمین به واسطه‌ی تو نقش و نگار گرفت و دلِ زمینیان از عشقِ تو آشفت و بی‌قرار شد. تو ناخوشی‌ها را به خوشی بدل کردی، زیرا خودِ تو عینِ شادی و فزاینده‌ی آن هستی.

نکته ادبی: تضاد میان 'ناخوشی' و 'خوشی' بر قدرتِ مطلقِ خداوند در دگرگونی احوال تأکید دارد.

طرب از تو باطرب شد عجب از تو بوالعجب شد کرم از تو نوش لب شد که کریم و پرعطایی

شادی از حضور تو معنای واقعی یافت و شگفتی‌ها از وجود تو پدید آمد؛ بخشندگی از تو بود که شیرین‌کام شد، زیرا تو هم کریم هستی و هم بسیار بخشنده.

نکته ادبی: استعاره‌ی 'نوش‌لب' برای کرم و بخشندگی، اشاره به لذت‌بخش بودنِ لطف و عنایتِ الهی دارد.

دل خسته را تو جویی ز حوادثش تو شویی سخنی به درد گویی که همو کند دوایی

تو خود به سراغ دل‌های شکسته می‌آیی و آن را از آلودگی حوادث پاک می‌کنی؛ تو سخنی می‌گویی که همان کلام، مرهم و دوای دردِ همان دل است.

نکته ادبی: اشاره به صفتِ 'شافی' (شفادهنده) برای خداوند، که درمانِ حقیقیِ آلامِ بشری است.

ز تو است ابر گریان ز تو است برق خندان ز تو خود هزار چندان که تو معدن وفایی

ابرِ گریان و برقِ خندان، همه از وجود توست؛ و فراتر از این‌ها هزاران صفت دیگر از تو سرچشمه می‌گیرد، چرا که تو معدنِ وفاداری هستی.

نکته ادبی: شاعر برای نشان دادنِ حضورِ همه‌جانبه‌ی خداوند، پدیده‌های متضادِ طبیعی (گریه ابر و خنده‌ی برق) را به یک منبعِ واحد ارجاع می‌دهد.

آرایه‌های ادبی

تشبیه تو شراب و ما سبویی

خداوند به شراب و انسان به ظرفِ نگهدارنده‌ی آن تشبیه شده تا وابستگیِ وجودی به تصویر کشیده شود.

تضاد ابر گریان و برق خندان

تقابل میان دو پدیده طبیعی برای نشان دادن گستره‌ی قدرت الهی در تمامی احوال طبیعت.

استعاره گوش دل

به جای شنواییِ حسی، به شنواییِ باطنی و دریافتِ حقایق عرفانی اشاره دارد.

ایهام دو جهان به هم برآید

اشاره به دو معنای 'آشوب و قیامت' و همچنین 'هستیِ کامل' که در برابر تجلی حق محو می‌شوند.