دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۷۷۷

مولوی
شاد آن صبحی که جان را چاره آموزی کنی چاره او یابد که تش بیچارگی روزی کنی
عشق جامه می دراند عقل بخیه می زند هر دو را زهره بدرد چون تو دلدوزی کنی
خوش بسوزم همچو عود و نیست گردم همچو دود خوشتر از سوزش چه باشد چون تو دلسوزی کنی
گه لباس قهر درپوشی و راه دل زنی گه بگردانی لباس آیی قلاوزی کنی
خوش بچر ای گاو عنبربخش نفس مطمئن در چنین ساحل حلال است ار تو خوش پوزی کنی
طوطیی که طمع اسب و مرکب تازی کنی ماهیی که میل شعر و جامه توزی کنی
شیر مستی و شکارت آهوان شیرمست با پنیر گنده فانی کجا یوزی کنی
چند گویم قبله کامشب هر یکی را قبله ای است قبله ها گردد یکی گر تو شب افروزی کنی
گر ز لعل شمس تبریزی بیابی مایه ای کمترین پایه فراز چرخ پیروزی کنی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل تلاشی عارفانه برای توصیف تجربه حضور و تأثیرات شگرف محبوب در جان سالک است. شاعر در فضایی آکنده از شور و جذبه، از چگونگی دگرگونی‌های درونی انسان در مواجهه با عشق سخن می‌گوید؛ عشقی که هم می‌تواند سوزاننده باشد و هم راهبر و آرام‌بخش.

مضمون محوری این اثر، گذار از خودبینی و تعلقات دنیوی به سوی فنا در معشوق است. شاعر با بهره‌گیری از تمثیلات گوناگون، این نکته را بازمی‌تاباند که تضادهای ظاهری میان عقل و عشق، تنها در پرتو عنایتِ محبوب به یگانگی می‌رسند و سالک را به جایگاهی فراتر از آسمان‌ها می‌رسانند.

معنای روان

شاد آن صبحی که جان را چاره آموزی کنی چاره او یابد که تش بیچارگی روزی کنی

خوشا آن بامداد که تو در مقام راهنمایی، راهِ رهایی را به جان من می‌آموزی. تنها کسی چاره دردش را می‌یابد که به راستی گرمای طاقت‌سوز بیچارگی را از سوی تو تجربه کرده باشد.

نکته ادبی: تش به معنای آتش است که در اینجا به استعاره برای سوز و گداز و رنج ناشی از درماندگی به کار رفته است.

عشق جامه می دراند عقل بخیه می زند هر دو را زهره بدرد چون تو دلدوزی کنی

عشق، جامه‌های تعلق و خویشتنداری را از تن می‌درد و عقلِ حسابگر سعی دارد آن‌ها را به هم وصله بزند. اما وقتی تو به درمانِ جان می‌پردازی، عظمتِ کارِ تو چنان است که هر دو (عشق و عقل) در برابر آن مبهوت و ناتوان می‌شوند.

نکته ادبی: دلدوزی به معنای ترمیمِ جان است که در تقابل با بخیه زدنِ عقل قرار گرفته است.

خوش بسوزم همچو عود و نیست گردم همچو دود خوشتر از سوزش چه باشد چون تو دلسوزی کنی

من با کمال میل همچون عود در آتشِ عشق تو می‌سوزم و مانند دود، هستیِ خود را به نیستی می‌سپارم. چه چیزی دلپذیرتر از این سوختن است، آن‌گاه که تو خود آتش‌افروزِ جان منی؟

نکته ادبی: عود و دود در کنار هم برای تبیینِ فنای عاشق به کار رفته‌اند که در آتش عشق، هستیِ مادی‌اش به فنا می‌رود.

گه لباس قهر درپوشی و راه دل زنی گه بگردانی لباس آیی قلاوزی کنی

گاهی تو لباس قهر و خشم بر تن می‌کنی و راهِ دل را بر من می‌بندی و گاهی جامه‌ات را تغییر می‌دهی و همچون راهنما به یاری من می‌آیی.

نکته ادبی: قلاوزی به معنای راهنمایی و رهبری است که به نقش هدایتگرِ معشوق اشاره دارد.

خوش بچر ای گاو عنبربخش نفس مطمئن در چنین ساحل حلال است ار تو خوش پوزی کنی

ای نفسِ مطمئن که همچون گاوی عنبربخش، گوهرِ جانت سرشار از معنویت است، با شادمانی در این ساحلِ امن بچر. در چنین جایگاهِ مقدسی، اگر به خود ببالی و ناز کنی، روا و جایز است.

نکته ادبی: گاو عنبربخش استعاره‌ای از نفس مطمئنه و جانِ پاک است که منشأ خیر و برکت است.

طوطیی که طمع اسب و مرکب تازی کنی ماهیی که میل شعر و جامه توزی کنی

تو مانند طوطی‌ای هستی که هنوز به اسب و مرکبِ دنیوی دلبسته‌ای، یا همچون ماهی‌ای که دغدغه‌ات داشتنِ شعر و جامه‌های گران‌بهای توزی است.

نکته ادبی: توزی نوعی جامه فاخر و گران‌بها در قدیم بوده که نماد دلبستگی به دنیاست.

شیر مستی و شکارت آهوان شیرمست با پنیر گنده فانی کجا یوزی کنی

تو شیری مست و قدرتمندی که شکارِ تو آهوانِ مست و روحانی هستند؛ پس چگونه شایسته است که با پنیرِ گندیده و حقیرِ دنیای فانی، خود را سرگرم کنی؟

نکته ادبی: پنیر گنده فانی استعاره از لذت‌های ناپایدار و پستِ دنیوی است که در برابر شکوهِ معنویِ سالک قرار دارد.

چند گویم قبله کامشب هر یکی را قبله ای است قبله ها گردد یکی گر تو شب افروزی کنی

دیگر چه بگویم که هر کس در این شبِ تاریکِ غفلت، قبله و مقصودِ متفاوتی برای خود دارد؛ اما اگر تو روشنایی‌بخشِ این شب شوی، همه این مسیرهای پراکنده به یک قبله واحد ختم خواهند شد.

نکته ادبی: شب افروزی استعاره از تجلیِ نورِ حقیقت در تاریکیِ شک و کثرت است.

گر ز لعل شمس تبریزی بیابی مایه ای کمترین پایه فراز چرخ پیروزی کنی

اگر بتوانی از لبانِ پرفیضِ شمس تبریزی توشه‌ای به دست آوری، به چنان جایگاهی خواهی رسید که از بالاترین پایه آسمانِ پیروزی نیز فراتر خواهی رفت.

نکته ادبی: لعل استعاره از کلامِ حیات‌بخش و حقیقتِ وجودیِ شمس است که سرچشمه‌یِ کمال است.

آرایه‌های ادبی

استعاره گاو عنبربخش

تشبیه نفس مطمئنه به حیوانی که عنبر (ماده‌ای گران‌بها) تولید می‌کند برای بیانِ ارزش و خیرِ وجودیِ انسانِ کامل.

تضاد عشق و عقل

تقابلِ میان شوریدگیِ عشق و منطقِ عقل که به یکی شدن در برابر معشوق می‌انجامد.

ایهام پنیر گنده فانی

تمثیلی طنزآمیز و تحقیرآمیز برای لذت‌های دنیوی در برابرِ جایگاهِ رفیعِ سالک که تشبیه به شیر است.