دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۷۲۶

مولوی
ای دیده ز نم زبون نگشتی وی دل ز فراق خون نگشتی
وی عقل مگر تو سنگ جانی چون مایه صد جنون نگشتی
این یک هنرت هزار ارزد کز عشق به هر فسون نگشتی
لیک از تو شکایت است دل را کز ناله چو ارغنون نگشتی
ز اندیشه دوست بو نبردی ز اندیشه خود فزون نگشتی
زان گرم نگشته ای ز خورشید کز خانه تن برون نگشتی
چون گردش آفتاب دیدی ماننده ذره چون نگشتی
چون آب حیات خضر دیدی چون صافی و آبگون نگشتی
مرغ زیرک به پای آویخت شکر است که ذوفنون نگشتی
زان درس جماد علم آموخت تو مردم یعلمون نگشتی
شمس تبریز جان جان ها ز اول بده ای کنون نگشتی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل با لحنی سرزنش‌گرانه، مخاطب را به چالش می‌کشد تا از بند عقلِ جزئی‌نگر و حصارِ منیت رها شود. شاعر با نقدِ سنگ‌دلی و ایستاییِ اعضای وجودیِ انسان، بر این باور است که تا زمانی که فرد در چهاردیواریِ خویش محبوس است، از گرمایِ خورشیدِ حقیقت و صفایِ آبِ حیاتِ عرفانی بی‌نصیب می‌ماند و به کمالِ وجودی نخواهد رسید.

در پایان، شعر به سویِ خورشیدِ جان، یعنی شمس تبریزی میل می‌کند و این پرسشِ حسرت‌بار را مطرح می‌کند که چرا این جانِ جانان، از همان ابتدا در کنارِ سالک نبوده است و این تأخیرِ دیدار، حجابی بر راهِ رسیدن بوده است.

معنای روان

ای دیده ز نم زبون نگشتی وی دل ز فراق خون نگشتی

ای چشم، با وجود این همه دوری و فراق، چرا هنوز از اشک ریختن خسته و ناتوان نگشتی و ای دل، چرا از درد دوری یار، به خون ننشستی و دگرگون نشدی؟

نکته ادبی: زبون نگشتن در اینجا به معنایِ خسته نشدن از گریستن و درگیر شدن با دردِ عشق است.

وی عقل مگر تو سنگ جانی چون مایه صد جنون نگشتی

ای عقل، مگر تو از سنگ ساخته شده‌ای که این‌قدر سخت و نفوذناپذیری؟ چرا در برابر عشق، به جنون و بی‌خودی نرسیدی و دستخوش تغییر نشدی؟

نکته ادبی: سنگ‌جان کنایه از سختی و عدمِ انعطاف‌پذیریِ عقل در برابرِ جذبه‌هایِ عشق است.

این یک هنرت هزار ارزد کز عشق به هر فسون نگشتی

همین یک هنرت که به هر فریب و نیرنگی تن ندادی و از راهِ عشق منحرف نشدی، هزاران ارزش دارد.

نکته ادبی: فسون به معنایِ نیرنگ و جادو است که در اینجا به فریب‌هایِ دنیوی اشاره دارد.

لیک از تو شکایت است دل را کز ناله چو ارغنون نگشتی

با این حال، دل از تو شکایت دارد که چرا در ناله‌هایِ عاشقانه، مانندِ ساز ارغنون به صدا در نیامدی و سوز و گداز نکردی؟

نکته ادبی: ارغنون نوعی سازِ موسیقی است که در متونِ عرفانی نمادِ ناله و سوزِ عاشقانه است.

ز اندیشه دوست بو نبردی ز اندیشه خود فزون نگشتی

از فکر و خیالِ دوست بویی نبردی و به درکِ حقیقت نرسیدی، و حتی از سطحِ اندیشه‌هایِ معمولیِ خود نیز فراتر نرفتی.

نکته ادبی: بو بردن کنایه از درکِ رایحه و نشانه‌ای از معشوق است.

زان گرم نگشته ای ز خورشید کز خانه تن برون نگشتی

به این دلیل از گرمایِ خورشیدِ حقیقت بهره‌مند نشدی که از خانه تن و قفسِ خودیت بیرون نیامدی.

نکته ادبی: خانه تن نمادِ محدودیت‌هایِ جسمانی و دلبستگی‌هایِ مادی است.

چون گردش آفتاب دیدی ماننده ذره چون نگشتی

وقتی دیدی که هستی همچون گردشِ آفتاب در حرکت است، چرا تو مانندِ ذره‌ای در برابرِ آن نلرزیدی و به رقص نیامدی؟

نکته ادبی: ذره در ادبیات عرفانی نمادِ ناچیزی و وابستگیِ کامل به خورشیدِ حقیقت است.

چون آب حیات خضر دیدی چون صافی و آبگون نگشتی

وقتی آبِ حیاتِ خضر را دیدی، چرا مانندِ آن صاف و زلال نشدی و از تیرگیِ خودیت دست نکشیدی؟

نکته ادبی: آبِ حیات اشاره به فیضِ الهی و جاودانگی دارد که خضر به آن دست یافت.

مرغ زیرک به پای آویخت شکر است که ذوفنون نگشتی

مرغِ زرنگ به دلیلِ مهارتش در دام می‌افتد؛ جای شکر دارد که تو این‌قدر پر از فنون و ترفند نبودی که به دامِ دنیا بیفتی.

نکته ادبی: ذوفنون در اینجا به معنای کسی است که غرق در حیله‌ها و مهارتهایِ دنیوی است و این خود حجابِ راه است.

زان درس جماد علم آموخت تو مردم یعلمون نگشتی

از درسِ جمادات، علمِ حقیقت آموخته شد، اما تو با وجودِ انسان بودن، به مقامِ یعلمون (آگاهان) نرسیدی.

نکته ادبی: اشاره به آیه قرآن یعلمون که دلالت بر مقامِ آگاهی و معرفتِ الهی دارد.

شمس تبریز جان جان ها ز اول بده ای کنون نگشتی

ای شمس تبریزی که جانِ جان‌هایِ عالمی، چرا از همان اول خودت را به ما ندادی و چرا فقط الان باید در وجودِ ما باشی؟

نکته ادبی: جانِ جان‌ها استعاره‌ای برایِ روحِ متعالی و حقیقتِ مطلق است که شمس مظهرِ آن است.

آرایه‌های ادبی

تشبیه سنگ‌جان

عقل به سنگ تشبیه شده تا سختی و نفوذناپذیری آن در برابر عشق نشان داده شود.

کنایه خانه تن

کنایه از عالمِ ماده و محدودیت‌هایِ جسمانی که مانعِ رسیدن به حقیقت است.

تلمیح آب حیات خضر

اشاره به داستانِ خضر نبی و رسیدن او به جاودانگی و آبِ حیات.

نماد ذره

نمادِ انسانِ عاشق که در برابرِ خورشیدِ حقیقت، خود را فانی می‌بیند.

تلمیح یعلَمون

اشاره به واژه قرآنی که بیانگرِ مرحله‌ای از دانشِ شهودی و الهی است.