دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۸۰۴

مولوی
چون تو آن روبند را از روی چون مه برکنی چون قضای آسمانی توبه ها را بشکنی
منگر اندر شور و بدمستی من ای نیک عهد بنگر آخر در میی کاندر سرم می افکنی
اول از دست فراقت عاشقان را تی کنی وآنگه اندر پوستشان تا سر همه در زر کنی
مه رخا سیمرغ جانی منزل تو کوه قاف از تو پرسیدن چه حاجت کز کدامین مسکنی
چون کلام تو شنید از بخت نفس ناطقه کرد صد اقرار بر خود بهر جهل و الکنی
چون ز غیر شمس تبریزی بریدی ای بدن در حریر و در زر و در دیبه و در ادکنی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات با زبانی سرشار از شور عرفانی، از قدرتِ تحول‌آفرینِ دیدارِ محبوب و حضورِ معنوی سخن می‌گوید. شاعر، زیبایی و تجلیِ یار را چنان سهمگین و گریزناپذیر توصیف می‌کند که در برابرِ آن، تمامیِ خویشتن‌داری‌ها و توبه‌های عابدانه فرو می‌ریزد و عاشق را به وجدی ناگزیر می‌کشاند.

درونمایه دیگر این اثر، کیمیایِ عشق است؛ یعنی فرایندی که در آن عاشق ابتدا از خودِ دنیوی تهی می‌شود تا بتواند به گنجینه‌ای از معرفت و حقیقت دست یابد. در این مسیر، شمس تبریزی به عنوانِ راهبر و نمادِ حقیقتِ مطلق معرفی می‌شود که پیوند با او، شرطِ رسیدن به عزت و رهایی از تعلقات است.

معنای روان

چون تو آن روبند را از روی چون مه برکنی چون قضای آسمانی توبه ها را بشکنی

هنگامی که تو نقاب از چهره ماه گونه‌ات برمی‌داری، همچون تقدیر آسمانی و گریزناپذیر که هیچ‌کس را یارای ایستادگی در برابر آن نیست، تمامی عهدهای توبه مرا می‌شکنی و بی‌اثر می‌کنی.

نکته ادبی: قضای آسمانی به معنای تقدیر و سرنوشتِ محتوم است که در اینجا به قدرتِ نفوذِ زیباییِ یار تشبیه شده است.

منگر اندر شور و بدمستی من ای نیک عهد بنگر آخر در میی کاندر سرم می افکنی

ای کسی که بر عهد خود پایداری، به رفتار آشفته و مستی ظاهری من نگاه مکن؛ بلکه به آن شراب معرفتی بنگر که خودت در سر من ریخته‌ای و مرا به این حال و روز درآورده‌ای.

نکته ادبی: می در اینجا استعاره‌ای از عشق و جذبه الهی است که از جانب محبوب در جانِ عاشق افکنده می‌شود.

اول از دست فراقت عاشقان را تی کنی وآنگه اندر پوستشان تا سر همه در زر کنی

تو ابتدا عاشقان را از تعلقات و منیت‌هایشان تهی می‌کنی و سپس، تمام وجود و پوست و گوشت آنان را با گوهرِ معنویت و ارزشِ والا (زر) پر می‌کنی.

نکته ادبی: واژه «تی کنی» در اینجا به احتمال قوی تغییر یافته یا شکل کوتاه «تهی کنی» به معنای خالی کردنِ عاشق از خودپرستی است.

مه رخا سیمرغ جانی منزل تو کوه قاف از تو پرسیدن چه حاجت کز کدامین مسکنی

ای مه روی، تو سیمرغِ بلندپروازِ عالمِ جان هستی که جایگاهش قله‌های دست‌نیافتنی قاف است؛ پرسیدن از خانه و کاشانه تو بیهوده است، چرا که تو در همه جا حضور داری.

نکته ادبی: سیمرغ و کوه قاف از نمادهای اساطیری و عرفانی هستند که به مقامِ والایِ معنوی و قربِ الهی اشاره دارند.

چون کلام تو شنید از بخت نفس ناطقه کرد صد اقرار بر خود بهر جهل و الکنی

زمانی که روحِ سخنگوی انسان کلام تو را شنید، در برابر عظمت و عمق آن، بلافاصله به نادانی و ناتوانی خود در درکِ حقیقت اعتراف کرد.

نکته ادبی: نفس ناطقه در اصطلاح فلسفه و عرفان به معنای قوه ادراک و روحِ انسانی است که در اینجا در برابر عظمتِ کلامِ حق، ناتوان گشته است.

چون ز غیر شمس تبریزی بریدی ای بدن در حریر و در زر و در دیبه و در ادکنی

ای تنِ خاکی، آن‌گاه که از غیرِ شمس تبریزی دل بریدی و پیوندت را با ماسوی‌الله قطع کردی، آن‌گاه است که شایسته می‌شوی تا در جامه عزت و کرامتِ الهی (حریر و دیبا) درآیی.

نکته ادبی: دیبه (دیبا) نوعی پارچه ابریشمی بسیار گران‌بها و ادکنی (ادکن) در اینجا به معنای پوشیدن جامه فاخر و عزت یافتن است.

آرایه‌های ادبی

تشبیه روی چون مه

تشبیه چهره یار به ماه که نشان‌دهنده درخشش و زیباییِ خیره‌کننده است.

استعاره سیمرغ جانی

استعاره از حقیقت مطلق و روحِ والایی که دستیابی به آن دشوار است.

تلمیح کوه قاف

اشاره به کوه افسانه‌ای و اساطیری که جایگاه سیمرغ است و نماد عالم غیب و بی‌‌کرانگی می‌باشد.

کنایه تی کنی

کنایه از تخلیه عاشق از صفات نفسانی و تعلقات دنیوی.