دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۷۲۷

مولوی
گر وسوسه ره دهی به گوشی افسرده شوی بدان ز جوشی
آن گرمی چشم را که داری نیش زهر است و شکل نوشی
انبار نعیم را زیان چیست گر خشم گرفت کورموشی
آخر چه زیان اگر بیفتد یک دو مگس از شکرفروشی
مر ناقه شیر را چه نقصان گر دیگ شکست شیردوشی
شب بود و زمانه خفته بودند در هیچ سری نبود هوشی
آن شاه ز روی لطف برداشت سرنای و در او بزد خروشی
در خون خودی اگر بمانی زین پس زان رو به روی پوشی
ماییم ز عشق شمس تبریز هم ناطق عشق هم خموشی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این مجموعه ابیات، خواننده را از توجه به وسوسه‌های فریبنده و عیب‌جویی‌های ناچیزِ کوردلان بر حذر می‌دارد و بر این نکته تأکید می‌ورزد که حقیقتِ وجودیِ انسان، فراتر از این دلبستگی‌ها و ترس‌هایِ حقیر است. در فضایی از غفلتِ عمومی، شاعر با الهام از آموزه‌های پیر و مراد خود، به بیداریِ معنوی دعوت می‌کند.

در نهایت، اثر به مقامِ تسلیم و فنا در برابرِ عشقِ شمس تبریزی می‌رسد؛ جایی که فرد از حصارِ خودپرستی رها شده و به یگانگی با حقیقتِ هستی دست می‌یابد. در این ساحت، کلام و سکوت هر دو جلوه‌ای از یک حقیقت واحدِ عاشقانه هستند.

معنای روان

گر وسوسه ره دهی به گوشی افسرده شوی بدان ز جوشی

اگر اجازه دهی وسوسه‌ها به گوش و جان تو راه یابند، آن شور و نشاط درونی که در توست افسرده و خاموش خواهد شد، این را یقین بدان.

آن گرمی چشم را که داری نیش زهر است و شکل نوشی

آن جذبه و درخششِ فریبنده‌ای که در چشمان داری، در باطن همچون نیشِ زهرآلود است که در ظاهری شیرین و دل‌انگیز پیچیده شده است.

انبار نعیم را زیان چیست گر خشم گرفت کورموشی

انبارِ بیکرانِ نعمتِ معنوی، از خشمِ موجودی حقیر و نابینا (مانند کورموش) دچار هیچ‌گونه زیان یا کاستی نمی‌شود.

آخر چه زیان اگر بیفتد یک دو مگس از شکرفروشی

آخر چه زیانی به شکرفروش می‌رسد اگر چند مگسِ مزاحم از اطرافِ دکانِ او بیفتند و دور شوند؟ (انتقادِ کوته‌فکران آسیبی به حقیقتِ بزرگ نمی‌زند).

مر ناقه شیر را چه نقصان گر دیگ شکست شیردوشی

آن شترِ شیردهی که منبعِ جوشانِ رزق است، با شکستنِ یک ظرفِ کوچکِ شیردوشی هیچ ضرری نمی‌بیند و دارایی‌اش کم نمی‌شود.

شب بود و زمانه خفته بودند در هیچ سری نبود هوشی

شب بود و تمامِ اهلِ عالم در خوابِ غفلت فرو رفته بودند و در ذهنِ هیچ‌کس، آگاهی و هوشیاریِ معنوی وجود نداشت.

آن شاه ز روی لطف برداشت سرنای و در او بزد خروشی

در آن تاریکی و غفلت، آن پادشاهِ عشق از سرِ لطف و بخشش، سازِ حق‌گویی (سرنای) را برداشت و بانگی رسا و بیدارکننده در آن دمید.

در خون خودی اگر بمانی زین پس زان رو به روی پوشی

اگر همچنان در بندِ خودپرستی (خونِ نفس) باقی بمانی، از این پس ناچاری که از سرِ شرمساری، چهره‌ی خود را بپوشانی.

ماییم ز عشق شمس تبریز هم ناطق عشق هم خموشی

ما به برکتِ عشقِ شمس تبریزی به مقامی رسیده‌ایم که هم زبانِ گویایِ عشق باشیم و هم در سکوتِ محض، حقیقتِ عشق را جاری کنیم.

آرایه‌های ادبی

استعاره کورموش

نمادی از انسان‌های ناآگاه و کوته‌بین که بدون درک حقیقت، به ساحت معنوی حمله می‌کنند.

تمثیل انبار نعیم، شکرفروشی، ناقه شیر

استفاده از مصادیق دنیوی برای نشان دادن غنا و استقلالِ حقیقتِ معنوی از عیب‌جوییِ جاهلان.

تضاد ناطق عشق و خموشی

بیانِ کمالِ عارف در هر دو حالتِ سکوت و سخن که هر دو برخاسته از یک سرچشمه است.

ایهام و استعاره خون خودی

اشاره به غرق بودن در خودپرستی و منیّت که فرد را در بندِ نفسِ خویش نگاه می‌دارد.