دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۷۴۵

مولوی
آخر گل و خار را بدیدی روز و شب تار را بدیدی
بس نقش و نگار درشکستی تا نقش و نگار را بدیدی
از عالم خاک برگذشتی و آن گرد و غبار را بدیدی
می خند چو گل در این گلستان کان جان بهار را بدیدی
بی کار شدی ز کار عالم چون حاصل کار را بدیدی
چون باده ساقی اندرآمیز چون رنج خمار را بدیدی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات به توصیف یک سفر روحانی و عرفانی می‌پردازد که در آن، سالک از بندِ دوگانگی‌های جهان مادی (مانند گل و خار یا روز و شب) رها می‌شود و به حقیقتِ اصلی هستی پی می‌برد. شاعر با زبانی صریح، گذار از ظاهر به باطن را شرح می‌دهد و به مخاطب می‌گوید که پس از درکِ بی‌اعتباری نقش‌های ظاهری جهان، باید در شادیِ وصل به حقیقتِ هستی غرق شد.

مضمون محوریِ این سروده، رسیدن به آرامش و رهایی از قید و بندِ کارها و رنج‌های دنیوی است. وقتی انسان حقیقتِ کارِ جهان را که گذرایی و ناپایداری است دریابد، دیگر به کارهای بیهوده مشغول نمی‌شود و همچون باده‌ای که در آغوش ساقی قرار می‌گیرد، وجود خود را در آغوشِ حقیقت هستی ذوب می‌کند.

معنای روان

آخر گل و خار را بدیدی روز و شب تار را بدیدی

تو تمام تضادهای جهان هستی، مانند زیبایی و رنج (گل و خار) و فراز و نشیب‌های زندگی (روز و شب) را تجربه کرده‌ای و با حقیقت آن‌ها آشنا شده‌ای.

نکته ادبی: گل و خار استعاره از خیر و شر یا زیبایی‌ها و ناملایمات دنیاست.

بس نقش و نگار درشکستی تا نقش و نگار را بدیدی

بسیاری از باورها و تصاویر ذهنیِ نادرست درباره جهان را درهم شکستی تا سرانجام توانستی آن حقیقتِ بی‌صورت و مطلق را مشاهده کنی.

نکته ادبی: نقش و نگار در مصراع اول به معنای تصورات باطل است و در مصراع دوم به معنای حقیقتِ اصلی است.

از عالم خاک برگذشتی و آن گرد و غبار را بدیدی

از تعلقات دنیوی و دنیای مادی فراتر رفتی و متوجه شدی که تمام آنچه در دنیاست، همچون غبارِ ناپایدار و بی‌ارزش است.

نکته ادبی: عالم خاک کنایه از دنیای مادی و فیزیکی است.

می خند چو گل در این گلستان کان جان بهار را بدیدی

حالا که به حقیقتِ هستی (جانِ بهار) دست یافته‌ای، همچون گل در این بوستانِ هستی، با شادی و نشاط زندگی کن.

نکته ادبی: جان بهار استعاره از خداوند یا حقیقتِ حیات‌بخش هستی است.

بی کار شدی ز کار عالم چون حاصل کار را بدیدی

چون به نتیجه نهایی و هدفِ اصلی زندگی پی بردی، دیگر از تکاپوهای بیهوده و کارهای دنیویِ بی‌ثمر، دست کشیدی و آرام گرفتی.

نکته ادبی: بی‌کار شدن در اینجا به معنای رهایی از تعلقات و اضطراب‌های دنیوی است.

چون باده ساقی اندرآمیز چون رنج خمار را بدیدی

حال که دانسته‌ای تعلق به دنیا سرانجامی جز رنج و حسرت (خمار) ندارد، همانند باده‌ای که در جامِ ساقی می‌ریزد، وجود خود را در عشقِ حضرت دوست فنا کن.

نکته ادبی: خمار در ادبیات عرفانی نمادِ رنجِ دوری از حقیقت یا پیامدِ تلخِ دلبستگی به دنیاست.

آرایه‌های ادبی

تضاد (طباق) گل و خار / روز و شب

استفاده از واژگانی که در مقابل یکدیگر قرار دارند برای نشان دادن دوگانگی‌های جهان مادی.

استعاره جان بهار

تشبیه حقیقتِ هستی‌بخش به روحی که در بهار دمیده می‌شود.

تمثیل باده و ساقی

تمثیلِ فنای سالک در اراده و عشقِ محبوبِ حقیقی (خداوند).

کنایه عالم خاک

اشاره به دنیای مادی که فانی و پست شمرده می‌شود.