دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۸۴۲

مولوی
بت من ز در درآمد به مبارکی و شادی به مراد دل رسیدم به جهان بی مرادی
تو بپرس چون درآمد که برون نرفت هرگز که درآمد و برون شد صفتی بود جمادی
غلطم مگو که چون شد ز چگونگی برون شد تو چگونه ای ولیکن تو ز بی چگونه زادی
چه چگونه بد عدم را چه نشان نهی قدم را نگر اولین قدم را که تو بس نکو نهادی
همه بیخودی پسندم همه تن چو گل بخندم به طرب میان ببندم که چنین دری گشادی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات بیانگر شور و اشتیاق عارفانه در لحظه حضور یار در جانِ سالک است. شاعر در این قطعه، مفهوم آمدن و رفتن و «چگونگی» را به چالش می‌کشد تا به خواننده بیاموزد که حضور حق در جان، فراتر از ابعاد مادی و مکان و زمان است.

فضای شعر مملو از سرخوشیِ معنوی است که در پیِ درکِ بی‌واسطه‌ی حقیقت ایجاد شده است. در اینجا، شاعر از قیودِ ذهنیِ «چگونه بودن» رها می‌شود و به جایگاهِ ازلیِ جان که فراتر از صفاتِ بشری است، پی می‌برد.

معنای روان

بت من ز در درآمد به مبارکی و شادی به مراد دل رسیدم به جهان بی مرادی

محبوب و یار من با فرخندگی و شادمانی به جانم پا گذاشت. در این دنیایی که پر از ناکامی و حسرت است، من به مراد دل و آرزوی دیرینه‌ی خود دست یافتم.

نکته ادبی: بت در ادبیات عرفانی استعاره از معشوق حقیقی یا خداوند است و نه بتِ سنگی و مادی.

تو بپرس چون درآمد که برون نرفت هرگز که درآمد و برون شد صفتی بود جمادی

از من نپرس که او چگونه وارد شد، چرا که او هرگز از جان من نرفته بود که بخواهد دوباره وارد شود. ورود و خروج، ویژگیِ اشیاء و اجسام مادی و بی‌جان است، نه حقیقتِ روح.

نکته ادبی: جمادی در اینجا صفتِ منسوب به جماد است که اشاره به عالم ماده و ویژگی‌های اجسام مادی دارد.

غلطم مگو که چون شد ز چگونگی برون شد تو چگونه ای ولیکن تو ز بی چگونه زادی

من اشتباه کردم که از «چگونه» حرف زدم، زیرا ذاتِ حق از قیدِ «چگونه بودن» فراتر است. تو که مخاطبِ من هستی، در بندِ کیفیت‌ها هستی اما اصلِ تو از جهانی آمده که فارغ از هرگونه قید و شرط است.

نکته ادبی: بی‌چگونه اصطلاحی است که در عرفان برای اشاره به ذات الهی که فاقدِ صورت و کیفیتِ مادی است، به کار می‌رود.

چه چگونه بد عدم را چه نشان نهی قدم را نگر اولین قدم را که تو بس نکو نهادی

نیستی و عدم را چه نیازی به «چگونه» است؟ تو با چه معیاری می‌خواهی بر هستی و قدمت، نشان و علامت بگذاری؟ به نخستین گامی که در راهِ معرفت برداشتی نگاه کن که چه زیبا و درست آن را نهادی.

نکته ادبی: قدم در اینجا هم به معنی گام برداشتن است و هم به معنی هستیِ قدیمی و ازلی.

همه بیخودی پسندم همه تن چو گل بخندم به طرب میان ببندم که چنین دری گشادی

من حالت فنا و رهایی از «من» خویشتن را دوست دارم و در این وجد و سرور، وجودم همچون گل شکوفا می‌شود. با شادی و اشتیاق کمر همت به خدمت می‌بندم، چرا که تو چنین درِ گشایش و معرفتی را به روی من گشودی.

نکته ادبی: بیخودی در اصطلاح عرفانی به معنای از دست دادن خود و رسیدن به مرتبه فنای فی‌الله است.

آرایه‌های ادبی

تضاد و پارادوکس درآمد در حالی که برون نرفت

اشاره به حضور دایمی خداوند در جان انسان که نیازی به ورود و خروج ندارد.

تشخیص گل بخندم

نسبت دادن عمل خندیدن به گل که آرایه‌ای برای توصیف نشاط و شکوفایی روح است.

ابهام عرفانی چگونه

بازی با کلمه «چگونه» برای نشان دادن عجز عقل بشری در درک ذات خداوند که ورای کیفیت‌هاست.