دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۷۷۴

مولوی
در فنای محض افشانند مردان آستی دامن خود برفشاند از دروغ و راستی
مرد مطلق دست خود را کی بیالاید به جان آخر ای جان قلندر از چه پهلو خاستی
سالکی جان مجرد بر قلندر عرضه داد گفت در گوشش قلندر کان طرف می واستی
کاین طرف هر چند سوزی در شرار عشق خویش لیک هم مطلق نه ای زیرا که در غوغاستی
در جمال لم یزل چشم ازل حیران شده نی فزودی از دو عالم نی ز نفیش کاستی
تو نه این جایی نه آن جا لیک عشاق از هوس می کنند آن جا نظر کان جاستی آن جاستی
ای که از الا تو لافیدی بدین زفتی مباش چشم ها را پاک کن بنگر که هم در لاستی
مرحبا جان عدم رنگ وجودآمیز خوش فارغ از هست و عدم مر هر دو را آراستی
پاکی چشمت نباشد جز شه تبریزیان شمس دین گر او بخواهد لیک نی زان هاستی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر در فضای عرفانِ ناب و با تکیه بر مفاهیمِ بلندِ تصوف سروده شده است. شاعر در این قطعه به دنبال تبیینِ جایگاهِ فنا و رهایی از قیدِ دوگانگی‌هایِ دنیوی است و مخاطب را به سوی حقیقتی فراسویِ هست و نیست سوق می‌دهد. فضای کلی شعر، فضایِ حیرت و بی‌خویشتنیِ عارفانه است که در آن، سالک باید از تمامیِ تعلقاتِ مادی و حتی ادعاهایِ معنوی عبور کند تا به بصیرتِ حقیقی برسد.

مقصودِ اصلیِ شاعر، نفیِ خودبینی و رسیدن به درکِ یگانگیِ مطلق است؛ جایی که حقیقت نه در این سو (عالمِ کثرت) است و نه در آن سو (عالمِ غیر)، بلکه در فنایِ کاملِ فرد در برابرِ نورِ شمسِ تبریزی محقق می‌شود. شعر با زبانی استدلالی و در عین حالِ تغزلی، مرزهایِ باریکِ میانِ ادعا و حقیقتِ عرفانی را ترسیم می‌کند.

معنای روان

در فنای محض افشانند مردان آستی دامن خود برفشاند از دروغ و راستی

مردانِ حق که به مقام فنای کامل رسیده‌اند، از تمامی تعلقات دنیوی و دوگانگی‌هایی همچون دروغ و راستی، دامن برمی‌چینند و خود را رها می‌سازند.

نکته ادبی: افشانند آستی: کنایه از رها کردن و دست شستن از تعلقات.

مرد مطلق دست خود را کی بیالاید به جان آخر ای جان قلندر از چه پهلو خاستی

انسانِ رها و کامل، هرگز خود را درگیرِ حفظِ جان و تعلقاتِ نفسانی نمی‌کند؛ خطاب به روحِ آزاد (قلندر)، چرا هنوز از آن سویِ تعلقاتِ مادی سر برآورده و مدعی هستی؟

نکته ادبی: قلندر در اینجا نماد انسان وارسته از قیدوبندهای شریعت و طریقت عامیانه است.

سالکی جان مجرد بر قلندر عرضه داد گفت در گوشش قلندر کان طرف می واستی

سالکی جانِ خالص و تهی از خود را به استادِ وارسته (قلندر) نشان داد؛ قلندر در گوشش نجوا کرد که مقصدِ حقیقی در آن سویِ این عالمِ دوگانه است.

نکته ادبی: واستی: شکل کهن فعل بودن (بودی/می‌بودی) که در اینجا به معنایِ وجود داشتن در مرتبه‌ای خاص است.

کاین طرف هر چند سوزی در شرار عشق خویش لیک هم مطلق نه ای زیرا که در غوغاستی

اگرچه در این جهانِ خاکی در آتشِ عشق می‌سوزی، هنوز به مقامِ اطلاق نرسیده‌ای، چرا که هنوز درگیرِ هیاهو و کشمکش‌هایِ نفسانی هستی.

نکته ادبی: غوغاستی: در اینجا نمادِ آشوبِ درونی و تعلقِ به کثرات است.

در جمال لم یزل چشم ازل حیران شده نی فزودی از دو عالم نی ز نفیش کاستی

چشمِ ازلیِ جان در برابرِ زیباییِ همیشگیِ حق، مبهوت گشته است؛ حقیقتی که نه با وجودِ عالم چیزی بر آن افزوده می‌شود و نه با نیستیِ آن، چیزی از آن کم می‌گردد.

نکته ادبی: لم یزل: صفتی برای خداوند به معنای جاودان و همیشگی.

تو نه این جایی نه آن جا لیک عشاق از هوس می کنند آن جا نظر کان جاستی آن جاستی

تو نه در این عالمِ مادی هستی و نه در آن عالمِ مینوی، اما عاشقان از سرِ اشتیاق، به جایی نگاه می‌دوزند و مدام تکرار می‌کنند که مقصد همان‌جاست.

نکته ادبی: عشاق از هوس: هوس در اینجا به معنای میل شدید عرفانی است.

ای که از الا تو لافیدی بدین زفتی مباش چشم ها را پاک کن بنگر که هم در لاستی

ای که مدعیِ توحید و رسیدن به (الا) هستی، مغرور نباش؛ دیده‌ی خود را از غبارِ کثرت بشوی و دریاب که همچنان در مقامِ (لا) و نفیِ خود هستی.

نکته ادبی: اشاره به کلمه توحید (لا اله الا الله)؛ لا به معنای نفی و الا به معنای اثبات است.

مرحبا جان عدم رنگ وجودآمیز خوش فارغ از هست و عدم مر هر دو را آراستی

آفرین بر آن جانِ تهی‌یی که رنگِ هستی به خود گرفته است؛ تو از قیدِ بودن و نبودن آزاد گشته‌ای و هر دو را به کمالِ خود زینت بخشیده‌ای.

نکته ادبی: جان عدم رنگ: کنایه از روحی که از خود هیچ ندارد و به رنگ حق درآمده است.

پاکی چشمت نباشد جز شه تبریزیان شمس دین گر او بخواهد لیک نی زان هاستی

پاکیِ نگاهِ تو جز به دستِ شمسِ تبریزی میسر نمی‌شود؛ اگر او اراده کند، این بصیرت حاصل می‌شود، اما این نور از جنسِ تعلقاتِ این جهانی نیست.

نکته ادبی: شه تبریزیان: اشاره به شمس تبریزی، مراد مولانا، که در اینجا مقام پیر و راهنما را دارد.

آرایه‌های ادبی

تناقض (پارادوکس) جان عدم رنگ وجودآمیز

ترکیبِ عدم و وجود در یک عبارت برای نشان دادنِ مقامِ فراتر از دوگانگی.

تلمیح لا و الا

اشاره به شهادتین و مراتبِ توحید در عرفانِ اسلامی.

کنایه دامن افشاندن

کنایه از بی‌اعتنایی و دوری از قیدوبندهای دنیا.

نماد قلندر

نمادِ انسانِ وارسته و آزاد از قیدِ رسوم و تعلقات.