دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۷۶۵

مولوی
آن شمع چو شد طرب فزایی پروانه دلان به رقص آیی
چون جان برسد نه تن بجنبد جان آمد از لحد برآیی
چون بانگ سماع در که افتاد ای کوه گران کم از صدایی
کاین باد بهار می رساند رقصانی شاخ را صلایی
در ذره کجا قرار ماند خورشید به رقص در سمایی
هم آتش و دود گشته پیچان از آتش روی جان فزایی
ماهی صنما ز روح بی جسم شوخی شکری یکی بلایی
گه کوته و گه دراز گشتیم با سایه صورت همایی
هم بر لب دوست مست گشتیم نالان شده مست همچو نایی
بر باد سوار همچو کاهیم اندر جولان ز کهربایی
چون پشه ز خون خویش مستیم وز دیگ جگر دلا ابایی
اندر خلوت به هوی هویی در جمعیت به های هایی
در صورت بنده کمینیم در سر صفت یکی خدایی
این داد خدیو شمس تبریز بی کبر ولیک کبریایی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، تجلی‌گاه شور و اشتیاق عارفانه‌ای است که در حضور پرتوِ انوار الهی برای سالک رخ می‌دهد. شاعر در این اثر، فضای رقص و سماع را فراتر از حرکات بدنی، به معنای تلاطمِ بی‌قرارِ روح در برخورد با تجلیات معشوق به تصویر می‌کشد و بیان می‌دارد که چگونه این شعله‌ی عشق، هر ذره‌ای از هستی را به حرکت و خروش وامی‌دارد.

مضمون اصلی، فنای خودِ محدود در برابرِ مطلق است؛ جایی که عاشق در عینِ بندگی و کوچکی ظاهری، به چنان مقامی از مستی و بی‌خودی می‌رسد که گویی با ذاتِ الهی یگانه شده و تمامِ دغدغه‌هایِ عالمِ صورت در برابرِ آن، رنگ می‌بازد.

معنای روان

آن شمع چو شد طرب فزایی پروانه دلان به رقص آیی

آن شمعِ وجودِ محبوب، وقتی پرتو می‌افشاند و طرب‌انگیز می‌شود، جان‌های مشتاق همچون پروانگان، بی‌قرار و در حالِ رقص به گردِ او می‌چرخند.

نکته ادبی: شمع استعاره از منبع نور الهی و کمال معشوق است.

چون جان برسد نه تن بجنبد جان آمد از لحد برآیی

همین که روح به عالمِ حضور می‌رسد، جسمِ خاکی دیگر ساکن نمی‌ماند؛ گویی حتی از گورِ سرد و تاریکِ نیستی نیز زنده شده و برمی‌خیزد.

نکته ادبی: لحد به معنای شکاف گور است و کنایه از سکون و خاموشی مطلق است.

چون بانگ سماع در که افتاد ای کوه گران کم از صدایی

وقتی آوایِ روحانیِ سماع در کوهستانِ وجود طنین‌انداز شد، ای کوهِ استوار و سنگین، تو در برابر این صدا بسیار ناچیز و بی‌ارزشی.

نکته ادبی: تشبیه کوه به نفسِ سخت و دلبسته به عالم ماده.

کاین باد بهار می رساند رقصانی شاخ را صلایی

زیرا این نسیمِ بهاریِ عشق، پیام و دعوتی برای رقص و خروش به سوی شاخسارِ جانِ تو می‌آورد.

نکته ادبی: باد بهار نمادِ فیض الهی و زنده کردنِ جان‌های مرده است.

در ذره کجا قرار ماند خورشید به رقص در سمایی

در برابرِ خورشیدِ حقیقت، هیچ ذره‌ای نمی‌تواند ساکن بماند و در آسمانِ عشق، همه چیز در حالِ چرخش و رقص است.

نکته ادبی: تضاد میان ذره (کوچکی) و خورشید (بزرگی) برای نشان دادن فراگیری عشق.

هم آتش و دود گشته پیچان از آتش روی جان فزایی

هم آتشِ عشق و هم دودِ ناشی از سوختن، در وجودِ ما درهم‌پیچیده است؛ چرا که شعله‌وریِ رخسارِ محبوب، جان را به اوجِ شور و هیجان می‌رساند.

نکته ادبی: اشاره به وحدتِ آتش (شور) و دود (ناله/آه) در مسیرِ عشق.

ماهی صنما ز روح بی جسم شوخی شکری یکی بلایی

ای زیبا صنم! تو ماهی هستی که از روحِ بی‌جسمِ خود پدید آمده‌ای، موجودی شوخ و شیرین‌سخن و بلایی که جان را به بازی می‌گیرد.

نکته ادبی: اشاره به ماهیتِ غیرمادی و لطیفِ معشوق که عقل را می‌رباید.

گه کوته و گه دراز گشتیم با سایه صورت همایی

ما همچون سایه‌یِ هما، گاه کوتاه و گاه بلند شدیم؛ یعنی در برابرِ عظمتِ آن حقیقت، عمر و هستیِ ما مدام در نوسان و ناپایداری است.

نکته ادبی: سایه‌ی هما نمادِ کوتاهی و بی‌اعتباری دنیا در برابرِ شکوهِ حقیقت است.

هم بر لب دوست مست گشتیم نالان شده مست همچو نایی

همان‌گونه که بر لبِ دوست مست شدیم، اکنون همچون نی در حالِ نالیدن هستیم و از شدتِ مستی به خروش درآمده‌ایم.

نکته ادبی: تشبیه ناله‌ی عاشق به نی، نمادِ فراق و اشتیاق است.

بر باد سوار همچو کاهیم اندر جولان ز کهربایی

ما مانند کاهی بر بادِ اراده‌ی حق سواریم و همچون کاه که جذبِ کهربا می‌شود، در چنگِ جاذبه‌ی معشوق اسیر و در جولان هستیم.

نکته ادبی: کهربا در ادب کهن نمادِ جاذبه‌ی مغناطیسیِ عشق است.

چون پشه ز خون خویش مستیم وز دیگ جگر دلا ابایی

ما همچون پشه‌ای هستیم که از خونِ خویش مست شده‌ایم و از دیگِ جگرِ خود که در آتشِ عشق می‌جوشد، ابایی نداریم.

نکته ادبی: کنایه از فدا کردنِ جان و تحملِ رنجِ درونی برای رسیدن به عشق.

اندر خلوت به هوی هویی در جمعیت به های هایی

در خلوت و تنهایی به ذکرِ هوی‌هویِ عاشقانه مشغولیم و در میانِ جمعیت و جلوه‌های عالم، به های‌وهوی و خروشِ آشکار می‌پردازیم.

نکته ادبی: تناقض میان خلوت و جلوت که هر دو جایگاهِ عاشق است.

در صورت بنده کمینیم در سر صفت یکی خدایی

ظاهراً در صورتِ بنده و خدمتکارِ ناچیزی کمین کرده‌ایم، اما در باطن و حقیقتِ وجودمان، رنگ و بویِ خدایی داریم.

نکته ادبی: اشاره به پارادوکسِ بنده و خدا (انسانِ کامل).

این داد خدیو شمس تبریز بی کبر ولیک کبریایی

این مقام و مرتبه، بخششی است از جانبِ شمسِ تبریز که بدونِ هیچ تکبر و منیتِ انسانی، صاحبِ کبریایی و شکوهِ الهی است.

نکته ادبی: شمس تبریزی به عنوانِ راهنما و مظهرِ حقیقت شناخته شده است.

آرایه‌های ادبی

استعاره شمع

نمادِ جلوه‌ی جمالِ الهی که عاشق را به سوی خود می‌کشاند.

تضاد کوته و دراز

نشان‌دهنده‌ی نوسان و بی‌اعتباریِ هستیِ انسان در برابرِ ابدیت.

تشبیه مانند کاه

نشان‌دهنده‌ی بی‌ارادگیِ عاشق در برابرِ نیروی جاذبه‌ی معشوق (کهربا).

پارادوکس (متناقض‌نما) بنده و خدایی

بیانِ مقامِ انسانِ کامل که در عینِ بندگی، مظهرِ صفاتِ الهی است.

کنایه دیگ جگر

اشاره به تحملِ رنج و سوزِ درون در راهِ عشق.