دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۷۳۷

مولوی
مجلس چو چراغ و تو چو آبی وز آب چراغ را خرابی
خورشید بتافته ست بر جمع رو تو ز میان که چون سحابی
بر خوان منشین که نیک خامی کو بوی کباب اگر کبابی
در پیش شدی که حاجبم من والله که نه حاجبی حجابی
چون حاجب باب را نشان هاست دانند تو را که از چه بابی
گشتی تو سوار اسب چوبین از جهل به حمله می شتابی
یا عشق گزین که هر سه نقد است یا زهد چو طالب ثوابی
با بیداران نشین و برخیز کاین قافله رفت تو به خوابی
از شمس الدین رسی به منزل و اندر تبریز راه یابی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات توبیخی است دردمندانه و صریح که مخاطبِ ناآگاه و مدعی را خطاب قرار داده است. شاعر فضایِ معنویِ مجلسِ اهلِ دل را همچون چراغی می‌بیند که حضورِ افرادِ ناپخته و متظاهر، آن را خاموش می‌کند. فضایِ حاکم بر این سخن، جدی و هشداردهنده است و بر لزومِ تشخیصِ سره از ناسره در مسیرِ سلوک تأکید دارد.

مفهومِ محوریِ این قطعات، دعوت به خودشناسی و دست‌کشیدن از ادعاهایِ پوچ است. شاعر از مخاطب می‌خواهد که اگر بهره‌ای از حقیقت (عشق، زهد یا آگاهی) ندارد، با ادعاهایِ دروغین، راهِ دیگران را سد نکند و در نهایت، تنها راهِ رسیدن به مقصود و یافتنِ مسیرِ رستگاری را در همراهی با پیرِ راه (شمس) می‌داند.

معنای روان

مجلس چو چراغ و تو چو آبی وز آب چراغ را خرابی

مجلس و محفلِ اهلِ دل، چون چراغی نورانی است و تو همچون آبی؛ و می‌دانی که آب، چراغ را خاموش و نابود می‌کند؛ پس حضور تو در این محفل، عاملِ خاموشیِ نورِ آن است.

نکته ادبی: تشبیه مجلس به چراغ و شخص به آب، بیانگر تضاد ماهوی میان حضورِ نورانیِ جمع و حضورِ مخربِ مخاطب است.

خورشید بتافته ست بر جمع رو تو ز میان که چون سحابی

خورشیدِ حقیقت بر این جمع تابیده است؛ پس تو که چون ابری مانعِ این تابش هستی، از میانِ ما برخیز و برو.

نکته ادبی: استعاره از خورشید برای حقیقت و ابر برای شخصِ مزاحم و غافل.

بر خوان منشین که نیک خامی کو بوی کباب اگر کبابی

بر سرِ سفره‌یِ معرفتِ ما منشین، چرا که هنوز ناپخته (خام) هستی؛ اگر اهلِ سوختن و کمال بودی، نشانه‌ای از کباب‌شدن در آتشِ عشق در تو دیده می‌شد.

نکته ادبی: استفاده از واژه خام در تقابل با کباب، نمادی از طی‌نشدنِ مراحلِ سلوک است.

در پیش شدی که حاجبم من والله که نه حاجبی حجابی

ادعا کردی که پاسبان و دربانِ این درگاهی؛ اما سوگند به خدا که تو نه تنها دربان نیستی، بلکه خودِ پرده و مانعِ رسیدن به حقیقتی.

نکته ادبی: ایهام و جناس میان حاجب (دربان) و حجاب (مانع)، که نشان‌دهنده تضاد ادعای فرد با عملِ اوست.

چون حاجب باب را نشان هاست دانند تو را که از چه بابی

کسی که واقعاً پاسبانِ این درگاه است، ویژگی‌ها و نشانه‌هایِ خاصی دارد؛ خردمندان به خوبی تو را می‌شناسند و می‌دانند از چه تباری هستی.

نکته ادبی: اشاره به اینکه جایگاهِ معنوی با ظاهرسازی به دست نمی‌آید و حقیقتِ افراد نزدِ اهلِ بصیرت پنهان نیست.

گشتی تو سوار اسب چوبین از جهل به حمله می شتابی

تو از روی نادانی و جهل، سوار بر اسب چوبین (بازیچه) شده‌ای و با این حال با شتاب، خود را به میدانِ نبرد می‌اندازی.

نکته ادبی: اسب چوبین نمادِ افعالِ کودکانه‌ای است که بزرگسالانِ ناآگاه انجام می‌دهند.

یا عشق گزین که هر سه نقد است یا زهد چو طالب ثوابی

یا راهِ عشق را برگزین که حقیقتی ناب است، یا راهِ زهد و عبادت را پیش بگیر که طالبِ پاداش است؛ به هر حال راهی اصولی انتخاب کن.

نکته ادبی: دعوت به انتخاب یک مسیرِ مشخص و اصیل به جایِ سرگردانی در ادعاهایِ پوچ.

با بیداران نشین و برخیز کاین قافله رفت تو به خوابی

با کسانی که بیدار دل و آگاه‌اند معاشرت کن؛ زیرا کاروانِ حقیقت در حالِ حرکت است و تو همچنان در خوابِ غفلت مانده‌ای.

نکته ادبی: استعاره از کاروان برای مسیرِ سلوک و خواب برای غفلت از حقایق.

از شمس الدین رسی به منزل و اندر تبریز راه یابی

تنها با همراهی و پیروی از شمس‌الدین است که به منزلِ مقصود می‌رسی و راهِ حقیقت را در این تبریزِ دل، خواهی یافت.

نکته ادبی: اشاره به شمس تبریزی به عنوان راهنما و قطبِ اصلی برای رسیدن به کمال.

آرایه‌های ادبی

تشبیه مجلس چو چراغ و تو چو آبی

مانند کردنِ محفل به نور و مخاطب به آب برای نشان‌دادنِ اثرِ مخربِ او.

جناس و ایهام حاجبم من ... حاجبی حجابی

بازیِ زبانیِ هنرمندانه بینِ نقشِ دربان و خودِ پرده بودن که تضادی عمیق ایجاد کرده است.

استعاره اسب چوبین

نمادِ کارهایِ بیهوده و ناپختگیِ انسان در مواجهه با حقایقِ بزرگ.

کنایه قافله رفت

اشاره به گذشتنِ فرصت‌هایِ معنوی و در حالِ حرکت بودنِ مسیرِ حقیقت.