دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۸۰۵

مولوی
ای خوشا عیشی که باشد ای خوشا نظاره ای چون به اصل اصل خویش آید چنین هر پاره ای
هر طرف آید به دستش بی صراحی باده ای هر طرف آید به چشمش دلبری عیاره ای
دلبری که سنگ خارا گر ز لعلش بو برد جان پذیرد سنگ خارا تا شود هشیاره ای
باده دزدید از لبان دلبر من یک صفت لاجرم در عشق آن لب جان شده میخواره ای
صبحدم بر راه دیری راهبم همراه شد دیدمش هم درد خویش و دیدمش هم کاره ای
یک صراحی پیشم آورد آن حریف نیک خو گشت جانم زان صراحی بیخودی خماره ای
در میان بیخودی تبریز شمس الدین نمود از پی بیچارگان سوی وصالش چاره ای

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل سرشار از شور و شوقِ بازگشتِ روحِ انسانی به سرچشمه‌ی ازلی و جایگاهِ حقیقی خویش است. شاعر در این ابیات، تجربه‌ای عرفانی را روایت می‌کند که در آن، حجاب‌های مادی کنار رفته و زیباییِ معشوق در تمامیِ پدیده‌های هستی نمایان می‌شود. فضا، فضایِ سرمستی و بیخودیِ ناشی از درکِ حضورِ دائمِ یار است.

درونمایه‌ی اصلی، گذار از انزوایِ روح و رسیدن به وصال از طریقِ راهنماییِ پیرِ طریقت است. شاعر با بهره‌گیری از نمادهایِ عرفانی چون باده، دیر و راهب، بیان می‌کند که حقیقتِ عشق، نه در ظواهر، بلکه در باطنی‌ترین لایه‌های هستی نهفته است و تنها با فانی‌شدنِ خویشتن در آستانِ پیر (شمس تبریزی)، رنجِ هجران به پایان می‌رسد.

معنای روان

ای خوشا عیشی که باشد ای خوشا نظاره ای چون به اصل اصل خویش آید چنین هر پاره ای

چه بسیار خوشایند است آن عیش و سرمستی که همراه با تماشایِ دیدارِ یار باشد؛ همان لحظه‌ای که هر ذره‌ی جداافتاده از هستی، دوباره به اصل و سرچشمه‌ی حقیقیِ خویش بازمی‌گردد.

نکته ادبی: تکرار واژه‌ی «اصل» تأکیدی است بر مبدأ هستی و بازگشت به وحدت وجود.

هر طرف آید به دستش بی صراحی باده ای هر طرف آید به چشمش دلبری عیاره ای

در هر سو که نگاه می‌کنم، بدون نیاز به جام و باده‌ی ظاهری، به سرمستی می‌رسم و در هر کرانه، زیباییِ دلبرِ فریبنده و هوشمندی را به چشم می‌بینم که عقل و هوش از سر می‌برد.

نکته ادبی: «عیاره» به معنای چابک، مکار و زیباست که در اینجا به معنای معشوقی است که با عشوه و ناز، عاشق را مسحور می‌کند.

دلبری که سنگ خارا گر ز لعلش بو برد جان پذیرد سنگ خارا تا شود هشیاره ای

چنان قدرتِ اثرگذاری در لبانِ آن دلبر نهفته است که اگر سنگِ سخت و بی‌جان، تنها بویی از آن بهره‌مند شود، حیات می‌یابد و به درجه‌ای از آگاهی و هشیاری می‌رسد.

نکته ادبی: استعاره از نفوذ عشق که می‌تواند سخت‌ترین قلب‌ها (سنگ خارا) را نرم و روحانی کند.

باده دزدید از لبان دلبر من یک صفت لاجرم در عشق آن لب جان شده میخواره ای

باده‌یِ دنیوی تنها توانست صفتِ مست‌کنندگی را از لبانِ دلبرِ من به سرقت ببرد؛ به همین دلیل است که جانِ من در راهِ عشقِ آن لب، چنان شیفته شده که گویی همیشه مست و میخواره است.

نکته ادبی: شاعر تفاوتِ باده‌یِ مادی و باده‌یِ معنوی را بیان کرده و باده‌یِ مادی را وام‌دارِ قطره‌ای از حقیقتِ معشوق می‌داند.

صبحدم بر راه دیری راهبم همراه شد دیدمش هم درد خویش و دیدمش هم کاره ای

هنگامِ سپیده‌دم، در مسیرِ رسیدن به جایگاهِ عارفان (دیر)، راهبی با من همراه شد؛ در او هم‌دردی با رنج‌هایِ خود و هم توانمندی برایِ راهبری و دستگیری یافتم.

نکته ادبی: «دیر» نمادِ خلوتگاهِ حقیقت یا جایگاهِ اهلِ معرفت است.

یک صراحی پیشم آورد آن حریف نیک خو گشت جانم زان صراحی بیخودی خماره ای

آن پیر و راهنمایِ خوش‌سیرت، جامی از حقیقت به من نوشاند و جانِ من از آن باده، به چنان بیخودی و شوری رسید که گویی در خماریِ خوشِ عشق فرو رفت.

نکته ادبی: «خماره» در اینجا به معنایِ حالتِ خوشِ ناشی از مستیِ معنوی است که فرد را از خودِ دنیوی بیگانه می‌کند.

در میان بیخودی تبریز شمس الدین نمود از پی بیچارگان سوی وصالش چاره ای

در میانِ همین حالِ بیخودی و ازخود‌رهیدگی بود که شمسِ تبریزی بر من متجلی شد و برایِ تمامِ بیچارگان و دردمندانی که راهِ وصال را گم کرده‌اند، راهِ چاره‌ای نمایان ساخت.

نکته ادبی: اشاره به نقشِ پیر (شمس) به عنوانِ مظهرِ هدایت که واسطه‌ی رسیدنِ سالک به حقیقت است.

آرایه‌های ادبی

استعاره باده

نمادِ عشقِ الهی و آگاهیِ عرفانی که موجبِ بی‌خودیِ عاشق می‌شود.

تلمیح تبریز شمس الدین

اشاره به پیر و مرادِ شاعر که منبعِ اصلیِ فیض و هدایت برای اوست.

مبالغه جان پذیرد سنگ خارا

توصیفِ قدرتِ بی‌نهایتِ عشق که می‌تواند جمادات را به حیاتِ معنوی برساند.

نمادگرایی دیر و راهب

استفاده از واژگانِ فرهنگِ مسیحی برای توصیفِ محیطِ عرفانی و پیرِ طریقت که فراتر از قید و بندهایِ مذهبیِ ظاهری است.