دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۸۲۱

مولوی
تو ز هر ذره وجودت بشنو ناله و زاری تو یکی شهر بزرگی نه یکی بلکه هزاری
همه اجزات خموشند ز تو اسرار نیوشند همه روزی بخروشند که بیا تا تو چه داری
تویی دریای مخلد که در او ماهی بی حد ز سر جهل مکن رد سر انکار چه خاری
همه خاموش به ظاهر همه قلاش و مقامر همه غایب همه حاضر همه صیاد و شکاری
همه ماهند نه ماهی همه کیخسرو و شاهی همه چون یوسف چاهی ز تو اندر چه تاری
همه ذرات چو ذاالنون همه رقاص چو گردون همه خاموش چو مریم همه در بانگ چو قاری
همه اجزای وجودت به تو گویند چه بودت که همه گفت و شنودت نه ز مهر است و ز یاری
مثل نفس خزان است که در او باغ نهان است ز درون باغ بخندد چو رسد جان بهاری
تو بر این شمع چه گردی چو از آن شهد بخوردی تو چو پروانه چه سوزی که ز نوری نه ز ناری

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر بازتاب‌دهندۀ نگاه ژرف عرفانی به جایگاه انسان در هستی است؛ انسانی که خود، جهانی کوچک (میکروکاسم) است که تمامیِ حقایق عالمِ بزرگ (ماکروکاسم) در آن نهفته است. شاعر بر این باور است که آدمی با نگاه به درون خود می‌تواند تمامیِ تضادها، کمالات و اسرارِ آفرینش را دریابد و نیازی به جست‌وجویِ حقیقت در بیرون ندارد.

درونمایۀ اصلی، دعوت به خودشناسی و گذار از ظاهر به باطن است. شاعر با استفاده از تصاویرِ متناقض‌نما و استعاراتِ غنی، نشان می‌دهد که انسان در عینِ محدودیت‌های ظاهری، از حیثِ روحی پیوندی ابدی با حقیقتِ هستی دارد و باید از غفلت و انکارِ این نورِ درونی بپرهیزد.

معنای روان

تو ز هر ذره وجودت بشنو ناله و زاری تو یکی شهر بزرگی نه یکی بلکه هزاری

تو از تک‌تک ذرات وجود خود بشنو که در حال نالیدن و زاری کردن هستند؛ تو یک شهرِ کوچک نیستی، بلکه دنیایی بسیار بزرگ و حتی هزاران جهان در تو نهفته است.

نکته ادبی: واژه «ذره» در اینجا به معنای اجزای ریز تشکیل‌دهنده روح و جان است و «شهر» استعاره از گستردگی و پیچیدگی وجود انسان است.

همه اجزات خموشند ز تو اسرار نیوشند همه روزی بخروشند که بیا تا تو چه داری

تمام اعضای وجود تو در حال حاضر خاموش‌اند، اما گوش جان به اسرار تو سپرده‌اند. روزی خواهد رسید که همگی فریاد برآورند و از تو بپرسند که چه توشه‌ای از حقیقت در دل داری؟

نکته ادبی: «نیوشیدن» فعل کهن به معنای شنیدن است و «خروشیدن» در اینجا کنایه از مطالبه‌گری و بازخواستِ اعضای بدن از نفسِ آدمی است.

تویی دریای مخلد که در او ماهی بی حد ز سر جهل مکن رد سر انکار چه خاری

تو دریایی همیشگی و بی‌پایان هستی که ماهی‌های (اندیشه‌ها و پدیده‌های) بی‌شماری در آن شناورند. از روی نادانی این حقیقت را انکار نکن؛ چرا با این سرکشی و انکار، خود را خوار و بی‌مقدار می‌کنی؟

نکته ادبی: «مخلد» به معنای جاویدان و ابدی است و «خاری» در اینجا استعاره از بی‌ارزش شدنِ جان در اثرِ جهل است.

همه خاموش به ظاهر همه قلاش و مقامر همه غایب همه حاضر همه صیاد و شکاری

تمام اجزای وجود تو پر از تضاد است؛ در ظاهر خاموش اما در باطن شوریده و قماربازِ عشق‌اند؛ همزمان هم غایب‌اند و هم حاضر، و در یک آن، هم نقش صیاد را دارند و هم نقش شکار را.

نکته ادبی: «قلاش» به معنای رند و بی‌بندوبار و «مقامر» به معنای قمارباز است که در ادبیات عرفانی به کسی اشاره دارد که هستیِ خود را در راه عشق به قمار می‌گذارد.

همه ماهند نه ماهی همه کیخسرو و شاهی همه چون یوسف چاهی ز تو اندر چه تاری

همه چیز در تو جمع است؛ هم ماه تابان، هم پادشاهانی چون کیخسرو، و هم زیبایی یوسف؛ اگر در چاه ظلمت گرفتار شده‌ای، بدان که نورِ حقیقت نیز همان‌جا در اعماق وجود تو نهفته است.

نکته ادبی: اشارات اساطیری و تاریخی به کیخسرو و یوسف، برای یادآوریِ این نکته است که تمامِ صفاتِ پادشاهی و زیباییِ کمال در ذاتِ انسان نهادینه شده است.

همه ذرات چو ذاالنون همه رقاص چو گردون همه خاموش چو مریم همه در بانگ چو قاری

اجزای وجود تو هر کدام حالتی دارند؛ برخی در تلاطم (مانند ذوالنون در شکم ماهی)، برخی در چرخش (مانند آسمان)، برخی در سکوت (مانند مریم) و برخی در حال ذکر و تلاوت‌اند.

نکته ادبی: «ذوالنون» لقب حضرت یونس است. ارجاع به این شخصیت‌ها، استفاده از نمادهایِ کهن برای تبیینِ احوالِ گوناگونِ روحِ انسانی است.

همه اجزای وجودت به تو گویند چه بودت که همه گفت و شنودت نه ز مهر است و ز یاری

تمام اجزای وجود تو از تو سؤال می‌کنند که چه بر سرت آمده؟ که گفت‌وگوها و ارتباطات تو، خالی از مهر، محبت و دوستیِ حقیقی است.

نکته ادبی: «گفت و شنود» کنایه از تمامِ کنش‌ها و تعاملات انسان با جهانِ پیرامون است که در نبودِ عشق، پوچ به نظر می‌رسد.

مثل نفس خزان است که در او باغ نهان است ز درون باغ بخندد چو رسد جان بهاری

حالتِ تو مانند فصلِ پاییز است که در ظاهر خشک و بی‌روح است، اما باغی سرسبز را در دل خود پنهان دارد؛ وقتی جانِ بهاری (حقیقتِ الهی) از راه برسد، این باغِ پنهان دوباره شکوفا می‌شود و می‌خندد.

نکته ادبی: تضاد میان پاییز (ظاهر) و باغِ نهان (باطن) برای نشان دادنِ پتانسیلِ نهفته‌یِ وجود انسان به کار رفته است.

تو بر این شمع چه گردی چو از آن شهد بخوردی تو چو پروانه چه سوزی که ز نوری نه ز ناری

چرا مانند پروانه به دور شمع می‌گردی و می‌سوزی؟ وقتی شهدِ حقیقت را چشیدی، دیگر به دورِ آتش نگرد؛ چرا که ذاتِ تو از جنسِ نور است، نه از جنسِ آتشی که تو را بسوزاند و از بین ببرد.

نکته ادبی: استفاده از تضادِ «نور» و «نار» (آتش)؛ شاعر می‌گوید ماهیتِ اصیلِ انسان نورانی است و نباید خود را با تعلقاتِ دنیوی که همانند آتشِ سوزان است، به نابودی کشاند.

آرایه‌های ادبی

تشخیص (شخصیت‌بخشی) همه اجزات ... بخروشند که بیا تا تو چه داری

اعضای بدن و ذرات وجود به انسانِ سخنگو تبدیل شده‌اند که از او بازخواست می‌کنند.

تلمیح کیخسرو، یوسف، ذوالنون، مریم

استفاده از اسطوره‌ها و شخصیت‌های دینی برای تبیینِ جایگاهِ رفیعِ انسان.

متناقض‌نما (پارادوکس) همه غایب همه حاضر همه صیاد و شکاری

جمع کردنِ صفات متضاد در یک موجود برای نشان دادنِ پیچیدگیِ روحِ انسانی.

استعاره تویی دریای مخلد

تشبیه وجود انسان به اقیانوسی بی‌کران برای تأکید بر عمق و وسعتِ آن.

تمثیل مثل نفس خزان است که در او باغ نهان است

مقایسه‌ی وضعیتِ ظاهریِ انسان با پاییز و باطنِ او با باغِ شکوفا برای امیدبخشی.