دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۸۲۹

مولوی
تو نفس نفس بر این دل هوسی دگر گماری چه خوش است این صبوری چه کنم نمی گذاری
سر این خدای داند که مرا چه می دواند تو چه دانی ای دل آخر تو بر این چه دست داری
به شکارگاه بنگر که زبون شدند شیران تو کجا گریزی آخر که چنین زبون شکاری
تو از او نمی گریزی تو بدو همی گریزی غلطی غلط از آنی که میان این غباری
ز شه ار خبر نداری که همی کند شکارت بنگر تو لحظه لحظه که شکار بی قراری
چو به ترس هر کسی را طرفی همی دواند اگر او محیط نبود ز کجاست ترسگاری
ز کسی است ترس لابد که ز خود کسی نترسد همه را مخوف دیدی جز از این همه ست باری
به هلاک می دواند به خلاص می دواند به از این نباشد ای جان که تو دل بدو سپاری
بنمایمت سپردن دل اگر دلم بخواهد دل خود بدو سپردم هم از او طلب تو یاری

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده، سفری است عارفانه به سوی درکِ تسلیم و رضا در برابر مشیت الهی. شاعر در این ابیات، کشمکش میان «منِ» انسانی و اراده‌ی کلانِ هستی را ترسیم می‌کند و به خواننده گوشزد می‌کند که آنچه آدمی آن را تلاش برای گریز یا رهایی می‌پندارد، در حقیقت حرکتی است که به سوی مرکزِ معنا و محبوبِ حقیقی هدایت می‌شود.

فضای حاکم بر شعر، فضایی حیرت‌زده اما سرشار از اطمینان است؛ جایی که «ترس» و «امید»، «هلاک» و «خلاص»، همگی در دستان قدرتمندِ خداوند معنا می‌یابند. شاعر با زبانی صریح بیان می‌کند که آدمی در شکارگاهِ هستی، شکارِ بی‌پناهی است که گریز از صیادِ عشق، نه تنها ناممکن، بلکه بیهوده است و تنها راه رهایی، واگذاریِ اختیار به محبوب است.

معنای روان

تو نفس نفس بر این دل هوسی دگر گماری چه خوش است این صبوری چه کنم نمی گذاری

ای محبوب، تو در هر دم و بازدم، هوس و اشتیاق تازه‌ای در دل من می‌کاری؛ چه نیکوست این شکیبایی که پیشه کرده‌ام، اما چه کنم که تو مرا به حال خود نمی‌گذاری.

نکته ادبی: استفاده از «نفس نفس» برای نشان دادن تکرار و استمرار. فعل «گماری» در اینجا به معنای کاشتن و قرار دادن است.

سر این خدای داند که مرا چه می دواند تو چه دانی ای دل آخر تو بر این چه دست داری

خداوند خود می‌داند که چه نیرویی مرا به این سو و آن سو می‌کشاند؛ ای دل، تو چه می‌دانی؟ آخر تو بر این تقدیر و سرنوشت چه تسلطی داری؟

نکته ادبی: «می‌دواند» کنایه از هدایت کردن یا به حرکت واداشتنِ جبری است. «سر» در اینجا به معنای راز یا حقیقتِ نهفته است.

به شکارگاه بنگر که زبون شدند شیران تو کجا گریزی آخر که چنین زبون شکاری

به صحنه هستی بنگر که چگونه قدرتمندترین‌ها (شیران) در برابر تقدیر ناتوان و زبون شده‌اند؛ تو ای شکارِ ضعیف، به کجا می‌خواهی بگریزی که گریز از آن غیرممکن است؟

نکته ادبی: «شکارگاه» استعاره از جهانِ مادی است که در آن همه در چنبره‌ی تقدیر گرفتارند.

تو از او نمی گریزی تو بدو همی گریزی غلطی غلط از آنی که میان این غباری

تو از خداوند فرار نمی‌کنی، بلکه داری به سوی او می‌گریزی؛ تو در اشتباهی، اشتباهی که ناشی از غبارِ کثرت و دنیای مادی است که دیدگانت را پوشانده است.

نکته ادبی: «همی» نشان‌دهنده استمرار در ادبیات کلاسیک است. تضاد بین فرار کردن و فرار به سوی مقصد، پارادوکسی عرفانی است.

ز شه ار خبر نداری که همی کند شکارت بنگر تو لحظه لحظه که شکار بی قراری

اگر خبر نداری که پادشاهِ هستی در حال شکار کردن توست، کافی است به بی‌قراریِ لحظه‌به‌لحظه‌ات نگاه کنی؛ همین اضطراب، نشانه این است که صیدِ او شده‌ای.

نکته ادبی: «شه» مخفف شاه و استعاره از خداوند است. «بی‌قراری» نشانه‌یِ اثرِ صیاد بر جانِ شکار است.

چو به ترس هر کسی را طرفی همی دواند اگر او محیط نبود ز کجاست ترسگاری

از آنجا که خداوند هر کسی را به خاطر ترس، به سمتی می‌کشاند و به حرکت وامی‌دارد، اگر او محیط (احاطه‌کننده بر همه چیز) نبود، این ترس از کجا سرچشمه می‌گرفت؟

نکته ادبی: «محیط» صفتی است برای خداوند به معنای کسی که بر همه چیز احاطه دارد.

ز کسی است ترس لابد که ز خود کسی نترسد همه را مخوف دیدی جز از این همه ست باری

ترس انسان از دیگران، به این دلیل است که از خود و حقیقتِ خویش نمی‌ترسد. تو همه چیز را ترسناک دیدی، حال آنکه تمام این‌ها تنها بارِ هستی و جلوه‌ای از اوست.

نکته ادبی: «لابد» به معنای ناچار و حتمی است. «مخوف» یعنی ترسناک.

به هلاک می دواند به خلاص می دواند به از این نباشد ای جان که تو دل بدو سپاری

خداوند هم به سوی نابودی (فنا) می‌کشاند و هم به سوی رستگاری؛ ای جان، هیچ چیزی بهتر از این نیست که دلت را به او بسپاری.

نکته ادبی: «هلاک» و «خلاص» در تقابل یکدیگرند؛ فنای در راه حق (هلاک) در واقع همان رستگاری (خلاص) است.

بنمایمت سپردن دل اگر دلم بخواهد دل خود بدو سپردم هم از او طلب تو یاری

اگر دلم بخواهد، به تو نشان خواهم داد که سپردنِ دل چگونه است. من پیش از این، دلم را به او سپرده‌ام؛ تو نیز از او طلبِ یاری کن.

نکته ادبی: «بنمایمت» به معنای به تو نشان خواهم داد. ساختار جمله نشان‌دهنده تجربه شخصی و سپس دعوتِ دیگران است.

آرایه‌های ادبی

تناقض (پارادوکس) از او نمی گریزی تو بدو همی گریزی

گریز از خداوند در واقع حرکت به سوی اوست؛ چرا که بیرون از دایره وجود او، مکانی برای گریز وجود ندارد.

استعاره شکارگاه

دنیا به شکارگاهی تشبیه شده است که در آن خداوند صیاد و انسان شکار است.

کنایه دل سپردن

کنایه از واگذاریِ اختیار، عشق‌ورزی و تسلیم شدن در برابر اراده‌ی الهی.

ایهام شیران

می‌تواند به معنای جانوران قدرتمند یا انسان‌های مغرور و قدرتمند باشد که در برابر تقدیر ناتوانند.