دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۸۳۷

مولوی
هله عاشقان بشارت که نماند این جدایی برسد وصال دولت بکند خدا خدایی
ز کرم مزید آید دو هزار عید آید دو جهان مرید آید تو هنوز خود کجایی
شکر وفا بکاری سر روح را بخاری ز زمانه عار داری به نهم فلک برآیی
کرمت به خود کشاند به مراد دل رساند غم این و آن نماند بدهد صفا صفایی
هله عاشقان صادق مروید جز موافق که سعادتی است سابق ز درون باوفایی
به مقام خاک بودی سفر نهان نمودی چو به آدمی رسیدی هله تا به این نپایی
تو مسافری روان کن سفری بر آسمان کن تو بجنب پاره پاره که خدا دهد رهایی
بنگر به قطره خون که دلش لقب نهادی که بگشت گرد عالم نه ز راه پر و پایی
نفسی روی به مغرب نفسی روی به مشرق نفسی به عرش و کرسی که ز نور اولیایی
بنگر به نور دیده که زند بر آسمان ها به کسی که نور دادش بنمای آشنایی
خمش از سخن گزاری تو مگر قدم نداری تو اگر بزرگواری چه اسیر تنگنایی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر دعوتی شورانگیز و عرفانی به رهایی از بندهای دنیوی و هجرت به سوی یگانگی با محبوب ازلی است. شاعر در فضایی سرشار از وجد و امید، به سالک یادآور می‌شود که دوران جدایی به پایان رسیده و زمان وصال فرا رسیده است؛ سفری که نه با پا، بلکه با دل و جانِ بیدار انجام می‌شود.

درون‌مایه اصلی شعر عبور از خودِ محدود و رسیدن به خودِ متعالی است. نویسنده با بهره‌گیری از مفاهیم سفر، عروج و تماشای جهان‌های گوناگون توسط جان انسان، بر این نکته تأکید دارد که روح آدمی ظرفیتی بی‌کران برای پرواز تا عرش الهی دارد و نباید به مرتبه خاک و تنگناهای مادی محدود بماند.

معنای روان

هله عاشقان بشارت که نماند این جدایی برسد وصال دولت بکند خدا خدایی

ای عاشقان مژده دهید که دوران دوری و فراق به پایان رسیده است؛ چرا که وصال الهی در راه است و خداوند سلطنت و بزرگی خویش را به نمایش می‌گذارد.

نکته ادبی: وصال دولت در اینجا به معنای رسیدن به سعادتِ قربِ الهی است.

ز کرم مزید آید دو هزار عید آید دو جهان مرید آید تو هنوز خود کجایی

با رسیدن این لطف و کرم هزاران عید و شادی پیاپی فرا می‌رسد و تمام هستی فرمان‌بردار این شور عاشقانه می‌شود؛ حال تو که در این میان هستی در چه حالی و کجای راه ایستاده‌ای؟

نکته ادبی: کجایی در اینجا کنایه از غفلتِ سالک است.

شکر وفا بکاری سر روح را بخاری ز زمانه عار داری به نهم فلک برآیی

اگر بذر وفاداری را در دل بکاری و حقیقت روح را از بند تن آزاد کنی و از زمانه و قید و بندهای آن دوری بجویی به مرتبه‌ای فراتر از آسمان نهم دست خواهی یافت.

نکته ادبی: سرِ روح را بخاری یعنی روح را از قید تن رها کن.

کرمت به خود کشاند به مراد دل رساند غم این و آن نماند بدهد صفا صفایی

مهر الهی تو را به سوی خود جذب می‌کند و به خواسته‌های قلبی‌ات می‌رساند؛ در آن هنگام دیگر غم دنیا و دلبستگی‌های بیهوده باقی نمی‌ماند و جانت به صفایی ناب دست می‌یابد.

نکته ادبی: کرمت اشاره به لطف محبوب است که سالک را به خود جذب می‌کند.

هله عاشقان صادق مروید جز موافق که سعادتی است سابق ز درون باوفایی

ای عاشقان راستین جز با همراهان همدل و هم‌نوا همراه نشوید؛ چرا که سعادت جاودان پاداش وفاداری باطنی است که از دیرباز در نهاد شما بوده است.

نکته ادبی: سعادتی است سابق اشاره به ازل و پیمان نخستین است.

به مقام خاک بودی سفر نهان نمودی چو به آدمی رسیدی هله تا به این نپایی

تو در ابتدا در مرحله‌ی خاکی و تن‌پروری بودی و این سفر روحانی را در نهان آغاز کردی؛ حال که به مرتبه‌ی کمال انسانی رسیدی مراقب باش که در این سطح متوقف نشوی و فراتر برو.

نکته ادبی: مقام خاک اشاره به هبوط انسان در طبیعت است.

تو مسافری روان کن سفری بر آسمان کن تو بجنب پاره پاره که خدا دهد رهایی

تو مسافری هستی که باید سفری به آسمان‌ها آغاز کنی؛ پس بی‌قرار باش و قطره‌قطره وجودت را به حرکت درآور تا خداوند تو را از بندهای این جهان برهاند.

نکته ادبی: بجنب پاره‌پاره کنایه از بی‌قراری عاشقانه برای کمال است.

بنگر به قطره خون که دلش لقب نهادی که بگشت گرد عالم نه ز راه پر و پایی

به آن قطره خونی که نام دل بر آن نهاده‌ای بنگر؛ ببین که چگونه بی‌آنکه پر و بالی داشته باشد تمام عالم را در یک لحظه سیر می‌کند.

نکته ادبی: قطره خون استعاره از قلب است که جایگاه تجلیات الهی است.

نفسی روی به مغرب نفسی روی به مشرق نفسی به عرش و کرسی که ز نور اولیایی

دل عاشق در هر لحظه به سویی می‌رود؛ گاه در غرب و شرق عالم و گاه در اوج آسمان‌ها و بارگاه کبریایی حق سیر می‌کند زیرا سرشار از نور اولیای الهی است.

نکته ادبی: عرش و کرسی در اینجا نماد مراتب بلند معنوی است.

بنگر به نور دیده که زند بر آسمان ها به کسی که نور دادش بنمای آشنایی

به نور چشم و بصیرت قلبی بنگر که چگونه تا آسمان‌ها پرواز می‌کند؛ پس اگر کسی این نور را به تو ارزانی داشته با او تجدید پیمان و آشنایی کن.

نکته ادبی: نور دیده در اینجا به معنای بصیرت و چشم دل است.

خمش از سخن گزاری تو مگر قدم نداری تو اگر بزرگواری چه اسیر تنگنایی

خاموش باش و سخن‌پردازی را رها کن مگر تو گام و حرکتی برای این راه نداری؟ اگر بزرگواری و حقیقت الهی در تو نهفته است چرا خود را در این تنگنای مادی اسیر کرده‌ای؟

نکته ادبی: خمش به معنای سکوت عارفانه است که مقدمه‌ی حضور است.

آرایه‌های ادبی

استعاره قطره خون

به کار رفتن برای قلب به عنوان مرکز تپنده و معنوی انسان

کنایه بجنب پاره پاره

اشاره به حرکت مداوم و خستگی‌ناپذیر سالک در مسیر معنوی

تضاد غرب و شرق

برای نشان دادن وسعت سیر دل که در هیچ جهتی محدود نمی‌ماند

نماد نهم فلک

نماد اوج تعالی و نزدیکی به خداوند

استعاره وصال دولت

استعاره از رسیدن به قرب و پادشاهی معنوی الهی