دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۸۴۸

مولوی
سحر است خیز ساقی بکن آنچ خوی داری سر خنب برگشای و برسان شراب ناری
چه شود اگر ز عیسی دو سه مرده زنده گردد خوش و شیرگیر گردد ز کفت دو سه خماری
قدح چو آفتابت چو به دور اندرآید برهد جهان تیره ز شب و ز شب شماری
ز شراب چون عقیقت شکفد گل حقیقت که حیات مرغ زاری و بهار مرغزاری
بدهیم جان شیرین به شراب خسروانی چو سر خمار ما را به کف کرم بخاری
که ز فکرت دقیقه خللی است در شقیقه تو روان کن آب درمان بگشا ره مجاری
همه آتشی تو مطلق بر ما شد این محقق که هزار دیگ سر را به تفی به جوش آری
همه مطربان خروشان همه از تو گشته جوشان همه رخت خود فروشان خوششان همی فشاری

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده، بازتاب‌دهنده‌ی فضای عرفانی و شوریدگیِ عاشقانه‌ای است که در آن، شاعر با لحنی دعوتگرانه، ساقیِ الهی (مرشد یا ذاتِ حق) را به بزمِ معرفت می‌خواند. محورِ اصلیِ این ابیات، تضاد میانِ خردِ جزئی‌نگر و عقلِ سرد با شرابِ سرخ و آتشینِ عشق است که چون خورشیدی بر تاریکیِ جهلِ عالم می‌تابد. شاعر با بهره‌گیری از تمثیلاتِ درخشان، بر این باور است که تنها با نوشیدنِ این شرابِ معنوی است که مرغِ جانِ انسان از قفسِ تن و فکر‌هایِ مسموم رها شده و به حقیقتِ هستی دست می‌یابد.

در نگاهی دیگر، این اثر وصفِ دگرگونیِ بنیادین در وجودِ سالک است. نویسنده با ترسیمِ تصویری از 'عیسی' (جان‌بخشی) و 'آتش' (شور و حال)، نشان می‌دهد که چگونه معشوق با اندک توجّهی، جان‌های افسرده را زنده و فکرهایِ متشتت را به جوش و خروش می‌آورد. این شعر در نهایت دعوتی است برای فرو ریختنِ حصارهایِ ذهنی و سپردنِ جان به دستِ کرمِ معشوق، تا در سایه‌یِ آن، حیاتِ حقیقی جایگزینِ مرگِ ناشی از غفلت و دنیاطلبی گردد.

معنای روان

سحر است خیز ساقی بکن آنچ خوی داری سر خنب برگشای و برسان شراب ناری

وقت سحر فرا رسیده است؛ ای ساقی برخیز و به آیینِ دیرینه‌ی خود عمل کن. درِ خُمِ معرفت را بگشا و آن شرابِ آتشین و شورانگیز (عشقِ الهی) را به سوی ما روان ساز.

نکته ادبی: ساقی در عرفان نماد فیض‌بخشِ الهی است. شراب ناری استعاره از عشقِ سوزان و پُرشور است.

چه شود اگر ز عیسی دو سه مرده زنده گردد خوش و شیرگیر گردد ز کفت دو سه خماری

اگر با دمِ مسیحاییِ تو، چند روحِ مرده و افسرده زنده شوند و با نوشیدنِ این شراب مست و خمار گردند، چه عیبی دارد؟ این کار در شأنِ تواناییِ اعجازگرِ توست.

نکته ادبی: تلمیح به داستانِ عیسی مسیح که مردگان را با اذنِ خداوند زنده می‌کرد.

قدح چو آفتابت چو به دور اندرآید برهد جهان تیره ز شب و ز شب شماری

هنگامی که قدحِ شرابِ تو همچون خورشید در بزمِ جان به گردش در می‌آید، جهانِ تیره و تارِ جهل از بین می‌رود و دورانِ سرگشتگی و شب‌شماریِ ما به پایان می‌رسد.

نکته ادبی: تقابلِ نور (قدح/آفتاب) و ظلمت (شب) نماد تقابل معرفت و نادانی است.

ز شراب چون عقیقت شکفد گل حقیقت که حیات مرغ زاری و بهار مرغزاری

از آن شرابِ سرخ‌گونِ تو، گلِ حقیقت در جانِ ما شکوفا می‌شود؛ شرابی که باعثِ حیاتِ روحِ نالانِ ما و سرسبزیِ گلزارِ وجودِ ماست.

نکته ادبی: عقیق کنایه از سرخیِ شراب است. حیاتِ مرغِ زار اشاره به جانِ دردمندِ عاشق دارد.

بدهیم جان شیرین به شراب خسروانی چو سر خمار ما را به کف کرم بخاری

ما جانِ شیرینِ خود را در راهِ این شرابِ شاهانه و گران‌بها نثار می‌کنیم، به‌ویژه در آن لحظاتی که لطف و کرمِ تو شاملِ حالِ ما می‌شود و در اوجِ مستی ما را می‌نوازی.

نکته ادبی: شراب خسروانی به معنای شرابِ اعلا و شاهانه است که استعاره از فیضِ برترِ الهی است.

که ز فکرت دقیقه خللی است در شقیقه تو روان کن آب درمان بگشا ره مجاری

زیرا فکر کردنِ بیش از حد، باعثِ ایجادِ اختلال و دردسر در ذهن و شقیقه می‌شود. تو آبِ حیات (شراب) را روان کن تا راه‌های بسته و گره‌هایِ فکریِ ما گشوده شود.

نکته ادبی: شقیقه در اینجا نمادِ اندیشه‌ورزیِ منطقی و فلسفی است که در برابرِ شهود و عشق قرار دارد.

همه آتشی تو مطلق بر ما شد این محقق که هزار دیگ سر را به تفی به جوش آری

تو حقیقتاً سر تا پا آتشِ عشق هستی و این بر ما مسلم گشته است که تو با اندک حرارتی، هزاران فکر و خیال (دیگِ سر) را به جوش و خروش در می‌آوری.

نکته ادبی: تفی به معنی حرارتِ اندک است که در تضاد با به جوش آوردنِ هزار دیگ است (مبالغه).

همه مطربان خروشان همه از تو گشته جوشان همه رخت خود فروشان خوششان همی فشاری

همه عاشقان و نغمه‌سرایان در هوای تو به خروش آمده‌اند، همه دارایی‌های خود را رها می‌کنند و تو نیز آن‌ها را در این مسیرِ عشق، به سختی در فشار قرار می‌دهی تا گوهرِ وجودشان آشکار شود.

نکته ادبی: رختِ خود فروشان کنایه از دل کندن از تعلقات دنیوی است.

آرایه‌های ادبی

استعاره شراب ناری / قدح

استعاره از عشقِ الهی و فیضِ روحانی که باعثِ مستی و بیخودیِ عارف می‌شود.

تلمیح عیسی / مرده زنده گردد

اشاره به معجزه حضرت عیسی در زنده کردن مردگان؛ استعاره از دمیدنِ روحِ تازه در جانِ ناامیدِ عاشق.

مراعات نظیر (تناسب) ساقی، خُم، شراب، قدح، خمار

واژگانی که همگی در حوزه‌ی معناییِ بزم و شراب‌خواری جای دارند و به فضا سازیِ شعر کمک کرده‌اند.

پارادوکس (تناقض) هزار دیگ سر را به تفی به جوش آری

تأثیرِ عظیمِ معشوق (جوشاندن هزار دیگ) تنها با یک اشاره و حرارتِ اندک (تف)؛ تأکید بر قدرتِ بی‌پایانِ عشق.