دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۸۱۱

مولوی
از هوای شمس دین بنگر تو این دیوانگی با همه خویشان گرفته شیوه بیگانگی
وحش صحرا گشته و رسوای بازاری شده از هوای خانه او صد هزاران خانگی
صاعقه هجرش زده برسوخته یک بارگی عقل و شرم و فهم و تقوا دانش و فرزانگی
من ز شمع عشق او نان پاره ای می خواستم گفت بنویسید توقیعش پی پروانگی
ای گشاده قلعه های جان به چشم آتشین ای هزاران صف دریده عشقت از مردانگی
ای خداوند شمس دین صد گنج خاک است پیش تو تا چه باشد عاشق بیچاره ای یک دانگی
صد غریو و بانگ اندر سقف گردون افکنیم من نیم در عشق پابرجای تو یک بانگی
عقل را گفتم میان جان و جانان فرق کن شانه عقلم ز فرقش یاوه کرده شانگی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات تابلویی از شوریدگی و بی‌خویشتنی سالکی است که در پرتو عشق شمس تبریزی، تمام دلبستگی‌ها و عقلانیت متعارف خود را به آتش کشیده است. شاعر در این قطعه، تقابل میان عقل مصلحت‌اندیش و جنون عاشقانه را به تصویر می‌کشد و نشان می‌دهد که چگونه عشق، فرد را از قید و بندهای خونی و اجتماعی رها کرده و به وادی حیرت و ویرانیِ هویّتِ منِ کاذب می‌کشاند.

در این فضا، عشق نه یک موهبت آرام‌بخش، بلکه نیرویی خانمان‌سوز و سیل‌آساست که تمامِ دارایی‌های معنوی و ظاهری عاشق، از جمله شرم، تقوا و عقل را در خود می‌بلعد. هدف شاعر ترسیمِ گذارِ دشوار از خویشتنِِ بشری به ساحتِ الهی است که در آن، عاشق دیگر نه خود را می‌شناسد و نه دنیایِ پیرامون را، و تنها در حیرتِ مشاهده‌یِ معشوق باقی می‌ماند.

معنای روان

از هوای شمس دین بنگر تو این دیوانگی با همه خویشان گرفته شیوه بیگانگی

نگاه کن که چگونه به خاطرِ حال و هوای شمسِ دین، دچار چنین دیوانگی و شوریدگی شده‌ام؛ این عشق چنان مرا دگرگون کرده که با وجودِ داشتنِ خویشاوندان، با همه آنان مانند غریبه‌ها رفتار می‌کنم و از دایره‌یِ روابطِ مرسوم خارج شده‌ام.

نکته ادبی: شمس دین تلمیحی به شمس تبریزی است. واژه بیگانگی در اینجا استعاره از گسستن از تعلقات دنیوی و علایق خونی است.

وحش صحرا گشته و رسوای بازاری شده از هوای خانه او صد هزاران خانگی

من در این عشق، همچون حیوانی وحشی که از جامعه گریخته و به صحرا پناه برده، به انزوا و رسوایی در شهر دچار شده‌ام، در حالی که بسیاری از مردمِ معمولی و عافیت‌طلب، به خانه‌یِ او (یا مکتبِ او) روی آورده‌اند.

نکته ادبی: وحش صحرا نماد سالکِ رها شده از قیدِ جامعه است. رسوای بازاری به معنای انگشت‌نما شدن در میان مردم است.

صاعقه هجرش زده برسوخته یک بارگی عقل و شرم و فهم و تقوا دانش و فرزانگی

صاعقه‌یِ فراقِ او چنان به جانم اصابت کرد که یکباره همه دارایی‌های معنوی‌ام، از جمله عقل، شرم، فهم، تقوا و دانایی‌ام را سوزاند و خاکستر کرد.

نکته ادبی: صاعقه نمادِ تجلیِ قهرآمیزِ عشق است که ابزارهایِ ادراکیِ انسانی را از کار می‌اندازد.

من ز شمع عشق او نان پاره ای می خواستم گفت بنویسید توقیعش پی پروانگی

من از شمعِ وجودِ او تنها تکه‌ای نان (حاجتی کوچک) طلب کردم، اما او به جای آن، دستور داد تا فرمانِ مرگ و نابودی‌ام را به عنوانِ پروانه‌ای که در آتش می‌سوزد، بنویسند.

نکته ادبی: توقیع به معنای فرمان و حکم است. پروانگی استعاره از فنا شدن در نورِ وجودِ معشوق است.

ای گشاده قلعه های جان به چشم آتشین ای هزاران صف دریده عشقت از مردانگی

ای کسی که با چشمانِ آتشینت، قلعه‌های مستحکمِ جانِ ما را گشودی؛ ای که عشقِ تو، صف‌های طولانیِ مردانِ بزرگ و پهلوانانِ میدانِ حقیقت را در هم شکسته و از پای درآورده است.

نکته ادبی: آتشین بودنِ چشم، استعاره از قدرتِ نافذِ نگاهِ معشوق است که سدهایِ وجودیِ عاشق را فرو می‌ریزد.

ای خداوند شمس دین صد گنج خاک است پیش تو تا چه باشد عاشق بیچاره ای یک دانگی

ای خداوندگارِ من (شمسِ دین)، صدها گنجِ دنیوی در برابرِ ارزشِ وجودیِ تو ناچیز است، بنابراین در چنین جایگاهی، یک عاشقِ بیچاره که هیچ چیزی ندارد، چه ارزشی می‌تواند داشته باشد؟

نکته ادبی: یک دانگی استعاره از چیزی بسیار کم‌ارزش و ناچیز است.

صد غریو و بانگ اندر سقف گردون افکنیم من نیم در عشق پابرجای تو یک بانگی

ما فریاد و ناله‌هایِ بلندی به آسمان می‌فرستیم، چرا که من در برابرِ عشقِ تو لحظه‌ای آرام و قرار ندارم و پیوسته در جوش و خروشم.

نکته ادبی: گردون کنایه از آسمان و سقفِ فلک است. بنگی در اینجا به معنایِ ناله یا خروش است و پایداری در عشق را نفی می‌کند.

عقل را گفتم میان جان و جانان فرق کن شانه عقلم ز فرقش یاوه کرده شانگی

از عقلم خواستم که میان جانِ من و جانان (معشوق) تمایز قائل شود، اما عقلِ من در تشخیصِ این تفاوت، چنان سرگشته و حیران شد که راهِ خود را گم کرد و از کار افتاد.

نکته ادبی: شانه عقلم یاوه کرده شانگی، استعاره‌ای بدیع از ناتوانیِ دستگاهِ منطقیِ انسان در درکِ وحدتِ وجود است.

آرایه‌های ادبی

استعاره پروانگی

نمادِ عاشقِ جان‌باخته‌ای که در آتشِ عشقِ معشوق می‌سوزد و فنا می‌شود.

تضاد خویشان و بیگانگی

تقابلِ میانِ پیوندهایِ خونی و دوریِ حاصل از عشقِ عرفانی.

تشبیه صاعقه هجرش

تشبیه رنجِ دوری به صاعقه‌ای که یکباره همه چیز را می‌سوزاند.

اغراق صد هزاران خانگی

بزرگ‌نماییِ تعدادِ مریدان و گروندگان به خانه‌یِ شمس در تقابل با تنهاییِ شاعر.