دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۷۱۸

مولوی
بیا ای آنک سلطان جمالی کمالات کمالان را کمالی
خیالی را امین خلق کردی چنانک وهمشان شد که خیالی
خیالت شحنه شهر فراق است تو زان پاکی تو سلطان وصالی
تو خورشیدی و جان ها سایه تو نه چون خورشید گردون در زوالی
بخندانی جهان را تو نخندی بنالانی روان را تو ننالی
تو دست و پای هر بی دست و پایی تو پر و بال هر بی پر و بالی
هزاران مشفق غمخوار سازی ولیک از ناز گویی لاابالی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده در ستایش حضرت حق و بیان جایگاه یگانه و متعالی خداوند در هستی است. شاعر با بهره‌گیری از مفاهیم عرفانی، جهان مادی را سایه‌ای فانی و خیالی بیش نمی‌داند و در مقابل، خداوند را کانون حقیقی زیبایی و قدرت معرفی می‌کند که بی‌آنکه خود دستخوش تغییر شود، تمامِ تحولات جهان را رقم می‌زند.

در این اثر، نوعی پارادوکس یا تناقض‌گویی عارفانه به چشم می‌خورد؛ بدین معنا که خداوند همزمان که دستگیرِ درماندگان و پدیدآورنده شادی‌ها و رنج‌هاست، از همه‌چیز بی‌نیاز است و هیچ‌یک از تغییراتِ مخلوقات بر ذات او تأثیری ندارد.

معنای روان

بیا ای آنک سلطان جمالی کمالات کمالان را کمالی

ای خدایی که فرمانروای مطلق زیبایی هستی و به کمال‌یافتگان، کمال و تمامیت می‌بخشی، حضور خود را بر ما آشکار کن.

نکته ادبی: سلطان جمال، استعاره‌ای از کمالِ مطلق و زیباییِ بی‌نقص الهی است که در تقابل با ناپایداری‌های جهان قرار دارد.

خیالی را امین خلق کردی چنانک وهمشان شد که خیالی

تو این دنیای فانی را که چیزی جز پندار و خیال نیست، آن‌چنان جلوه‌گر ساختی که مردم گمان کردند این جهانِ خیالی، حقیقتی اصیل و پایدار است.

نکته ادبی: خیال در اصطلاح عرفانی، استعاره از جهانِ مادی و نمودهای ظاهری است که در برابر حقیقتِ مطلق قرار دارد.

خیالت شحنه شهر فراق است تو زان پاکی تو سلطان وصالی

تصویر خیالی تو نگهبانِ شهرِ دوری و فراق ماست (ما را در حسرت دیدار تو نگه داشته است)؛ اما حقیقتِ وجودِ تو، بسی فراتر از این تصورات است و تو خود در مقامِ وصل و یگانگی هستی.

نکته ادبی: شحنه به معنای داروغه و نگهبان شهر است؛ شاعر تصویری ذهنی از محبوب را نگهبانِ اسارتِ عاشق در دوری می‌داند.

تو خورشیدی و جان ها سایه تو نه چون خورشید گردون در زوالی

تو همانند خورشیدِ حقیقت هستی و جان‌های ما سایه‌های تو؛ با این تفاوت که خورشیدِ آسمان غروب می‌کند و زوال می‌پذیرد، اما تو هرگز دچار غروب و نیستی نمی‌شوی.

نکته ادبی: استعاره خورشید برای محبوب، نشان‌دهنده بخشندگی نور و هستی‌بخشی است و قیدِ نه زوالی، اشاره به ابدیتِ ذات حق دارد.

بخندانی جهان را تو نخندی بنالانی روان را تو ننالی

تو به جهان شور و خنده می‌بخشی در حالی که خود از قید خنده رهایی؛ و تو هستی که به جان‌ها ناله و درد می‌بخشی، در حالی که خود از هرگونه درد و زاری منزهی.

نکته ادبی: این بیت تضاد و تناقض عرفانی را بیان می‌کند؛ خداوند فاعلِ همه چیز است بی‌آنکه خود درگیرِ صفاتِ مخلوق گردد.

تو دست و پای هر بی دست و پایی تو پر و بال هر بی پر و بالی

تو برای هر کسی که توانایی حرکت ندارد، قدرت و حمایت هستی و برای هر موجودی که بال پرواز ندارد، تو راهِ رسیدن و پرواز هستی.

نکته ادبی: دست و پا و پر و بال، استعاره از اسبابِ قدرت و ابزارهای تعالی هستند که همگی از جانب خدا به نیازمندان اعطا می‌شود.

هزاران مشفق غمخوار سازی ولیک از ناز گویی لاابالی

تو هزاران یاور و غمخوار برای آفریدگانِ خود ایجاد می‌کنی، اما خودت با بی اعتناییِ بزرگوارانه‌ای، طوری رفتار می‌کنی که انگار به هیچ‌چیز وابستگی نداری.

نکته ادبی: لاابالی در اینجا به معنایِ صفتِ استغنا و بی‌نیازی مطلقِ خداوند است که از قیدِ علایقِ دنیوی آزاد است.

آرایه‌های ادبی

استعاره سلطان جمال

استعاره از کمال مطلق خداوند که بر تمام وجود حکم‌فرماست.

تضاد (طباق) بخندانی جهان را تو نخندی

تقابل میان فعلِ الهی و ذاتِ الهی برای نشان دادنِ تنزه حق از صفات بشری.

تشخیص (شخصیت‌بخشی) شحنه شهر فراق

دادنِ نقشِ داروغه و نگهبان به تصور ذهنی از محبوب.