دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۷۱۳

مولوی
چنان گشتم ز مستی و خرابی که خاکی را نمی دانم ز آبی
در این خانه نمی یابم کسی را تو هشیاری بیا باشد بیابی
همین دانم که مجلس از تو برپاست نمی دانم شرابی یا کبابی
به باطن جان جان جان جانی به ظاهر آفتاب آفتابی
از آن رو خوش فسونی که مسیحی از آن رو دیوسوزی که شهابی
مرا خوش خوی کن زیرا شرابی مرا خوش بوی کن زیرا گلابی
صبایی که بخندانی چمن را اگر چه تشنگان را تو عذابی
بیا مستان بی حد بین به بازار اگر تو محتسب در احتسابی
چو نان خواهان گهی اندر سوالی چو رنجوران گهی اندر جوابی
مثال برق کوته خنده تو از آن محبوس ظلمات سحابی
درآ در مجلس سلطان باقی ببین گردان جفان کالجوابی
تو خوش لعلی ولیکن زیر کانی تو بس خوبی ولیکن در نقابی
به سوی شه پری باز سپیدی وگر پری به گورستان غرابی
جوان بختا بزن دستی و می گو شبابی یا شبابی یا شبابی
مگو با کس سخن ور سخت گیرد بگو والله اعلم بالصواب

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل شورانگیز، تصویرگرِ حالِ عارفی است که در ساحتِ عشق، مرزهای عقل و تعیّناتِ دنیوی را درنوردیده و در پیِ حضورِ مطلقِ محبوب، هویتِ خویش را فدای فنا کرده است. فضای حاکم بر شعر، فضایی سرشار از حیرت، سرمستی و شهودِ قلبی است که در آن، دوگانگی‌های ظاهری رنگ می‌بازند.

شاعر با زبانی نمادین و استعاری، مخاطب را به نگاهی فراتر از ظواهرِ مادی دعوت می‌کند؛ نگاهی که در پسِ هر پدیده، جلوه‌ای از حق‌تعالی را می‌بیند و تأکید می‌کند که حقیقت، در پنهانی‌ترین لایه‌های هستی و هم‌زمان در آشکارترین جلوه‌ها جاری است.

معنای روان

چنان گشتم ز مستی و خرابی که خاکی را نمی دانم ز آبی

در اثر مستیِ عشق و از دست دادنِ خویشتن، چنان دگرگون شده‌ام که دیگر تفاوت میان خاک و آب را درک نمی‌کنم و برایم یکی شده‌اند.

نکته ادبی: خرابی در اصطلاح عرفانی به معنای ویرانیِ عقلِ جزوی و رسیدن به آستانه‌ی فناست.

در این خانه نمی یابم کسی را تو هشیاری بیا باشد بیابی

در این خانه (جهانِ هستی)، دیگر کسی را به عنوان 'منِ مستقل' نمی‌یابم؛ ای کسی که ادعای هشیاری و عقلانیت داری، اگر می‌توانی بیا و خودت حقیقت را دریاب.

نکته ادبی: هشیاری کنایه از عقلِ جزوی و مصلحت‌اندیش است که در برابر مستیِ عشق قرار دارد.

همین دانم که مجلس از تو برپاست نمی دانم شرابی یا کبابی

تنها این را می‌دانم که این مجلس و بزمِ هستی به خاطرِ وجودِ تو برپاست، اما نمی‌دانم که تو خودِ شرابِ عشقی یا بزم‌آرای آن، چرا که وجودت همه چیز را فرا گرفته است.

نکته ادبی: شراب و کباب نمادهایی از معشوق و فیضِ الهی هستند که جان را تغذیه می‌کنند.

به باطن جان جان جان جانی به ظاهر آفتاب آفتابی

تو در باطن و حقیقتِ وجود، جانِ جانان و سرچشمه‌ی حیات هستی و در ظاهر، مانندِ خورشیدی بر عالم می‌تابی.

نکته ادبی: جانِ جان در فلسفه و عرفان به معنای اصلِ حقیقت و غایتِ هستی است.

از آن رو خوش فسونی که مسیحی از آن رو دیوسوزی که شهابی

از آن جهت که روح‌بخش و درمان‌گرِ دردهای روحی هستی، چون عیسایی و از آن جهت که شیاطینِ نفس را می‌سوزانی، مانندِ شهاب‌سنگی سوزان هستی.

نکته ادبی: مسیح نمادِ زنده کردنِ مردگان (جان‌های مرده) و شهاب نمادِ دفعِ پلیدی است.

مرا خوش خوی کن زیرا شرابی مرا خوش بوی کن زیرا گلابی

مرا با خویِ خوشِ خود بیارای چرا که تو چون شرابی (موجبِ دگرگونی)، و مرا خوش‌بو و پاکیزه کن چرا که تو مانندِ گلاب هستی.

نکته ادبی: تکرارِ چرا که نشان‌دهنده دلیلِ فاعلیِ معشوق بر دگرگونیِ عاشق است.

صبایی که بخندانی چمن را اگر چه تشنگان را تو عذابی

تو مانندِ نسیمِ صبح‌گاهی هستی که چمنِ دل را می‌خنداند و زنده می‌کند، اگرچه برای تشنگانِ دیدار، تحملِ این دوری و اشتیاق، عذابی سخت است.

نکته ادبی: صبا در ادبیاتِ کلاسیک پیام‌آور و زنده کننده‌ی امید است.

بیا مستان بی حد بین به بازار اگر تو محتسب در احتسابی

اگر خود را محتسب (مأمورِ نهی از منکر) می‌دانی، بیا و به بازارِ دنیا نگاه کن تا خیلِ مستانِ بی‌کران را ببینی که از قید و بند رها شده‌اند.

نکته ادبی: محتسب نمادِ ریاکاران و مدعیانِ شرعِ ظاهری است.

چو نان خواهان گهی اندر سوالی چو رنجوران گهی اندر جوابی

مانندِ کسی که نان طلب می‌کند، گاهی در مقامِ پرسش و نیاز هستی و گاهی مانندِ بیمارانی که درمان می‌طلبند، تو در مقامِ پاسخ و شفابخشی قرار داری.

نکته ادبی: اشاره به دوگانگیِ نقشِ محبوب در نظرِ عاشق که گاهی پنهان است (نیاز) و گاهی جلوه‌گر (پاسخ).

مثال برق کوته خنده تو از آن محبوس ظلمات سحابی

خنده‌ی تو مانندِ برقی کوتاه است که در میانِ ابرهای تیره‌ی ظلمانیِ این جهانِ مادی، گرفتار و پنهان شده است.

نکته ادبی: تشبیه به برق برای نشان دادنِ کوتاهی و ناگهانی بودنِ کشف و شهود.

درآ در مجلس سلطان باقی ببین گردان جفان کالجوابی

واردِ مجلسِ پادشاهِ جاودان (خداوند) شو و گردشِ افلاک و جهان را همچون پاسخی برای پرسش‌هایت ببین.

نکته ادبی: سلطانِ باقی استعاره از خداوندِ حیّ و قیّوم است.

تو خوش لعلی ولیکن زیر کانی تو بس خوبی ولیکن در نقابی

تو لعلِ گران‌بهایی هستی اما در معدن پنهانی؛ تو بسیار زیبایی اما در حجابِ تعیّناتِ مادی پوشیده شده‌ای.

نکته ادبی: لعل نمادِ زیبایی و ارزشِ پنهان است که نیاز به استخراج (سلوک) دارد.

به سوی شه پری باز سپیدی وگر پری به گورستان غرابی

اگر به سوی پادشاهِ حقیقت پرواز کنی، بازِ سپید و مقربی هستی، اما اگر به سوی دنیای مادی (گورستان) روی، کلاغی سیاه خواهی بود.

نکته ادبی: تقابلِ باز و غرابی بیانگرِ ارزشِ وجودیِ انسان بر اساسِ جهت‌گیریِ اوست.

جوان بختا بزن دستی و می گو شبابی یا شبابی یا شبابی

ای کسی که بختِ جوانی داری، دست به کار شو و پیوسته فریاد بزن: جوانی، جوانی، جوانی! (از عمرِ خود در راهِ حق بهره ببر).

نکته ادبی: شبابی در اینجا فراتر از سن، به معنای طراوتِ روحی و فرصتِ عمل است.

مگو با کس سخن ور سخت گیرد بگو والله اعلم بالصواب

اگر کسی در برابر حقیقت سرسختی می‌کند، با او سخن نگو و بحث نکن؛ تنها بگو که خدا به حقیقت و صواب داناتر است.

نکته ادبی: اشاره به آیه 'الله اعلم بالصواب' برای پرهیز از مجادله‌ی بی‌حاصل با جاهلان.

آرایه‌های ادبی

متناقض‌نما (پارادوکس) خاکی را نمی‌دانم ز آبی

تلاش برای نشان دادنِ زوالِ ادراکِ مادی در برابرِ شهودِ روحانی.

استعاره مسیحی

اشاره به قدرتِ حیات‌بخشیِ معشوق.

کنایه محتسب

اشاره به کسانی که با نگاهِ خشک و تعصب‌آمیز به دین می‌نگرند.

تضاد باز سپیدی / غرابی

تقابل میانِ تعالیِ روح و سقوطِ آن در دنیای مادی.