دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۷۵۱

مولوی
از قصه حال ما نپرسی وز کشتن عاشقان نترسی
ای گوهر عشق از چه بحری وی آتش عشق از چه درسی
آن جا که تویی کی راه یابد زان جانب چرخ و عرش و کرسی
ای دل تو دلی نه دیگ آهن از آتش عشق چند تفسی
جان و دل و نفس هر سه سوزید تا کی گویم ظلمت نفسی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات با زبانی سوزناک و سرشار از شور و شیدایی، خطاب به معشوق ازلی سروده شده‌اند. شاعر با لحنی گلایه‌آمیز، بی‌توجهی و بی‌مهریِ محبوب را در برابر رنج‌های بی‌پایانِ عاشق ترسیم می‌کند و در عین حال، عظمتِ بی‌کرانِ معشوق را فراتر از ساحتِ هستیِ مادی و سماوی می‌داند.

در بخش پایانی، کلام به سمتِ درونی‌سازیِ این رنج پیش می‌رود. عاشق با خطاب قرار دادنِ دل خویش، او را به پذیرشِ سوختن در آتشِ عشق دعوت می‌کند؛ چرا که تنها راه رهایی از تیرگیِ نفسانیت و «منِ» کوچک، تن دادن به شعله‌های عشق است که جان و دل را پاک و دگرگون می‌سازد.

معنای روان

از قصه حال ما نپرسی وز کشتن عاشقان نترسی

ای معشوق، تو از داستانِ پر از رنج و اندوه ما هیچ سراغی نمی‌گیری و از کشتن و فنا کردنِ عاشقانت نیز هیچ هراسی به دل راه نمی‌دهی.

نکته ادبی: استفاده از افعال منفیِ پرسشی برای بیانِ استغنا و بی‌تفاوتیِ مطلقِ معشوق است.

ای گوهر عشق از چه بحری وی آتش عشق از چه درسی

ای کسی که مانند گوهرِ نایابِ عشقی، از کدام دریای بی‌کران سر برآورده‌ای؟ و ای آتشِ عشق که وجودم را سوزانده‌ای، از کدام اصل و منشأ پدید آمده‌ای که چنین تأثیرگذاری؟

نکته ادبی: گوهر و آتش دو استعاره برای تبیینِ ماهیتِ گران‌بها و در عین حال سوزانِ عشق است.

آن جا که تویی کی راه یابد زان جانب چرخ و عرش و کرسی

جایگاهی که تو در آن قرار داری، چنان رفیع و بلندمرتبه است که چرخِ فلک و آسمان‌ها و حتی عرش و کرسی الهی نیز به آن راه ندارند.

نکته ادبی: عرش و کرسی از اصطلاحاتِ کلامی برای توصیفِ مراتبِ هستی است که شاعر آن را پایین‌تر از مقامِ محبوب می‌داند.

ای دل تو دلی نه دیگ آهن از آتش عشق چند تفسی

ای دل، تو صاحب احساس و لطافت هستی، نه یک دیگِ آهنین؛ پس چرا در برابر حرارتِ عشق مقاومت می‌کنی؟ تا چه زمانی می‌خواهی در برابر این آتشِ سوزان تاب بیاوری و گرم شوی؟

نکته ادبی: واژه تفسی از مصدر تفیدن به معنای گرم شدن و داغ شدن است که در اینجا کنایه از مقاومتِ بیهوده در برابر عشق است.

جان و دل و نفس هر سه سوزید تا کی گویم ظلمت نفسی

جان، دل و نفسم، هر سه در این مسیر سوختند و خاکستر شدند. تا کی باید از تاریکیِ وجودِ خویش و نفسِ سرکشم سخن بگویم؟ دیگر چیزی از من باقی نمانده است.

نکته ادبی: ظلمت نفسی به معنای تیرگی‌های ناشی از خودخواهی و انیتِ آدمی است که با آتشِ عشق از بین می‌رود.

آرایه‌های ادبی

استعاره گوهر عشق و آتش عشق

معشوق به گوهر تشبیه شده که گران‌بهاست و به آتش که خاصیت آن سوزندگی و دگرگون‌کنندگی است.

مبالغه زان جانب چرخ و عرش و کرسی

شاعر با اغراقِ ادبی، مقام معشوق را برتر از تمام مراتبِ هستیِ آسمانی و الهی نشان می‌دهد.

تشبیه دلی نه دیگ آهن

تشبیه دل به دیگ آهن برای نشان دادنِ لزومِ نرمی و تسلیم در برابرِ عشق، برخلافِ سختیِ آهن که نمادِ بی‌احساسی است.

تضاد ظلمت نفسی

تقابلِ روشنیِ عشق و حقیقت با ظلمتِ نفس و خودخواهی که در کلامِ عارفانه بسیار رایج است.