دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۷۴۹

مولوی
ای چشم و چراغ شهریاری والله به خدا که آن تو داری
شمعی که در آسمان نگنجد از گوشه سینه ای برآری
خورشید به پیش نور آن شمع یک ذره شود ز شرمساری
وقت است که در وجود خاکی آن تخم که گفته ای بکاری
آخر چه شود کز آب حیوان بر چهره زعفران بباری
تا لاله ستان عاشقان را از گلبن حق به خنده آری
بر پشت فلک نهند پا را چون تو سرشان دمی بخاری
انگور وجود باده گردد چون پای بر او نهی فشاری
مخدومی شمس حق تبریز لطفی که هزار نوبهاری

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثرِ عرفانی، در ستایشِ مقامِ پیر و مرادِ معنوی سروده شده و بر نقشِ تعیین‌کننده او در تعالیِ روحِ سالک تأکید دارد. شاعر با استفاده از تمثیلاتِ روشن و فضایی سرشار از نور و حیات، بیان می‌کند که چگونه حضورِ یک راهبرِ حقیقی می‌تواند کالبدِ خاکی و وجودِ محدودِ آدمی را دگرگون ساخته و او را از قیدِ جهانِ مادی برهاند.

درونمایه‌ی اصلی این ابیات، اکسیرِ عشق و تأثیرِ تربیتیِ مرشد است که وجودِ سالک را همچون انگوری خام در فشارِِ سختی‌های سلوک قرار می‌دهد تا به شرابِ نابِ حقیقت بدل شود. این کلام، سرشار از امید به عنایتِ پیر است تا بذرِ معرفت را در جانِ خسته‌ی سالک بنشاند و باغِ دلِ او را در زمستانِ هجران، به بهارِ وصالِ حق مبدل سازد.

معنای روان

ای چشم و چراغ شهریاری والله به خدا که آن تو داری

ای که مایه افتخار و روشنگرِ ملکوتِ الهی هستی، به راستی که حقیقتِ این بزرگی و نورانیت در وجودِ تو نهفته است.

نکته ادبی: شهریاری استعاره از قلمروِ ملکوت یا سلطنتِ الهی است.

شمعی که در آسمان نگنجد از گوشه سینه ای برآری

تو آن شمعِ حقیقت را که در پهنه آسمان‌ها نیز نمی‌گنجد، از درونِ سینه و قلبِ آدمی پدیدار می‌کنی.

نکته ادبی: تضاد میانِ آسمانِ فیزیکی و سینه آدمی، گویایِ جایگاهِ قلبِ عارف به عنوانِ عرشِ الهی است.

خورشید به پیش نور آن شمع یک ذره شود ز شرمساری

درخششِ این نورِ معنوی چنان است که خورشیدِ عالم‌تاب در برابرِ آن، از شرمندگی ناچیز و ذره‌وار می‌شود.

نکته ادبی: شرساری در اینجا به معنایِ خجلت و بی‌قدری در برابرِ نورِ برتر است.

وقت است که در وجود خاکی آن تخم که گفته ای بکاری

اکنون زمان آن فرا رسیده است که آن بذرِ معرفت و حقیقت را که وعده داده بودی، در کالبدِ خاکی و دنیاییِ من بکاری.

نکته ادبی: وجودِ خاکی نمادِ تن و تعلقاتِ دنیوی است که باید پذیرایِ بذرِ حقیقت باشد.

آخر چه شود کز آب حیوان بر چهره زعفران بباری

چه می‌شود اگر از آن آبِ حیات‌بخشِ خود، بر چهره‌ی زرد و پژمرده‌ی من بپاشی و آن را طراوت دهی؟

نکته ادبی: زعفران نمادِ رنگِ زردِ ناشی از بیماری یا غمِ فراق است؛ آبِ حیوان نمادِ عنایتِ پیر.

تا لاله ستان عاشقان را از گلبن حق به خنده آری

تا بدین وسیله، باغِ دلِ عاشقان را با گل‌های حقیقت شکوفا کنی و آنان را به خنده و شادمانی واداری.

نکته ادبی: لاله‌ستان نمادِ گلزارِ دل‌های عاشقان است که با دمِ پیر به گل می‌نشیند.

بر پشت فلک نهند پا را چون تو سرشان دمی بخاری

زمانی که تو با دمِ خود، این عاشقان را برمی‌انگیزی، آنان از عالمِ ماده فراتر رفته و بر پشتِ آسمان‌ها پا می‌گذارند.

نکته ادبی: بخاری در اینجا به معنای برانگیختن و به حرکت واداشتن است.

انگور وجود باده گردد چون پای بر او نهی فشاری

هستیِ آدمی که همچون انگوری خام است، تنها زمانی به شرابِ نابِ عرفان بدل می‌شود که تو با فشارِ تربیتی بر آن قدم بگذاری.

نکته ادبی: تمثیلِ فشارِ پا بر انگور برای عصاره‌گیری، کنایه از سختی‌های سلوک و تربیتِ پیر است.

مخدومی شمس حق تبریز لطفی که هزار نوبهاری

ای شمسِ تبریزی که مخدوم و پیشوایِ منی، لطف و کرمِ تو چنان است که گویی هزاران بهارِ سرسبز و روح‌نواز را در خود جای داده است.

نکته ادبی: مخدوم به معنای کسی است که به خدمتِ او درآمده‌اند، یعنی پیر و راهنما.

آرایه‌های ادبی

استعاره چشم و چراغ

کنایه از مایه افتخار و وسیله هدایت و روشنی‌بخش.

تمثیل انگور وجود

تشبیه ذاتِ انسانی به انگور که برای رسیدن به کمال (شرابِ معنوی)، نیاز به فشارِ تربیتیِ پیر دارد.

ایهام و استعاره آب حیوان

اشاره به چشمه‌ی حیاتِ جاویدان که نمادِ فیضِ الهی و برکتِ کلامِ مرشد است.

اغراق شمعی که در آسمان نگنجد

بزرگ‌نماییِ عظمتِ نورِ معرفت و حقیقتِ الهی که ظرفِ جهانِ مادی گنجایشِ آن را ندارد.