دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۷۴۶

مولوی
آن را که به لطف سر بخاری از عقل و معامله برآری
از یک نظرت قیامتی خاست یا رب تو در آن نظر چه داری
از لعل تو دل دری بدزدید دزد است از آنش می فشاری
بفشار به غم تو دزد خود را غم نیست چو هم تو غمگساری
بفشار که رخت مومنان را پنهان کرده است از عیاری
یا من نعش العبید فضلا من کل مواقع العثار
بالفضل اعاد ما فقدنا بعد الحولان و التواری
فجرت من الهوا عیونا فی مرج قلوبنا جواری
تخضر بمائها غصون فی الروح لذیذه الثمار
یا من غصب القلوب جهرا ثم اکرمهن فی السرار
دی رفت و پریر رفت و امروز جان منتظر است تا چه آری
هر روز ز تو وظیفه دارد این باز هزار گون شکاری
برگیر کلاه از سر باز تا پر بزند در این صحاری
زان پیش که می دهد مرا دوست آن لطف نمود و بردباری
که مست شدم ز باده ماندم اندر بر لطف و حق گزاری
آید از باغ لطف و سبزی آید ز بهار هم بهاری
ای باد بهار عشق و سودا بر خسته دلان چه سازگاری
اسکت و افتح جناح عشق حان الجولان فی المطار
خاموش که غیر حرف و آواز بی صد لغت دگر سواری

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل عارفانه، ترسیم‌گرِ دگرگونی عمیق روح در برابر جلوه‌های جمال الهی است. شاعر با زبانی آمیخته به فارسی و عربی، از قهر و لطفی سخن می‌گوید که نتیجه‌ی آن، بیرون شدن از بند عقل و مصلحت‌اندیشی و ورود به فضای بی‌کران شهود است. گویی هر نگاهِ محبوب، رستاخیزی در جان عاشق برپا می‌کند و عقلِ جزئی را به کلی از کار می‌اندازد.

در بخش‌های میانی، تمثیلِ «شاهین و کلاه» و مفهوم «دزدی دل» به کار رفته تا اشتیاقِ روح برای رهایی و پرواز در ساحتِ معنا تبیین شود. کلام پایانی، دعوت به سکوت و پرهیز از الفاظ است؛ چرا که در وادیِ عشق، حقیقتی وجود دارد که فراتر از کلمات و حروف، با زبانِ بی‌زبانی درک می‌شود و روح باید برای آن پروازِ روحانی، از بندِ کلمات رها شود.

معنای روان

آن را که به لطف سر بخاری از عقل و معامله برآری

کسی را که با گرمایِ لطف و عنایت خود مجذوب می‌کنی، از عقلِ حسابگر و مصلحت‌های دنیوی رها می‌سازی.

نکته ادبی: «سر بخاری» در اینجا استعاره از گرمایِ عشق و حرارتِ عنایتِ الهی است.

از یک نظرت قیامتی خاست یا رب تو در آن نظر چه داری

تنها با یک نگاهِ تو، رستاخیزی در دلِ من برپا شد؛ خدایا، تو در آن نگاه چه رازی نهفته داری؟

نکته ادبی: «قیامت» نمادِ تحولِ بنیادین و دگرگونیِ وضعیتِ روحیِ عاشق است.

از لعل تو دل دری بدزدید دزد است از آنش می فشاری

دلِ من از لعلِ لب‌های تو گوهرِ عشق را دزدید؛ اکنون که دزد است، طبیعی است که او را در فشار و سختی قرار دهی.

نکته ادبی: «لعل» استعاره‌ای کلاسیک برای لبِ محبوب است. تشبیه دل به دزد، بیانگرِ کششِ روح به سمتِ زیبایی است.

بفشار به غم تو دزد خود را غم نیست چو هم تو غمگساری

این دزدِ عاشق (دل) را در غمِ خود بفشار و تادیب کن، چرا که وقتی تو غمگسارِ منی، دیگر غمی وجود ندارد.

نکته ادبی: تضادِ میانِ فشار (سختی) و غمگساری (لطف) نشان‌دهنده‌یِ قهر و لطفِ توامانِ محبوب است.

بفشار که رخت مومنان را پنهان کرده است از عیاری

او را در فشار قرار بده، چرا که دلِ مومنان را با حیله و عیاریِ عشقِ خود ربوده و پنهان کرده است.

نکته ادبی: «عیاری» به معنای زرنگی و زیرکیِ توام با شیطنت است.

یا من نعش العبید فضلا من کل مواقع العثار

ای کسی که بندگان را به فضل خود از تمامِ لغزشگاه‌ها زنده می‌کنی و می‌رهانی.

نکته ادبی: عبارت عربی؛ اشاره به دستگیریِ الهی در مواقعِ سقوط و خطا.

بالفضل اعاد ما فقدنا بعد الحولان و التواری

با فضل و کرم خویش، آنچه را که پس از گردشِ روزگار و پنهان شدن‌ها از دست داده بودیم، دوباره بازگرداندی.

نکته ادبی: «حولان» به معنایِ تغییر و گذشتِ زمان است.

فجرت من الهوا عیونا فی مرج قلوبنا جواری

تو از آسمانِ عشق، چشمه‌هایی در مرغزارِ دل‌های ما جاری کردی که در حالِ حرکت و خروش‌اند.

نکته ادبی: توصیفِ جریانِ عشق در قلب به صورتِ چشمه‌سار؛ استعاره‌ای برای حیات‌بخشیِ معنوی.

تخضر بمائها غصون فی الروح لذیذه الثمار

به وسیله‌ی آبِ این چشمه‌ها، شاخه‌هایی در روح سرسبز می‌شوند که میوه‌هایی بسیار لذیذ و دلپذیر دارند.

نکته ادبی: اشاره به نتایجِ معنویِ سلوک که همچون میوه‌هایِ شیرین برای جانِ سالک است.

یا من غصب القلوب جهرا ثم اکرمهن فی السرار

ای کسی که آشکارا دل‌ها را می‌ربایی و سپس در خلوتِ نهان، آن‌ها را گرامی می‌داری.

نکته ادبی: تضاد میانِ «جهر» (آشکار) و «سرار» (نهان) بیانگرِ کیفیتِ ربایشِ الهی است.

دی رفت و پریر رفت و امروز جان منتظر است تا چه آری

روزِ گذشته و روزِ پیش از آن رفتند و امروز، جانِ من منتظر است که تو چه چیزی برایم به ارمغان می‌آوری.

نکته ادبی: انتظارِ عاشقانه؛ تاکید بر حضورِ لحظه‌ای و نقدِ وقت.

هر روز ز تو وظیفه دارد این باز هزار گون شکاری

این جانِ من که همچون شاهینِ شکاری است، هر روز به فرمانِ تو هزارگونه شکار (معانی و حقایق) به دست می‌آورد.

نکته ادبی: «باز» استعاره از جانِ عارف است که برای صیدِ حقایقِ غیبی پرواز می‌کند.

برگیر کلاه از سر باز تا پر بزند در این صحاری

کلاه را از سرِ این شاهین بردار تا بتواند در این صحراهای بیکرانِ عرفانی به پرواز درآید.

نکته ادبی: «کلاهِ باز» مانعی است که بر سرِ شاهین می‌گذارند تا نبیند و شکار نکند؛ کنایه از حجاب‌هایِ عقل.

زان پیش که می دهد مرا دوست آن لطف نمود و بردباری

پیش از آنکه دوستِ من، آن لطف و بردباریِ خاصِ خود را به من ارزانی دارد...

نکته ادبی: جمله‌ی معلق که به کمالِِ لطفِ محبوب اشاره دارد.

که مست شدم ز باده ماندم اندر بر لطف و حق گزاری

...من در حالی که از شرابِ عشق مست شده بودم، در آغوشِ لطف و حق‌گزاریِ او باقی ماندم.

نکته ادبی: «باده» نمادِ جذبه‌ی الهی است که عقل را از کار می‌اندازد.

آید از باغ لطف و سبزی آید ز بهار هم بهاری

از باغِ لطف و سرسبزیِ تو، بهارِ تازه‌ای می‌آید؛ گویی از بهارِِ خودِِ بهار، بهاری دیگر می‌روید.

نکته ادبی: تکرارِ «بهار» تاکید بر تجلیاتِ پی‌درپیِ جمالِ الهی است.

ای باد بهار عشق و سودا بر خسته دلان چه سازگاری

ای نسیمِ بهاریِ عشق و شوریدگی، چقدر با دل‌های خسته و رنجور سازگار و مهربانی!

نکته ادبی: خطابِ شاعر به نسیمِ بهار که با شورِ عشق آمیخته شده است.

اسکت و افتح جناح عشق حان الجولان فی المطار

خاموش باش و بال‌های عشق را بگشا، چرا که زمانِ تاختن و جولان دادن در میدانگاهِ حقیقت فرا رسیده است.

نکته ادبی: عبارت عربی که تاکید بر آمادگی برای پروازِ روح دارد.

خاموش که غیر حرف و آواز بی صد لغت دگر سواری

خاموش کن؛ چرا که فراتر از حرف و صدا، طریقِ دیگری برای رسیدن هست که بی‌نیاز از کلمات و زبان است.

نکته ادبی: تاکید بر اینکه حقیقتِ عشق، ورایِ زبان و الفباست.

آرایه‌های ادبی

استعاره شاهین / باز

اشاره به جانِ عارف که برای صیدِ حقایقِ الهی به پرواز در می‌آید.

تضاد قهر و لطف

در بیت‌های آغازین، فشار آوردن به عاشق (قهر) در کنارِ غمگساری (لطف) نشان‌دهنده پارادوکسِ رفتارِ محبوب است.

آمیختگی زبانی فارسی و عربی

استفاده از ابیاتِ عربی برایِ عمق بخشیدن به فضای عرفانی و بیان مفاهیمِ قدسی.

کنایه برداشتن کلاه از سر باز

کنایه از رفع حجاب‌های ذهنی و مادی برای شهودِ حقیقت.