دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۷۸۲

مولوی
گر شراب عشق کار جان حیوانیستی عشق شمس الدین به عالم فاش و یک سانیستی
گر نه در انوار غیرت غرق بودی عشق او حلقه گوش روان و جان انسانیستی
گر نبودی بزم شمس الدین برون از هر دو کون جام او بر خاک همچون ابر نیسانیستی
ابر نیسان خود چه باشد نزد بحر فضل او قاف تا قاف از میش خود موج طوفانیستی
آفتاب و ماه را خود کی بدی زهره شعاع گر نه در رشک خدا سیماش پنهانیستی
گر جمالش ماجرا کردی میان یوسفان یوسف مصری ابد پابند و زندانیستی
گر نه از لطفش بپرهیزیدمی من گفتمی کز بهشت لطف او فردوس ریحانیستی
نفس سگ دندان برآوردی گزیدی پای جان ساقیا گر نه می سرتیز دندانیستی
جام همچون شمع را بر آتش می برفروز پس بسوز این عقل را گر بیت احزانیستی
درکش آن معشوقه بدمست را در بزم ما کو ز مکر و عشوه ها گوییی که دستانیستی
پس ز جام شمس تبریزی بده یک جرعه ای بعد از آن مر عاشقان را وقت حیرانیستی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل سرشار از شورِ عارفانه و ستایش بی‌حد و حصر پیر و مراد، شمس تبریزی است. شاعر در این ابیات، با بهره‌گیری از تصویرسازی‌های جسورانه، بر این باور است که عشقِ شمس، نه یک میلِ نفسانی یا حیوانی، بلکه حقیقتی الهی و متعالی است که جهان مادی و حتی بهشتِ موعود در برابر عظمت و جمال آن، رنگ می‌بازند. فضای کلی غزل، فضایِ حیرت و درهم‌شکستنِ چارچوب‌های عقلانی است تا سالک بتواند در برابرِ این تجلیِ قدسی، به فنایِ در عشق برسد.

در این منظومه، شاعرِ عارف با تفکیک میانِ عشق‌های مجازی و این عشقِ حقیقی، بر این نکته تأکید می‌ورزد که عقلِ جزئی و قیاس‌های زمینی در برابرِ این مقام، ناتوان و نیازمندِ سوختن و محو شدن هستند. کلیدِ این رهایی، دریافتِ جرعه‌ای از مِیِ معرفتِ شمس است که انسان را از اسارتِ نفسِ سرکش رهانیده و به وادیِ شگفتِ حیرت و بی‌خودی می‌رساند.

معنای روان

گر شراب عشق کار جان حیوانیستی عشق شمس الدین به عالم فاش و یک سانیستی

اگر عشق، صرفاً برای تأمین نیازهای غریزی و حیوانی انسان بود، عشقِ شمس‌الدین برای همگان آشکار و یکسان می‌شد؛ اما چون این عشقِ الهی است، حقیقت آن بر نااهلان پوشیده است.

نکته ادبی: جانِ حیوانی در اصطلاحِ عارفان به مرتبه‌ای از نفس گفته می‌شود که پیوند با غرایز دارد و در تقابل با جانِ ناطقه یا قدسی است.

گر نه در انوار غیرت غرق بودی عشق او حلقه گوش روان و جان انسانیستی

اگر این عشق، در حجابِ غیرتِ الهی پنهان نبود، تمامیِ جان‌ها و روان‌های انسانی بی‌اختیار و فوراً حلقه ارادتِ آن را به گوشِ جان می‌آویختند و تسلیم می‌شدند.

نکته ادبی: حلقه گوش در متون کهن نمادِ بندگی و اطاعت مطلق است؛ مانند غلامانی که حلقه به گوش داشتند.

گر نبودی بزم شمس الدین برون از هر دو کون جام او بر خاک همچون ابر نیسانیستی

اگر بزمِ حضورِ شمس‌الدین، فراتر از این جهان و آن جهان نبود، لطف و عنایتِ او تنها به اندازه‌ی بارانِ بهاری بر زمینِ خشکِ دنیا می‌بارید و ارزشی معمولی می‌داشت.

نکته ادبی: ابرِ نیسانی در ادبِ کلاسیک، بارانی است که در ماه نیسان می‌بارد و طبق باورها مایه پرورش مروارید در صدف می‌شود، نمادِ رحمتِ ظاهری است.

ابر نیسان خود چه باشد نزد بحر فضل او قاف تا قاف از میش خود موج طوفانیستی

بارانِ نیسان در برابرِ اقیانوسِ بخشش و فضلِ او چیست؟ اگر حجاب‌ها کنار می‌رفت، تمامِ هستی از موجِ این میِ معرفت به طوفان می‌افتاد.

نکته ادبی: قاف تا قاف کنایه از سراسرِ عالم و تمامیِ هستی است.

آفتاب و ماه را خود کی بدی زهره شعاع گر نه در رشک خدا سیماش پنهانیستی

خورشید و ماه، روشناییِ خود را از کجا می‌آوردند اگر چهره‌ی درخشانِ شمس، به خاطرِ غیرتِ الهی در پرده‌ی خفا و پنهانی نبود؟

نکته ادبی: رشکِ خدا اشاره به آن است که خداوند نمی‌خواهد جلوه‌ی تامّ و کاملِ ذاتِ خویش را بی‌پرده بر جهانِ مادی بتاباند تا نظامِ هستی از هم نپاشد.

گر جمالش ماجرا کردی میان یوسفان یوسف مصری ابد پابند و زندانیستی

اگر زیبایی و جمالِ شمس در میانِ زیبارویانِ جهان جلوه‌گر می‌شد، یوسفِ کنعانی که شهره به زیبایی است، برای همیشه اسیر و شیفته‌ی او می‌گشت.

نکته ادبی: این بیت با استفاده از مبالغه ادبی، یوسف را که نماد کمالِ زیبایی است، در برابرِ جمالِ شمس ناچیز جلوه می‌دهد.

گر نه از لطفش بپرهیزیدمی من گفتمی کز بهشت لطف او فردوس ریحانیستی

اگر از لطف و رحمتِ او پرهیز و خودداری نمی‌کردم، می‌گفتم که بهشتِ واقعی، نه آن فردوسِ مشهور، بلکه همان فضایِ روحانی و خوشبویِ حضورِ اوست.

نکته ادبی: فردوسِ ریحانی اشاره به توصیفاتِ قرآنی از بهشت است که شاعر با نگاهی عارفانه، آن را در مقامِ پیرِ خویش می‌بیند.

نفس سگ دندان برآوردی گزیدی پای جان ساقیا گر نه می سرتیز دندانیستی

ای ساقی! نفسِ سرکشِ من، که چون سگی دندان‌تیز همواره به جانِ من چنگ می‌اندازد، اگر نبود که شرابِ معرفتِ تو دندان‌هایش را می‌شکند و آن را از کار می‌اندازد، مرا از پا درمی‌آورد.

نکته ادبی: نفسِ سگ ترکیبی کنایی است برای اشاره به نفسِ اماره که تهاجمی و حریص است.

جام همچون شمع را بر آتش می برفروز پس بسوز این عقل را گر بیت احزانیستی

جامِ وجودِ خویش را که همچون شمعی است، با آتشِ عشق روشن کن و سپس این عقلِ جزئی و استدلالی را در شعله‌های آن بسوزان، به‌ویژه در این دنیایِ غم‌بار که خانه‌ی اندوه است.

نکته ادبی: بیتِ احزان یا خانه غم، کنایه از همین جهانِ مادی است که محلِ رنج و گرفتاری است.

درکش آن معشوقه بدمست را در بزم ما کو ز مکر و عشوه ها گوییی که دستانیستی

آن معشوقِ مست و شوریده را به بزمِ ما بیاور؛ کسی که با افسون‌ها و بازی‌هایِ عشق، چنان دلبری می‌کند که گویی استادِ فنِ فریبندگی و دلبری است.

نکته ادبی: دستالی (یا دستانی) به معنای مکر، حیله و بازی‌های ظریفِ عاشقانه است.

پس ز جام شمس تبریزی بده یک جرعه ای بعد از آن مر عاشقان را وقت حیرانیستی

پس ای شمسِ تبریزی، از جامِ معرفتِ خود جرعه‌ای به ما بنوشان، تا پس از نوشیدن آن، عاشقان به مقامِ مقدسِ حیرت و سرگشتگیِ عرفانی برسند.

نکته ادبی: حیرت در عرفان، برترین مقامِ سالک است که در آن، عقلِ بشری در برابرِ عظمتِ حق دچارِ شگفتیِ بی‌پایان می‌شود.

آرایه‌های ادبی

مبالغه یوسف مصری ابد پابند و زندانیستی

شاعر با اغراق در زیباییِ شمس، یوسفِ پیامبر را که سمبلِ تامِ زیبایی است، در برابر او ناچیز و محبوسِ جمالِ او می‌داند.

استعاره نفس سگ

نفسِ اماره و سرکش به سگی تشبیه شده که به جانِ سالک حمله می‌کند و قصدِ آسیب دارد.

کنایه حلقه گوش روان و جان

کنایه از تسلیمِ محض و پذیرشِ بی چون و چرایِ فرمانِ معشوق.

تضاد عقل و حیرت

عقل به عنوانِ ابزارِ محدودِ استدلال در برابرِ حیرت که مقامِ بی‌خودی و مشاهده‌ی بی‌واسطه‌ی حقیقت است، به تضاد کشیده شده است.