دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۷۱۲

مولوی
بیا جانا که امروز آن مایی کجایی تو کجایی تو کجایی
به فر سایه ات چون آفتابیم همایی تو همایی تو همایی
جهان فانی نماند ز آنک او را بقایی تو بقایی تو بقایی
چه چنگ اندر تو زد عالم که او را نوایی تو نوایی تو نوایی
چو عاشق بی کله گردد تو او را قبایی تو قبایی تو قبایی
خمش کردم ولی بهر خدا را خدایی کن خدایی کن خدایی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل شورانگیز، دعوت‌نامه‌ای است از سویِ سالکِ دردمند به درگاه حضرت دوست. شاعر در فضایی سرشار از اشتیاق و بی‌قراری، مخاطبِ ازلی و ابدی خویش را به حضور می‌طلبد و اعتراف می‌کند که تمامِ هستی، تنها سایه‌ای است از وجودِ یگانه او. غزل بر محورِ تجلّی می‌چرخد؛ اینکه چگونه در هر پدیده‌ای، اثری از صفاتِ الهی آشکار است.

شاعر با نفیِ خود و سکوتِ درونی، به مرحله‌ای از فنا می‌رسد که در آن تنها اراده‌ی الهی حاکم است. او در این قطعاتِ کوتاه و آهنگین، از خداوند می‌خواهد که پس از آنکه او با خاموشی از خود رسته است، اکنون خداوند با صفاتِ جمال و جلالش در او تجلّی کند و امور را به دست گیرد.

معنای روان

بیا جانا که امروز آن مایی کجایی تو کجایی تو کجایی

ای جانِ من، اکنون که در این لحظه‌ی روحانی، پیوندی میان ما برقرار است، به سوی من بیا؛ چرا که من بی‌قرارِ دیدارِ توام و مدام در پیِ آنم که تو را در کجا بیابم؟

نکته ادبی: جان در اینجا استعاره از محبوبِ حقیقی و روحِ هستی است و تکرارِ کجایی نشانگرِ اوجِ حیرت و بی‌قراری عاشق است.

به فر سایه ات چون آفتابیم همایی تو همایی تو همایی

ما در پرتوِ لطف و سایه‌ی حمایتِ تو، همچون خورشید درخشنده‌ایم؛ چرا که تو همان همای سعادت و کمالی که تابشِ وجودت به ما معنا می‌بخشد.

نکته ادبی: هما در اساطیر ایرانی پرنده‌ای است که سایه‌اش بر سر هر کس بیفتد، او به سعادت می‌رسد؛ اینجا استعاره از قربِ الهی است.

جهان فانی نماند ز آنک او را بقایی تو بقایی تو بقایی

این جهانِ مادی گذران و ناپایدار است و ماندگاری ندارد، زیرا دلیلِ هستی و بقایِ عالم، تنها تو هستی که جاودانه‌ای.

نکته ادبی: بقا در ادبیات عرفانی مقابلِ فنا قرار دارد و صفتِ مطلقِ خداوند است که جهان به آن وابسته است.

چه چنگ اندر تو زد عالم که او را نوایی تو نوایی تو نوایی

این جهانِ هستی همچون سازی (چنگ) به تو متصل شده است و از تو نغمه و معنا می‌گیرد؛ در واقع تو روح و نوایِ این هستی هستی.

نکته ادبی: چنگ استعاره از عالمِ خلقت است که بدونِ اراده‌ی الهی، صامت و بی‌معناست.

چو عاشق بی کله گردد تو او را قبایی تو قبایی تو قبایی

آنگاه که عاشق از سرِ فروتنی و در راهِ عرفان، هستی و تکبرِ خود (کلاهِ خویش) را از دست می‌دهد، تو برای او همان پوشش و پناهی هستی که او را می‌پوشاند و عزتش می‌بخشد.

نکته ادبی: بی‌کله شدن کنایه از فروتنی، تهی شدن از خودبینی و ترکِ غرورِ نفسانی است.

خمش کردم ولی بهر خدا را خدایی کن خدایی کن خدایی

من در برابرِ عظمتِ تو لب فرو بستم و سکوت پیشه کردم، اما اکنون که به درگاهت تسلیم شده‌ام، تو با صفتِ خداییِ خویش در من و بر زندگی‌ام حاکم باش.

نکته ادبی: خمش صورت کهن کلمه خاموش است و در اینجا نمادِ پایانِ گفتار و آغازِ تسلیمِ محض در برابر اراده الهی است.

آرایه‌های ادبی

تکرار کجایی، همایی، بقایی، نوایی، قبایی، خدایی

استفاده از تکرار کلمات برای ایجاد آهنگ و تاکید بر نیازِ مبرم و حضورِ مستمرِ معشوق در تمامِ ساحت‌های وجودی عاشق.

استعاره هما

نمادِ سعادتِ ازلی و فیضِ الهی که سایه‌اش بر سرِ سالک می‌افتد.

استعاره چنگ

جهانِ هستی به سازی تشبیه شده که بدونِ اراده‌ی نوازنده (خداوند)، نوایی از آن برنمی‌آید.

کنایه بی کله شدن

کنایه از ترکِ منیت، غرور و اعتبارِ ظاهری در مسیرِ کمال.