دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۷۶۳

مولوی
عشق است دلاور و فدایی تنهارو و فرد و یک قبایی
ای از شش و پنج مهره برده آورده تو نرد دلربایی
یکتا شده خوش ز هر دو عالم بربوده ز یک دلان دوتایی
آخر تو چه جوهر و چه اصلی ای پاک ز جای از کجایی
در عالم کم زنان چه بیشی در خطه دل چه جان فزایی
نتوان ز تو عشق صبر کردن صبرا تو در این هوس نشایی
نادیده مکن چو دیده ای تو بیگانه مرو چو آشنایی
تا ما ماییم جمله ابریم بی ظلمت ما مها تو مایی
در پای غمش چه دیدی ای جان کاین دست گشاده در دعایی
ای دل ز قضا چه رو نمودت کز عشق تو طالب بلایی
رفتم بر عشق کاین به چند است گفتا که نباشد این بهایی
الا بر شاه شمس تبریز سر پای کنی به سر بیایی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل ستایشی است از ماهیت بی‌بدیل عشق؛ عشقی که فراتر از قید و بندهای مادی و محاسبات عقلانی است و عاشقان را از چنگال دوئیت و کثرت‌گرایی به سوی وحدت و یگانگی وجود رهنمون می‌سازد. شاعر، عشق را پدیده‌ای دلاور، بی‌پروا و یگانه‌رو می‌داند که تن به تعلقات دنیوی نمی‌سپارد و عاشقان حقیقی را از اسارتِ «من» و «ما»یِ کاذبِ خود می‌رهاند.

در نهایت، این اثر دعوتی است به ترکِ خویشتن و فنای در محبوب. شاعر با پرسشگری درباره خاستگاه و حقیقتِ عشق، به این نتیجه می‌رسد که عشق کالایی خریدنی و دارای قیمتِ مادی نیست، بلکه موهبتی است که تنها با جان‌بازی، سرسپردگی کامل و فروتنی در پیشگاه پیر و مرشدِ طریقت، شمس تبریزی، به دست می‌آید و سالک را به مقصد نهایی می‌رساند.

معنای روان

عشق است دلاور و فدایی تنهارو و فرد و یک قبایی

عشق، نیرویی شجاع و فداکار است که تنها و بی‌همتا حرکت می‌کند و به هیچ تعلقی جز خود وابسته نیست.

نکته ادبی: «یک قبایی» کنایه از تجرد و عدم تعلق به تعلقات دنیوی است.

ای از شش و پنج مهره برده آورده تو نرد دلربایی

ای کسی که بر بازی سرنوشت و قمار زندگی چیره شده‌ای، تو بازیِ دلربایی را به راه انداخته‌ای.

نکته ادبی: «شش و پنج» اشاره به مهره‌های نرد و استعاره از بازیِ سرنوشت و دنیاست.

یکتا شده خوش ز هر دو عالم بربوده ز یک دلان دوتایی

عشق که از هر دو جهان فراتر رفته و یگانه شده است، دوگانگی را از دل‌های یکتاپرستان ربوده و آن‌ها را به وحدت رسانده است.

نکته ادبی: اشاره به مقام فنا که در آن عاشق، صفات دوگانگی را از دست می‌دهد.

آخر تو چه جوهر و چه اصلی ای پاک ز جای از کجایی

آخر تو از چه گوهر و اصلی هستی؟ ای که از قید مکان و زمان پاک و منزه هستی، از کجا آمده‌ای؟

نکته ادبی: اشاره به ماورایی بودن عشق که در قالب‌های فیزیکی نمی‌گنجد.

در عالم کم زنان چه بیشی در خطه دل چه جان فزایی

تو در این دنیای مادی، کم‌شمار و ناچیز به نظر می‌رسی، اما در سرزمین دل، تو چنان جان‌فزا و پرشوری که همه‌چیز را فرا گرفته‌ای.

نکته ادبی: تضاد میان کم و بیش برای نشان دادن عظمت معنوی در برابر کوچکی ظاهری.

نتوان ز تو عشق صبر کردن صبرا تو در این هوس نشایی

نمی‌توان در برابر تو و کششِ عشقت، شکیبایی کرد؛ زیرا صبر و قرار در این حال و هوا، هیچ جایگاهی ندارد.

نکته ادبی: تأکید بر بی‌قراری و التهابِ ذاتیِ عشق که با صبر سازگار نیست.

نادیده مکن چو دیده ای تو بیگانه مرو چو آشنایی

چون حقیقت را دیده‌ای، خود را به نادانی نزن؛ اکنون که با من آشنا و هم‌دل هستی، بیگانه رفتار مکن.

نکته ادبی: دعوت به یکرنگی و صداقت در سلوک.

تا ما ماییم جمله ابریم بی ظلمت ما مها تو مایی

تا زمانی که گرفتار «من» و «ما» هستیم، مانند ابرهایی هستیم که جلوی خورشید حقیقت را می‌گیرند؛ اما اگر این تاریکیِ خودخواهی از میان برود، تو حقیقتِ وجودِ منی.

نکته ادبی: ابر استعاره از حجاب‌های نفسانی است که مانع رؤیت خورشید وجود می‌شود.

در پای غمش چه دیدی ای جان کاین دست گشاده در دعایی

ای جان، مگر در پای غمت چه گوهری دیدی که این‌گونه دستانت را در حال دعا و التماس گشوده‌ای؟

نکته ادبی: اشاره به ارزشِ رنجِ عشق که در نهایت به وصال می‌انجامد.

ای دل ز قضا چه رو نمودت کز عشق تو طالب بلایی

ای دل، تقدیر چه چیزی را برای تو رقم زد که این‌چنین عاشقِ بلا و سختی‌های عشق شده‌ای؟

نکته ادبی: طالبِ بلا بودن، نشان‌دهنده کمالِ عاشقی است که از رنجِ آن نیز لذت می‌برد.

رفتم بر عشق کاین به چند است گفتا که نباشد این بهایی

به سراغِ عشق رفتم تا بپرسم بهای آن چقدر است، عشق پاسخ داد که این گوهر، خریدنی نیست و هیچ بهایی ندارد.

نکته ادبی: عشق در اینجا شخصیت‌بخشی (تشخیص) شده و به پرسش پاسخ می‌دهد.

الا بر شاه شمس تبریز سر پای کنی به سر بیایی

مگر اینکه به سوی شاه، شمس تبریزی بروی، سرت را به نشانه تسلیم به جای پاهایت بگذاری (فنا شوی) تا به او برسی.

نکته ادبی: «سر پای کردن» کنایه از نهایتِ تسلیم و افتادگی در برابر پیر است.

آرایه‌های ادبی

استعاره شش و پنج

استعاره از بازی سرنوشت و دنیا که عاشق از قید آن رها شده است.

تضاد کم و بیش

برای نشان دادن عظمت و ارزش والای عشق که با معیارهای مادی متفاوت است.

تشخیص عشق ... گفتا که نباشد این بهایی

جان‌بخشی به مفهومِ انتزاعیِ عشق و گفتگو با آن.

کنایه سر پای کنی

کنایه از نهایت فروتنی، ادب و تسلیم شدن در برابر پیر و مرشد.

تمثیل ما ماییم جمله ابریم

تمثیلِ وجودِ نفسانی به ابری که مانع تابشِ خورشیدِ حقیقت می‌شود.