دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۷۹۲

مولوی
سر نهاده بر قدم های بت چین نیستی ز آنک مسی در صفت خلخال زرین نیستی
راست گو جانا که امروز از چه پهلو خاستی چیز دیگر گشته ای تو رنگ پیشین نیستی
در رخ جان رنگ او دیدم بپرسیدم از او سر چنین کرد او که یعنی محرم این نیستی
دوش آمد خواجه ای بر در بگفتش عشق او سیم و زر داری ولیکن مرد زرین نیستی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات با زبانی استعاری و بهره‌گیری از نمادهای کیمیاگری، به تقابل میان ظاهر و باطن و حقیقت عشق می‌پردازند. شاعر با نکوهش کسانی که ادعای عشق دارند اما در واقعیت از خلوص درونی بی‌بهره‌اند، از ناپایداریِ حال و عدم‌تطابقِ ادعا با واقعیت سخن می‌گوید و تاکید می‌کند که رسیدن به مقامِ عاشقی، نیازمند دگرگونیِ باطنی و فراتر رفتن از وابستگی‌های مادی است.

در این اشعار، تقابل میان «مس» (نماد وجودِ ناپاک و فرومایه) و «زر» (نماد وجودِ خالص، باارزش و معنوی) برای تبیینِ این مفهوم به کار رفته است که برخورداری از ثروت و ظواهر، هیچ‌گاه جایگزینِ گوهرِ عشق و اصالتِ انسانی نمی‌شود و عاشقی فرآیندی است که باید به کمال و تحولِ وجودی منجر گردد.

معنای روان

سر نهاده بر قدم های بت چین نیستی ز آنک مسی در صفت خلخال زرین نیستی

ای کسی که در برابر زیباییِ محبوب (بتِ چین)، خضوع و فروتنی نداری؛ دلیلِ این بی‌اعتنایی تو آن است که در باطن هنوز وجودی ناخالص و همچون مس داری و از آن گوهرِ وجودی که بتواند همچون خلخالِ زرین در پایِ معشوق قرار گیرد، بی‌بهره‌ای.

نکته ادبی: اشاره به فن کیمیاگری دارد که در آن مس باید به زر تبدیل شود؛ اینجا به استعدادی اشاره دارد که هنوز متعالی نشده است.

راست گو جانا که امروز از چه پهلو خاستی چیز دیگر گشته ای تو رنگ پیشین نیستی

ای معشوق، بی‌پرده و صادقانه بگو که امروز از کدام سمت بیدار شدی که این‌گونه تغییر کرده‌ای؟ تو گویی شخصی دیگر شده‌ای و آن رفتار و منشِ گذشته که از تو سراغ داشتم، دیگر در تو دیده نمی‌شود.

نکته ادبی: «از چه پهلو خاستن» کنایه‌ای کهن برای اشاره به تغییر ناگهانیِ خلق و خوی و حالِ درونی است.

در رخ جان رنگ او دیدم بپرسیدم از او سر چنین کرد او که یعنی محرم این نیستی

در چهره و وجودِ معشوق، نشانه‌ای از رنگ و حالِ او را یافتم و از او در این‌باره پرسیدم؛ اما او با اشاره‌ی سر به من فهماند که تو اهلیتِ این راز را نداری و از محرمانِ این درگاه نیستی.

نکته ادبی: «رنگ» در ادبیات عرفانی به معنای صفتِ درونی، حال و نشانه‌یِ باطنی است که فرد را از دیگران متمایز می‌کند.

دوش آمد خواجه ای بر در بگفتش عشق او سیم و زر داری ولیکن مرد زرین نیستی

دیشب ثروتمندی بر درِ خانه آمد و از عشقِ او سخن گفت، اما حقیقت این است که او اگرچه دارایی‌های ظاهری (سیم و زر) دارد، اما جانش از گوهرِ عشق و حقیقتِ درونی تهی است و مردِ راهِ حق نیست.

نکته ادبی: تقابلِ میان «سیم و زر» (ثروت مادی) و «مردِ زرین» (انسانِ متعالی و دارایِ کیمیایِ عشق) محورِ اصلیِ این بیت است.

آرایه‌های ادبی

استعاره بتِ چین

اشاره به معشوقی که زیبایی‌اش چنان خیره‌کننده است که پرستیدنی به نظر می‌رسد.

کنایه از چه پهلو خاستن

کنایه از تغییر روحیه، تندخویی و دگرگونی حالِ درونی فرد.

مراعات نظیر و تناسب مس، زر، سیم، زرین

استفاده از واژگان مرتبط با فلزات برای تبیینِ تفاوتِ میانِ وجودِ مادی و معنوی و استعاره‌ای از کیمیاگری.