دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۷۱۱

مولوی
بیا ای یار کامروز آن مایی چو گل باید که با ما خوش برآیی
خدایا چشم بد را دور گردان خداوندا نگه دار از جدایی
اگر چشم بد من راه من زد به یک جامی ز خویشم ده رهایی
نهادم دست بر دل تا نپرد تو دل از سنگ خارا درربایی
نه من مانم نه دل ماند نه عالم اگر فردا بدین صورت درآیی
بیا ای جان ما را زندگانی بیا ای چشم ما را روشنایی
به هر جایی ز سودای تو دودی است کجایی تو کجایی تو کجایی
یکی شاخی ز نور پاک یزدان که جان جان جمله میوه هایی
به لطف از آب حیوان درگذشتی کند لطفش ز لطف تو گدایی
اگر کفر است اگر اسلام بشنو تو یا نور خدایی یا خدایی
خمش کن چشم در خورشید درنه که مستغنی است خورشید از گدایی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده، نجوایی پرشور و عارفانه است که در آن شاعر با زبانی سرشار از شوق و بی‌قراری، به توصیف وصال و تمنای حضور یار می‌پردازد. فضا، فضایِ گذر از خویشتن و فانی شدن در جلواتِ حق است که در آن، مرزهای میان عاشق و معشوق رنگ می‌بازد.

درونمایه اصلی شعر، عبور از دلبستگی‌های دنیوی و رسیدن به حقیقتی است که فراتر از تقابل‌های فکری مانند کفر و ایمان قرار دارد؛ حقیقتی که در آن، شاعر از هستیِ خویش می‌گذرد تا در پرتوِ حضورِ مطلقِ یار، به معنایِ حقیقیِ حیات دست یابد.

معنای روان

بیا ای یار کامروز آن مایی چو گل باید که با ما خوش برآیی

امروز نزد ما بیا، چرا که تو متعلق به مایی. شایسته است که همانندِ گلی، شاداب و خرم در کنار ما ظاهر شوی.

نکته ادبی: واژه «برآیی» در اینجا به معنای شکوفا شدن و ظاهر شدن به زیبایی است.

خدایا چشم بد را دور گردان خداوندا نگه دار از جدایی

پروردگارا، اثرِ چشم‌زخم و نگاهِ بد را از ما دور گردان و ای خداوند، ما را از درد و رنجِ دوری از یار محافظت فرما.

نکته ادبی: «چشم بد» کنایه از حسادت و موانعی است که بر سر راهِ سلوکِ عاشق قرار می‌گیرد.

اگر چشم بد من راه من زد به یک جامی ز خویشم ده رهایی

اگر دیدگاهِ محدود و منفیِ من، مانعِ راهِ من شده است، با جرعه‌ای از شرابِ معرفتِ خود، مرا از بندِ خودخواهی و منیّت آزاد کن.

نکته ادبی: «جام» در این بیت نمادی از شرابِ عرفانی و آگاهیِ معنوی است که موجبِ رهایی از قیدِ نفس می‌شود.

نهادم دست بر دل تا نپرد تو دل از سنگ خارا درربایی

من دستانم را بر دلم گذاشتم تا از سینه‌ام نپرد و فرار نکند، اما تو قدرتی داری که می‌توانی دل را حتی از میانِ سنگِ سخت و سفت نیز بیرون بکشی.

نکته ادبی: «سنگ خارا» نمادی از قساوت یا سخت‌جانیِ دل است که در برابرِ عشق تسلیم می‌شود.

نه من مانم نه دل ماند نه عالم اگر فردا بدین صورت درآیی

اگر فردا با این زیبایی و شکوه در برابر من ظاهر شوی، نه من باقی می‌مانم، نه دلِ من و نه کلِ جهان؛ همه در برابرِ تو فانی خواهند شد.

نکته ادبی: این بیت اشاره به مقام «فنا» در عرفان دارد که در آن هستیِ عاشق در هستیِ معشوق محو می‌گردد.

بیا ای جان ما را زندگانی بیا ای چشم ما را روشنایی

ای کسی که مایه حیاتِ ما هستی به نزد ما بیا؛ ای کسی که روشنی‌بخشِ دیدگانِ مایی، حضور یاب.

نکته ادبی: مخاطب قرار دادنِ یار به عنوان «جان» و «چشم»، نشان‌دهنده اوجِ وابستگیِ وجودیِ عاشق به معشوق است.

به هر جایی ز سودای تو دودی است کجایی تو کجایی تو کجایی

در هر جایی، نشانه‌ای از شور و اشتیاقِ تو (همچون دودِ آتشِ عشق) دیده می‌شود؛ پس تو خود کجایی که من این‌چنین سرگردانِ توام؟

نکته ادبی: «دود» نشان‌دهنده آتشِ عشق است که اثرِ آن در همه جا مشهود است.

یکی شاخی ز نور پاک یزدان که جان جان جمله میوه هایی

تو همچون شاخه‌ای برخاسته از نورِ پاکِ الهی هستی که جانِ جهان، میوه و ثمره‌ی آن به شمار می‌آید.

نکته ادبی: استعاره از شاخه و میوه برای تبیینِ رابطه میانِ حقیقتِ الهی و هستی‌بخشیِ آن.

به لطف از آب حیوان درگذشتی کند لطفش ز لطف تو گدایی

لطف و مهربانیِ تو به قدری والاست که از آبِ حیات نیز پیشی گرفته است؛ به طوری که آبِ حیات در برابرِ لطفِ تو همچون گداییِ ناچیز است.

نکته ادبی: «آب حیوان» یا آبِ حیات، نمادِ جاودانگی در اساطیر است که شاعر آن را در برابرِ لطفِ معشوق کوچک می‌شمارد.

اگر کفر است اگر اسلام بشنو تو یا نور خدایی یا خدایی

چه این سخن در نظرِ دیگران کفر باشد و چه اسلام، بشنو که حقیقتِ تو فراتر از این نام‌گذاری‌هاست؛ تو یا جلوه‌ای از نورِ خدایی و یا خودِ خداوند هستی.

نکته ادبی: اشاره به مقامِ حیرت و فراروی از تعصباتِ دینی برای رسیدن به ذاتِ مطلق.

خمش کن چشم در خورشید درنه که مستغنی است خورشید از گدایی

ساکت شو و خاموش باش و چشمِ دلت را به خورشید بدوز، چرا که خورشیدِ حقیقت، از گدایی و خواهشِ هیچ‌کس بی‌نیاز است.

نکته ادبی: «مستغنی» به معنای بی‌نیاز است و خورشید استعاره‌ای برای ذاتِ الهی است که به عبودیتِ عاشق نیاز ندارد.

آرایه‌های ادبی

تشبیه چو گل

تشبیه کردنِ یار به گل برای بیانِ شادابی و زیبایی.

کنایه سنگ خارا

کنایه از دلِ سخت و غیرقابل نفوذ که در برابرِ قدرتِ عشق نرم می‌شود.

نماد آب حیوان

اشاره به آبِ حیات اساطیری که نمادِ زندگیِ ابدی است.

اغراق نه من مانم نه دل ماند نه عالم

بیانِ فانی شدنِ کلِ هستی در برابرِ تجلیِ جمالِ معشوق.

تضاد کفر و اسلام

نشان دادنِ فراتر رفتن از دوگانگی‌های مذهبی برای رسیدن به حقیقتِ واحد.