دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۷۸۵

مولوی
گر من از اسرار عشقش نیک دانا بودمی اندر آن یغما رفیق ترک یغما بودمی
ور چو چشم خونی او بودمی من فتنه جوی در میان حلقه های شور و غوغا بودمی
گر ضمیر هر خسی ما را نخستی در جهان در سر و دل ها روان مانند سودا بودمی
گر نه هر روزی ز برجی سر فروکردی مهم جا نگردانیدمی هرگز به یک جا بودمی
من نکردم جلدیی با عشق او کان آتشش آب کردی مر مرا گر سنگ خارا بودمی
گر نکاهیدی وجودم هر دمی از درد عشق من نه عاشق بودمی من کارافزا بودمی
گر نه موج عشق شمس الدین تبریزی بدی کو مرا بر می کشد در قعر دریا بودمی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

اشعار حاضر تبلورِ تامِ شوریدگیِ عارفانه و تسلیمِ مطلقِ شاعر در برابرِ تجلیاتِ محبوبِ ازلی و پیرِ طریقت، شمس تبریزی است. در این ابیات، مولوی با زبانی مشحون از حسرت و شوق، از دلبستگی‌های انسانی و موانعِ دنیوی سخن می‌گوید که او را از وصالِ کامل باز می‌دارند. فحوای کلام بر محورِ «فنا» استوار است؛ اینکه عاشق باید از هستیِ خویش تهی شود تا بتواند در دریایِ بی‌کرانِ عشقِ محبوب غرق گردد.

شاعر با استفاده از استعاراتِ کیهانی و زمینی، پیوندِ میانِ سالک و مرشد را ترسیم می‌کند. او معتقد است که بی دستگیریِ این پیرِ روشن‌ضمیر، انسان در قعرِ تاریکی‌هایِ نفسانی و هیاهویِ روزمرگی‌ها گرفتار می‌ماند. تمامیِ این ابیات، گویایِ آن است که عشق، نه یک هیجانِ زودگذر، بلکه آتشِ سوزانی است که سنگِ وجودِ انسان را آب می‌کند و او را به جوهره‌یِ حقیقی‌اش بازمی‌گرداند.

معنای روان

گر من از اسرار عشقش نیک دانا بودمی اندر آن یغما رفیق ترک یغما بودمی

اگر به رازهای عشقِ او آگاه بودم، در آن غارتِ دل‌ها که او به پا می‌کند، همراهِ آن دزدِ دلربا می‌شدم.

نکته ادبی: ترکِ یغما در ادبیاتِ کهن استعاره از محبوبِ زیبایی است که دلِ عاشق را به غارت می‌برد.

ور چو چشم خونی او بودمی من فتنه جوی در میان حلقه های شور و غوغا بودمی

اگر من نیز مانندِ چشمانِ خون‌رنگ و فتنه‌انگیزِ او بودم، در مرکزِ تمامیِ هیاهوهایِ عاشقان جای داشتم.

نکته ادبی: چشمِ خونی به معنای چشمی است که به خون‌خواهی یا از شدتِ اشتیاق، سرخ شده است.

گر ضمیر هر خسی ما را نخستی در جهان در سر و دل ها روان مانند سودا بودمی

اگر افکارِ پست و سطحیِ مردمِ نادان مانعِ من نمی‌شد، همچون سودا و جنون، در ذهن و قلبِ همگان نفوذ می‌کردم.

نکته ادبی: سودا در طبِ سنتی یکی از اخلاطِ چهارگانه است که غلبه‌ی آن بر ذهن، سببِ مالیخولیا و پریشانیِ عاشقانه می‌شود.

گر نه هر روزی ز برجی سر فروکردی مهم جا نگردانیدمی هرگز به یک جا بودمی

اگر آن خورشیدِ جان (محبوب) هر روز در برجی تازه طلوع نمی‌کرد و تغییرِ مکان نمی‌داد، من نیز مجبور نمی‌شدم مدام از جایی به جای دیگر بروم.

نکته ادبی: اشاره به حرکتِ خورشید در صورِ فلکی (بروج دوازده‌گانه) که در نجومِ قدیم رایج بوده و استعاره از ناپایداریِ وضعیتِ عاشق در برابرِ جلوه‌های متغیرِ محبوب است.

من نکردم جلدیی با عشق او کان آتشش آب کردی مر مرا گر سنگ خارا بودمی

من در برابرِ عشقِ او هیچ عجله و شتابِ بیهوده‌ای نکردم، زیرا آتشِ عشقِ او چنان سوزان است که اگر من سخت‌ترین سنگِ خارا هم بودم، ذوب می‌شدم.

نکته ادبی: سنگِ خارا استعاره از سختی و نفوذناپذیریِ نفس و وجودِ مادیِ انسان است.

گر نکاهیدی وجودم هر دمی از درد عشق من نه عاشق بودمی من کارافزا بودمی

اگر وجود و هستیِ من لحظه‌به‌لحظه از دردِ عشق کاسته نمی‌شد، من حقیقتاً عاشق نبودم، بلکه فقط ادعایِ بی‌جا داشتم.

نکته ادبی: کارافزا به معنای کسی است که برای خودنمایی و ایجادِ هیاهو کارهایی انجام می‌دهد و از حقیقتِ عشق بی‌بهره است.

گر نه موج عشق شمس الدین تبریزی بدی کو مرا بر می کشد در قعر دریا بودمی

اگر آن موجِ عظیمِ عشقِ شمسِ تبریزی نبود، من همچنان در قعرِ دریایِ هستیِ خویش غرق مانده بودم.

نکته ادبی: قعرِ دریا استعاره از اعماقِ دنیایِ مادی و تعلقاتِ نفسانی است که عاشق برای نجات از آن به دستگیریِ پیر نیاز دارد.

آرایه‌های ادبی

استعاره ترک یغما

تشبیه محبوب به غارتگرِ زیبایِ ترک‌نژاد که دار و ندارِ عاشق را به یغما می‌برد.

تلمیح برجی

اشاره به دانشِ نجوم و حرکتِ خورشید در بروج، برای نشان دادنِ تغییراتِ مداومِ تجلیاتِ محبوب.

کنایه آب کردنِ سنگ خارا

کنایه از قدرتِ بی‌پایانِ عشق که سخت‌ترینِ موانع و نفسِ انسان را ذوب و تسلیم می‌کند.

تمثیل قعر دریا

تمثیلِ دنیایِ مادی و تعلّقاتِ انسانی به دریایی عمیق که بدون یاریِ مرشد، راهی برای خروج از آن نیست.