دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۷۲۴

مولوی
روز ار دو هزار بار می آیی هر بار چو جان به کار می آیی
از بهر حیات و زنده کردن تو در عالم چون بهار می آیی
عشاق همه شدند حلوایی چون شکر قندوار می آیی
می درده و اختیار ما بستان کز مجلس اختیار می آیی
از خلق جهان کناره می گیرد آن را که تو در کنار می آیی
خاموش به حضرت تو اولیتر کز حضرت کردگار می آیی
دیدیم تو را ز دست ما رفتیم کز عالم پایدار می آیی
ای مرغ ز طاق عرش می پری وی شیر ز مرغزار می آیی
ای بحر محیط سخت می جوشی وی موج چه بی قرار می آیی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل سرشار از حال و هوای عرفانی و تجلی حضور معشوق ازلی است که در هر لحظه، جان تازه‌ای به عاشق می‌بخشد. شاعر در این ابیات، پیوند عمیق و حیات‌بخش میان بنده و پروردگار را با زبانی سرشار از شور و اشتیاق ترسیم می‌کند و ورود این حقیقتِ متعالی را به ساحت وجودی انسان، همچون بهارِ جان‌بخش توصیف می‌نماید.

در ادامه، شاعر بر این نکته تأکید دارد که مواجهه با این حضور قدسی، مستلزم واگذاری اختیار و فراروی از خویشتنِ خویش است. او با بهره‌گیری از تصویرسازی‌های گسترده همچون دریا، شیر، مرغ آسمانی و بهار، عظمتِ این حضور را به تصویر می‌کشد و در نهایت، خاموشی و تسلیم را تنها شیوه شایسته در برابر شکوهِ بی‌کرانِ آفریدگار می‌داند.

معنای روان

روز ار دو هزار بار می آیی هر بار چو جان به کار می آیی

اگر در طول روز هزاران بار به سراغ ما بیایی، باز هم هر بار حضور تو برایمان همچون جانِ شیرین، تازه و ضروری است.

نکته ادبی: تکرار واژه می‌آیی تأکید بر استمرار و پویایی حضور معشوق دارد.

از بهر حیات و زنده کردن تو در عالم چون بهار می آیی

تو برای زنده کردنِ جان‌ها و بخشیدن حیات معنوی، همچون فصل بهار که طبیعت را زنده می‌کند، به این عالم قدم می‌گذاری.

نکته ادبی: تشبیه معشوق به بهار، استعاره از رویشِ ایمان و شادی در قلب عاشق است.

عشاق همه شدند حلوایی چون شکر قندوار می آیی

عاشقانِ تو همگی شیرین‌کام و شیفته شده‌اند، چرا که تو چون قند و شکر که مایه شیرینی است، از راه می‌رسی.

نکته ادبی: حلوا در اینجا کنایه از حلاوتِ دیدار و شیرینیِ معنوی است.

می درده و اختیار ما بستان کز مجلس اختیار می آیی

شراب عشق را در جام جان ما بریز و اراده و اختیارِ شخصی ما را از دستمان بگیر، چرا که تو از مجلس و عالمی می‌آیی که در آن اختیار مطلق در دستِ توست.

نکته ادبی: می در اینجا کنایه از عشق الهی و سلب اختیار، نشانه فنای در حق است.

از خلق جهان کناره می گیرد آن را که تو در کنار می آیی

هر کس که تو او را به حضور بپذیری و در کنار بگیری، از همنشینی با خلق و دلبستگی به دنیا کناره‌گیری می‌کند.

نکته ادبی: عزلت از خلق، پیامد طبیعیِ انس گرفتن با حق است.

خاموش به حضرت تو اولیتر کز حضرت کردگار می آیی

در پیشگاهِ با عظمتِ تو، سکوت کردن شایسته‌تر است، زیرا تو از بارگاهِ پروردگارِ هستی قدم به این عالم گذاشته‌ای.

نکته ادبی: حضرت به معنای آستانه و بارگاه است و سکوت، نشانه ادبِ بندگی.

دیدیم تو را ز دست ما رفتیم کز عالم پایدار می آیی

ما تو را دیدیم و از خود بی‌خود شدیم (خویشتن را فراموش کردیم)، زیرا تو از عالم جاودان و پایدار به سوی ما آمده‌ای.

نکته ادبی: عالم پایدار مقابل عالم ناپایدار و فانی است.

ای مرغ ز طاق عرش می پری وی شیر ز مرغزار می آیی

ای معشوقی که همچون مرغی از اوج آسمانِ معرفت پرواز می‌کنی و ای شیری که از بیشه حقیقت به سوی ما می‌آیی.

نکته ادبی: مرغ و شیر هر دو استعاره از معشوق در اوج و اقتدار هستند.

ای بحر محیط سخت می جوشی وی موج چه بی قرار می آیی

ای دریای بیکرانی که سخت در تلاطمی و ای موجی که این‌چنین بی‌قرار و خروشان از راه می‌رسی.

نکته ادبی: بحر محیط استعاره از ذاتِ الهی است که همه هستی را در بر گرفته است.

آرایه‌های ادبی

تشبیه چو جان، چون بهار، چون شکر

معشوق به جان، بهار و شکر تشبیه شده تا حیات‌بخشی و شیرینیِ حضور او تبیین شود.

استعاره بحر محیط، مرغ، شیر

بهره‌گیری از نمادهای طبیعت برای نشان دادن عظمت، قدرت و لطافتِ معشوق.

پارادوکس خاموش به حضرت تو اولیتر

سکوت در برابر حقیقت، بیانگر نوعی سخن گفتنِ بی کلام و ادبِ حضور است.