دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۷۳۱

مولوی
بشنیده بدم که جان جانی آنی و هزار همچنانی
از خلق نشان تو شنیدم کفو تو نبود آن نشانی
الحمد شدم ز حمد گفتن تا بوک بدان لبم بخوانی
جان دید کسی بدین لطیفی کس دید روان بدین روانی
ای قوت قلوب همچو معنی وی صورت تو به از معانی
ای گشته ز لامکان حقایق از لذت کان تو مکانی
ای شاه و وزیر را سعادت وی عالم پیر را جوانی
آن جان که از این جهان جهان بود کردیش تو باز این جهانی
جانی چو تو باشد این جهان را باقی بود این جهان فانی
جان چرب زبان توست اما نبود به لسان تو لسانی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این منظومه سرشار از ستایش عاشقانه و عارفانه است که در آن گوینده، به ناتوانی کلام در توصیف معشوقِ بی‌همتا اشاره دارد. فضا، فضایی اثیری و روحانی است که در آن مرز میان ماده و معنا، و فانی و باقی در سایه‌سار حضور معشوق در هم می‌شکند.

شاعر از جست‌وجوی نشانه‌های معشوق در میان مردم آغاز می‌کند و به این نتیجه می‌رسد که هیچ وصفی شایسته‌ی مقام او نیست. در نهایت، حضور معشوق را سببِ حیاتِ دوباره‌ی عالم می‌داند که جهانی فانی را به بقا می‌رساند.

معنای روان

بشنیده بدم که جان جانی آنی و هزار همچنانی

شنیده بودم که تو جانِ تمام جان‌ها هستی؛ یگانه‌ای هستی که در عین تک بودن، هزاران جلوه و مانند در عالم داری.

نکته ادبی: تضاد میان تک بودن و کثرت جلوه‌ها (تناقض‌نمایی).

از خلق نشان تو شنیدم کفو تو نبود آن نشانی

از مردم درباره‌ی تو نشان‌هایی جستم، اما هیچ‌کدام از آن توصیف‌ها هم‌تراز و شایسته‌ی مقام والای تو نبود.

نکته ادبی: کفو به معنای هم‌شأن و هم‌رتبه است.

الحمد شدم ز حمد گفتن تا بوک بدان لبم بخوانی

آن‌قدر در ستایش تو غرق شدم که گویی خودِ ستایش گشتم؛ به این امید که با این حمد و ثنا، تو مرا به سوی خود بخوانی.

نکته ادبی: تا بوک به معنای به امیدِ آن است که.

جان دید کسی بدین لطیفی کس دید روان بدین روانی

آیا کسی روحی به این لطافت دیده است؟ و آیا کسی انسانی با روحی به این زلالی و روانی مشاهده کرده است؟

نکته ادبی: روان در اینجا به معنای روح و نیز اشاره به جریان و روانی است.

ای قوت قلوب همچو معنی وی صورت تو به از معانی

ای که مایه توان‌بخشی به قلب‌ها همچون حقایقِ عمیق؛ و ای کسی که زیباییِ ظاهری‌ات از هر مفهوم و معنایی برتر و زیباتر است.

نکته ادبی: تناسب میان صورت و معنی.

ای گشته ز لامکان حقایق از لذت کان تو مکانی

ای که از ساحتِ لامکان و حقایقِ مطلق آمده‌ای؛ اکنون به خاطر لذتِ حضورِ تو، در قیدِ مکان و زمان جای گرفته‌ای.

نکته ادبی: لامکان اصطلاحی عرفانی برای جهانِ ماوراء ماده است.

ای شاه و وزیر را سعادت وی عالم پیر را جوانی

تو برای بزرگان و پادشاهان، مایه‌ی بخت و سعادتی و برای دنیای پیر و فرسوده، نیروی جوانی و تازگی هستی.

نکته ادبی: عالم پیر استعاره از جهانِ کهن و رو به زوال است.

آن جان که از این جهان جهان بود کردیش تو باز این جهانی

آن روحی که جایگاه اصلی‌اش در عالمِ غیر بود، تو با حضور خود آن را دوباره به این جهان مادی کشانده‌ای.

نکته ادبی: اشاره به تجلیِ امر قدسی در عالمِ خاکی.

جانی چو تو باشد این جهان را باقی بود این جهان فانی

اگر در این جهانِ فانی، وجودی به لطافت و کمالِ تو باشد، آن‌گاه این جهانِ گذرا رنگِ ابدیت و بقا به خود می‌گیرد.

نکته ادبی: تضاد میان فانی و باقی برای تأکید بر جاودانگیِ حضور معشوق.

جان چرب زبان توست اما نبود به لسان تو لسانی

جانِ شیرین و سخن‌گویِ تو، جانِ اصلیِ عالم است؛ اما هیچ زبان و بیانی در جهان، قدرتِ توصیفِ تو را ندارد.

نکته ادبی: چرب‌زبان در اینجا به معنای سخنورِ دلنشین و شیرین‌سخن است.

آرایه‌های ادبی

تناقض‌نمایی (Paradox) آنی و هزار همچنانی

بیانِ یگانگیِ معشوق در عینِ تکثرِ جلوه‌ها در عالم.

تضاد (Tibagh) باقی و فانی

تضاد میان ابدیت و فنا که به جاودانگیِ حضور معشوق اشاره دارد.

استعاره عالمِ پیر

نمادِ جهانِ مادی که در گذر زمان فرسوده شده است.