دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۷۰۳

مولوی
ز مهجوران نمی جویی نشانی کجا رفت آن وفا و مهربانی
در این خشکی هجران ماهیانند بیا ای آب بحر زندگانی
برون آب ماهی چند ماند چه گویم من نمی دانم تو دانی
کی باشم من که مانم یا نمانم تو را خواهم که در عالم بمانی
هزاران جان ما و بهتر از ما فدای تو که جان جان جانی
مرا گویی خمش نی توبه کردی که بگذاری طریق بی زبانی
به خاک پای تو باخود نبودم ز مستی و شراب و سرگرانی
به خاموشی به از خنبی نباشم نمی ماند می اندر خم نهانی
شراب عشق جوشانتر شرابی است که آن یک دم بود این جاودانی
رخ چون ارغوانش آن کند آن که صد خم شراب ارغوانی
دگر وصف لبش دارم ولیکن دهان تو بسوزد گر بخوانی
عجب مرغابی آمد جان عاشق که آرد آب ز آتش ارمغانی
ز آتش یافت تشنه ذوق آبش کند آتش به آبش نردبانی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده، نجوای عاشقانه و دردمندانه عاشقی است که در هجران محبوبِ خویش، از نایابیِ آن کیمیای حیات‌بخش در رنج است. شاعر با بهره‌گیری از استعاراتی لطیف، دوری از یار را به خشکیِ بی‌آبی برای ماهی تشبیه کرده و بی‌تابیِ جان خویش را در این وادیِ سوزان، به تصویر می‌کشد.

مضمون محوری این اثر، فنایِ وجود عاشق در محبوب و برتریِ شرابِ عشق بر مستی‌های دنیوی است. شاعر، عشق را حقیقتی می‌داند که مرزهای متضاد را درمی‌نوردد؛ چنان که در جهانِ عاشق، آتشِ هجران نه تنها سوزاننده نیست، بلکه نردبانی برای رسیدن به آبِ حیات و حقیقتِ جانِ جانان می‌شود.

معنای روان

ز مهجوران نمی جویی نشانی کجا رفت آن وفا و مهربانی

ای یار! چرا دیگر سراغی از دوری‌گزیدگان و دل‌شکستگان نمی‌گیری؟ آن همه وفا و مهربانیِ دیرین چه شد؟

نکته ادبی: مهجوران به معنای هجران‌کشیدگان و دورافتادگان است که در اینجا اشاره به عاشقانِ چشم‌انتظار دارد.

در این خشکی هجران ماهیانند بیا ای آب بحر زندگانی

ما در این خشکی و بیابانِ فراق، همچون ماهیانی هستیم که از آب دور افتاده‌اند؛ ای حقیقتِ آبِ حیات، به سوی ما بازگرد.

نکته ادبی: آب زندگانی استعاره از معشوق است که همچون آبِ حیاتِ خضر، به جانِ مرده‌ی عاشق حیات می‌بخشد.

برون آب ماهی چند ماند چه گویم من نمی دانم تو دانی

چه می‌توان گفت از حالِ ماهیانی که بیرون از آب در حال جان‌سپردنند؟ من از شدت این غم ناتوانم و تو خود بهتر از هر کسی به حالِ ما آگاهی.

نکته ادبی: ترکیبِ ندانستنِ عاشق در برابرِ داناییِ مطلقِ معشوق، نشان از مقامِ تسلیم و عجزِ عاشقانه دارد.

کی باشم من که مانم یا نمانم تو را خواهم که در عالم بمانی

بودن یا نبودنِ من چه اهمیتی دارد؟ من تنها خواستارم که تو در این عالم جاودان و برقرار باشی.

نکته ادبی: این بیت بیانگر مقامِ فنا و ایثارِ مطلقِ عاشق است که وجودِ خود را در برابر وجودِ محبوب هیچ می‌شمارد.

هزاران جان ما و بهتر از ما فدای تو که جان جان جانی

هزاران جانِ ما و فراتر از ما، فدای تو باد؛ چرا که تو حقیقتِ جان و روحِ همه‌ی هستی هستی.

نکته ادبی: جانِ جانان استعاره از خداوند یا معشوقِ کامل است که منبعِ اصلیِ روح و حیات است.

مرا گویی خمش نی توبه کردی که بگذاری طریق بی زبانی

به من می‌گویی سکوت کن؛ آیا از عهدِ خود توبه کرده‌ای که از من می‌خواهی راهِ بی‌زبانی و خاموشی را رها کنم؟

نکته ادبی: طریقِ بی‌زبانی در عرفان به معنای سکوتِ عارفانه و پرهیز از سخنِ زائد است.

به خاک پای تو باخود نبودم ز مستی و شراب و سرگرانی

در برابرِ خاکِ پای تو، خودِ خویش را فراموش کرده بودم، چرا که از شرابِ عشق مست بودم و سنگینیِ حضورِ تو مرا از خود بی‌خود کرده بود.

نکته ادبی: سرگرانی در اینجا کنایه از سنگینیِ بارِ عشق و غرورِ عاشقانه در برابرِ معشوق است.

به خاموشی به از خنبی نباشم نمی ماند می اندر خم نهانی

نمی‌توانم لب فروبندم و خاموش باشم؛ مگر می‌شود می در خمِ سر بسته بماند و بیرون نریزد؟

نکته ادبی: خم کنایه از جانِ عاشق و می کنایه از جوششِ عشق درونی است که ناگزیر آشکار می‌شود.

شراب عشق جوشانتر شرابی است که آن یک دم بود این جاودانی

شرابِ عشق، بسیار جوشان‌تر و قوی‌تر از شرابِ ظاهری است؛ شرابِ دنیوی لحظه‌ای مستی می‌آورد، اما شرابِ عشق جاودانه است.

نکته ادبی: تضادِ میانِ شرابِ انگوری و شرابِ عشق در این بیت برای تأکید بر اصالتِ عشقِ معنوی است.

رخ چون ارغوانش آن کند آن که صد خم شراب ارغوانی

چهره‌ی گلگون و ارغوانیِ او کاری می‌کند که صدها خمِ شرابِ ارغوانی نیز نمی‌تواند چنان مستی و اثری داشته باشد.

نکته ادبی: ارغوان استعاره از رنگِ سرخِ گونه‌ی معشوق است که نمادِ زیباییِ مست‌کننده است.

دگر وصف لبش دارم ولیکن دهان تو بسوزد گر بخوانی

هنوز سخن‌ها در وصفِ لبانِ او دارم، اما بیم آن دارم که اگر بر زبان آورم، دهانِ تو از شدتِ حرارت و سوزندگیِ آن بسوزد.

نکته ادبی: این بیت اغراقی شاعرانه است برای بیانِ عظمت و شکوهِ توصیف‌ناپذیرِ جمالِ یار.

عجب مرغابی آمد جان عاشق که آرد آب ز آتش ارمغانی

شگفتا از جانِ عاشق که چون مرغابی است؛ مرغابی که در آب است، این بار از دلِ آتش، آب (حیات) به ارمغان می‌آورد.

نکته ادبی: مرغابی نمادِ جانِ عاشق است که میانِ دو عالمِ آتش و آب در رفت و آمد است و به پیوندِ اضداد دست می‌یابد.

ز آتش یافت تشنه ذوق آبش کند آتش به آبش نردبانی

عاشقِ تشنه، ذوق و لذتِ آب را در دلِ آتش می‌یابد و همان آتش را نردبانی می‌کند تا به آبِ وصل برسد.

نکته ادبی: نردبان شدنِ آتش برای رسیدن به آب، استعاره‌ای است از اینکه سختی‌ها و رنج‌های عشق، وسیله‌ای برای کمال و رسیدن به آرامش است.

آرایه‌های ادبی

استعاره آب زندگانی

به کارگیری استعاره برای توصیف محبوب که منشأ حیات و بقای روح است.

متناقض‌نما (پارادوکس) کند آتش به آبش نردبانی

جمع کردنِ دو عنصر متضاد (آتش و آب) و نشان دادنِ پیوندِ سازنده میان آن‌ها برای رسیدن به کمال.

مراعات نظیر شراب، خم، ارغوان، مستی

استفاده از واژگانی که در یک شبکه معنایی (شراب‌سازی) قرار دارند تا فضای توصیفیِ شعر تقویت شود.

اغراق دهان تو بسوزد گر بخوانی

بزرگ‌نماییِ قدرتِ کلام و وصفِ زیباییِ یار به اندازه‌ای که شنونده طاقتِ شنیدن آن را ندارد.

تلمیح آب زندگانی

اشاره به داستان خضر نبی و چشمه حیات در اسطوره‌ها و باورهای کهن.