دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۷۴۷

مولوی
خضری به میان سینه داری در آب حیات و سبزه زاری
خضر آب حیات را نپاید گر بوی برد که تو چه داری
در کشتی نوح همچو روحی در گلشن روح نوبهاری
گر طبل وجودها بدرد از کتم عدم علم برآری
این چار طبیعت ار بسوزد غم نیست تو جان هر چهاری
صیاد بدایت وجودی اجزای جهان همه شکاری
گه بند کند گهی گشاید ای کارافزا تو بر چه کاری
او سرو بلند و تو چو سایه او باد شمال و تو غباری
در چشم تو ریخت کحل پندار می پنداری به اختیاری
این چرخ به اختیار خود نیست آخر تو کیی بدین نزاری
از نیست تو خویش هست کردی وین گردن خود تو می فشاری
زین ترس تو حجت است بر تو کز غیر تو است ترسگاری
از خویش دل کسی نترسد از خویش کسی نجست یاری
پس خوف و رجای تو گواهند بر ملکت شاه و کامکاری
وز خوف و رجا چو برتر آیی ایمن چو صفات کردگاری
کشتی ترسد ز بحر نی بحر تو کشتی بحر بی کناری
کشتی توی تو چو بشکست خاموش کن از سخن گزاری
کشتی شکسته را کی راند جز آب به موج بی قراری
کشتیبان شکستگان است آن بحر کرم به بردباری
خامش که زبان عقل مهر است بنشین بر جا که گشت تاری

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل عارفانه، سفری است برای شناخت حقیقتِ هستی و تبیینِ جایگاه انسان در هستی. شاعر با زبانی نمادین بر این باور است که آنچه ما به عنوان «خویشتن» یا «من» می‌شناسیم، حقیقتی اصیل نیست، بلکه حجابی است که مانع از درکِ پیوندِ وجودی ما با خداوند می‌شود. در این فضای فکری، هرچه انسان بیشتر از بندِ «منِ کاذب» رها شود، به حقیقتِ مطلق که چون دریایی بی‌کران است، نزدیک‌تر می‌گردد.

مضمون محوری این اثر، نفی اختیارِ استقلالی انسان و اثباتِ قدرتِ مطلقِ الهی است. شاعر در این مسیر، استدلال می‌کند که ترس، امید، و وابستگی‌های ما به این جهان، همگی گواهی بر این حقیقت‌اند که گرداننده‌ی اصلیِ این صحنه، کسی جز خداوند نیست. سرانجامِ این سلوک، رسیدن به سکوت و تسلیم در برابرِ این دریای کرم است که در آن، کشتی شکسته وجودِ انسان، نه با توانِ خویش، بلکه با موجِ عنایتِ حق به ساحل می‌رسد.

معنای روان

خضری به میان سینه داری در آب حیات و سبزه زاری

در درون سینه‌ات، گویی خضری (حیات‌بخش و آگاهی‌دهنده) داری که در جویبار زندگی و فضای سبز و خرمِ روح تو جای گرفته است.

نکته ادبی: خضر نماد حیات جاویدان و حکمت باطنی است.

خضر آب حیات را نپاید گر بوی برد که تو چه داری

اگر خضرِ پیامبر از گوهری که تو در وجودت پنهان کرده‌ای آگاه شود، دیگر حتی به آب حیات هم اهمیت نمی‌دهد.

نکته ادبی: نپاید در اینجا به معنای توجه نکردن و بی‌ارزش دانستن است.

در کشتی نوح همچو روحی در گلشن روح نوبهاری

تو در کشتی نجات‌بخش نوح همچون روح هستی و در گلستانِ جان، نویدبخشِ بهارِ تازه می‌باشی.

نکته ادبی: کشتی نوح استعاره از بدن یا وجود انسانی است که روح در آن جاری است.

گر طبل وجودها بدرد از کتم عدم علم برآری

اگر طبلِ وجود و خودخواهی خود را پاره کنی و از این خودِ کاذب بگذری، از دنیایِ نیستی، دانشِ الهی را آشکار خواهی کرد.

نکته ادبی: کتم عدم به معنای نهان‌خانه‌ی نیستی و عالم غیب است.

این چار طبیعت ار بسوزد غم نیست تو جان هر چهاری

اگر این چهار عنصر طبیعی (آب، باد، خاک، آتش) که جسم تو را ساخته‌اند نابود شوند، جای نگرانی نیست، زیرا تو حقیقت و جانِ هر چهار عنصر هستی.

نکته ادبی: اشاره به نظریه چهار عنصر که تشکیل‌دهنده کالبد انسانی هستند.

صیاد بدایت وجودی اجزای جهان همه شکاری

تو صیادِ اصلِ وجود هستی و تمام اجزای جهان در برابر نگاهِ حقیقت‌بینِ تو همچون صید و شکارِ تو هستند.

نکته ادبی: بدایت وجود یعنی اصل و ریشه هستی.

گه بند کند گهی گشاید ای کارافزا تو بر چه کاری

ای که به کار می‌پردازی، گاهی گره از کارها می‌گشایی و گاهی می‌بندی؛ تو واقعاً در چه کاری هستی؟ (شاعر به حیرتِ انسان در برابرِ مشیت الهی اشاره دارد).

نکته ادبی: کارافزا به معنای کسی است که امور را تدبیر می‌کند.

او سرو بلند و تو چو سایه او باد شمال و تو غباری

او (خداوند) همچون سرو بلند و استوار است و تو در برابرش همچون سایه‌ای؛ او باد شمال است و تو غباری که در مسیر او هستی.

نکته ادبی: تشبیه برای نشان دادن تضاد میان عظمت مطلق الهی و ناچیزیِ وجود انسانی.

در چشم تو ریخت کحل پندار می پنداری به اختیاری

چشمِ تو را سرمه‌ی خیال و توهم پر کرده است، برای همین گمان می‌کنی که با اختیارِ خود کارها را انجام می‌دهی.

نکته ادبی: کحل (سرمه) در اینجا نمادِ دیدگاهِ نادرست و توهم است.

این چرخ به اختیار خود نیست آخر تو کیی بدین نزاری

این چرخِ گردون با اختیارِ خودش نمی‌چرخد، پس تو چگونه ادعای اختیار می‌کنی در حالی که این‌قدر ناتوان و ضعیف هستی؟

نکته ادبی: نزاری به معنای لاغری و ناتوانی و ضعف است.

از نیست تو خویش هست کردی وین گردن خود تو می فشاری

تو برای خودت هستی و منیت ساختگی درست کرده‌ای و با این کار، خودت را به سختی انداخته و به گلویت فشار می‌آوری.

نکته ادبی: گردن فشردن کنایه از خود را در بند و سختی قرار دادن است.

زین ترس تو حجت است بر تو کز غیر تو است ترسگاری

همین ترس و هراسی که داری، دلیلی است بر اینکه تو به قدرتی فراتر از خودت باور داری، چون می‌ترسی که کسی به تو آسیب برساند.

نکته ادبی: حجت به معنای دلیل و برهان است.

از خویش دل کسی نترسد از خویش کسی نجست یاری

هیچ‌کس از دستِ خودش نمی‌ترسد و کسی برای حلِ مشکلاتش از خودش یاری نمی‌جوید (پس ترس تو نشان‌دهنده‌ی وجودِ دیگری است).

نکته ادبی: اشاره به منطقِ تضادِ درونی؛ آدمی از دیگری می‌ترسد.

پس خوف و رجای تو گواهند بر ملکت شاه و کامکاری

پس ترس و امیدِ تو گواهی می‌دهند که پادشاهی و قدرتِ مطلق در دستِ کسی دیگر است.

نکته ادبی: خوف و رجا (ترس و امید) دو رکن اساسی سلوک عرفانی هستند.

وز خوف و رجا چو برتر آیی ایمن چو صفات کردگاری

هنگامی که از قیدِ ترس و امید فراتر روی و به مقامی بالاتر برسی، همچون صفاتِ خداوند ایمن و آرام خواهی شد.

نکته ادبی: عبور از خوف و رجا در عرفان به معنای رسیدن به مقام رضا و تسلیم است.

کشتی ترسد ز بحر نی بحر تو کشتی بحر بی کناری

کشتی از دریا می‌ترسد نه از خودش؛ اما تو فراتر از کشتی هستی، تو خودِ دریایِ بی‌کرانی.

نکته ادبی: استعاره از وحدت وجود؛ انسان در باطن خود با اقیانوس هستی یکی است.

کشتی توی تو چو بشکست خاموش کن از سخن گزاری

تو آن کشتی هستی و وقتی که کشتیِ وجودِ تو شکسته شد (غرورِ منیتت شکست)، از سخن‌گفتن و ادعا کردن خاموش باش.

نکته ادبی: سکوت در اینجا مرحله‌ای از سلوک برای درکِ حقیقت است.

کشتی شکسته را کی راند جز آب به موج بی قراری

چه کسی می‌تواند کشتیِ شکسته را هدایت کند؟ تنها آبِ دریایی که با موج‌هایِ پرشورِ خود آن را حرکت می‌دهد.

نکته ادبی: کشتی شکسته نماد انسانِ تسلیم شده در برابر اراده الهی است.

کشتیبان شکستگان است آن بحر کرم به بردباری

ناخدایِ شکسته‌دلان، همان دریایِ کرم و بخشش است که با بردباری و مهربانی آن‌ها را به مقصد می‌رساند.

نکته ادبی: بحر کرم استعاره از ذات اقدس الهی است.

خامش که زبان عقل مهر است بنشین بر جا که گشت تاری

خاموش باش که زبانِ عقل در برابر این حقایق بسته است؛ بنشین و آرام باش که اکنون تاریکیِ جهل و توهم برطرف شده است.

نکته ادبی: مهر در اینجا به معنای مُهر و موم شدن و بسته شدن است.

آرایه‌های ادبی

استعاره کشتی شکسته

استعاره از نفسِ سرکشی که در راه سلوک باید در هم بشکند تا تسلیمِ دریایِ اراده‌ی الهی شود.

تضاد سرو بلند و سایه

مقابله‌ی میانِ موجودِ مستقل و باعظمت (خداوند) و موجودی وابسته و ناچیز (انسان).

ایهام و نماد خضر

اشاره به حیات‌بخشی و دانایی نهفته در باطنِ انسان که از دیدِ بسیاری پنهان است.

تمثیل کشتی و دریا

تمثیلی برای نشان دادن رابطه میانِ اراده‌ی انسانی و قدرتِ بی‌کرانِ الهی.