دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۷۰۰

مولوی
ز هر چیزی ملول است آن فضولی ملولش کن خدایا از ملولی
به قاصد تا بیاشوبد بجنگد بدو گفتم ملولی هست گولی
بخورد آن بازی من خشمگین شد مرا گفتا خمش دیوانه لولی
نگوید هیچ را بد مرد این راه مبین بد هیچ را ور نی تو غولی
بگفتم عین انکار تو بر من نه بد دیدن بود یا بی حصولی
مرا گفت او تناقض های بینا بود از مصلحت نه از بی اصولی
محالی گر بگوید مرد کامل تو عین حال دانش ای حلولی
گهی درد که داند گه بدوزد گهی شاهی کند گاهی رسولی
به تأویلات تو او درنگنجد که تو هستی فصولی او اصولی
ز خود منگر در او از خود برون آ که بر بی حد ندارد حد شمولی
خمش ای نفس تازی هم بگویم دوباره لا تقولی لا تقولی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قطعه‌شعر، گفتگویی حکیمانه پیرامون تفاوت نگاهِ محدودِ انسانِ گرفتار در بندِ خودخواهی (فضولی) و نگاهِ جهان‌شمولِ انسانِ کامل (عارف) است. شاعر در پیِ آن است که نشان دهد رفتارهای به‌ظاهر متناقضِ یک استادِ راهنما، نه از سرِ بی‌اصولی، بلکه مبتنی بر مصلحت‌سنجی‌های عمیقی است که عقلِ جزئیِ پیروانِ عامی از درک آن عاجز است.

درونمایه اصلی اثر، دعوت به رهایی از زندانِ خود و قضاوت‌های سطحی است. نویسنده تأکید می‌کند که برای درکِ حقیقتِ رفتارِ بزرگان، باید از حصارِ تفسیرهای شخصی و تکیه بر استدلال‌های محدودِ دنیوی خارج شد، چرا که حقیقتِ بی‌کران در قالبِ ذهنِ محدودِ ما نمی‌گنجد.

معنای روان

ز هر چیزی ملول است آن فضولی ملولش کن خدایا از ملولی

آن فرد فضول و مداخله‌گر، از هر چیزی دلزده و خسته است. خدایا، او را از این حالتِ دلزدگی و ملال برهان تا به آرامش برسد.

نکته ادبی: فضولی در اینجا به معنای کسی است که در کار دیگران دخالت بیهوده می‌کند.

به قاصد تا بیاشوبد بجنگد بدو گفتم ملولی هست گولی

او به جای پذیرشِ حقیقت، با پیام‌آورِ آن می‌جنگد. به او گفتم این همه ناآرامی و دلزدگی، نشانه نادانی و حماقتِ توست.

نکته ادبی: گولی در اینجا به معنای بلاهت و حماقت به کار رفته است.

بخورد آن بازی من خشمگین شد مرا گفتا خمش دیوانه لولی

هنگامی که من بر آن بازی و رفتارِ نادرستش خرده گرفتم، او خشمگین شد و به من گفت: ساکت باش ای دیوانه ولگرد.

نکته ادبی: لولی در ادبیات کهن معمولاً به معنای کولی یا کسی است که قید و بندهای اجتماعی را رعایت نمی‌کند و در اینجا توهینی از سوی مخاطب است.

نگوید هیچ را بد مرد این راه مبین بد هیچ را ور نی تو غولی

کسی که سالکِ راستینِ این راه باشد، هرگز بدِ کسی را نمی‌گوید. تو نیز نباید در هیچ‌کس یا هیچ‌چیز، بدی ببینی؛ وگرنه تو خود گمراه و هیولای جهل هستی.

نکته ادبی: غول در اینجا استعاره از موجودی گمراه‌کننده و فریبنده است.

بگفتم عین انکار تو بر من نه بد دیدن بود یا بی حصولی

من به او گفتم: آیا اینکه تو مرا انکار می‌کنی، به خاطر این است که واقعاً در من عیبی دیده‌ای، یا به دلیل آن است که تو توانایی و درکِ کافی برای فهمِ حقیقت نداری؟

نکته ادبی: حصول به معنای بهره‌مندی از کمالات و دست یافتن به حقیقت است.

مرا گفت او تناقض های بینا بود از مصلحت نه از بی اصولی

او به من پاسخ داد: این تضادها و تناقض‌هایی که در رفتارِ من می‌بینی، بر اساس مصلحت‌های عالی است و نه به این معنا که من بی ریشه یا بی اصول باشم.

نکته ادبی: تناقض‌های بینا اشاره به رفتارهای متضادِ ظاهریِ عارف دارد که حکمتِ پنهانی در آن نهفته است.

محالی گر بگوید مرد کامل تو عین حال دانش ای حلولی

اگر انسانِ کامل سخنی بگوید که در ظاهر محال و غیرممکن به نظر برسد، تو که قائل به حلولِ حقیقت در انسان هستی، آن را عینِ واقعیت و حقیقت می‌دانی.

نکته ادبی: حلولی به فرقه‌ای اشاره دارد که معتقد به جای گرفتنِ الوهیت در جسم انسان هستند، اما اینجا به معنایِ کسی است که پذیرایِ حقیقتِ الهی است.

گهی درد که داند گه بدوزد گهی شاهی کند گاهی رسولی

او (انسانِ کامل) می‌داند که چه زمانی باید درد ایجاد کند و چه زمانی درمان کند؛ گاهی چون پادشاهی مقتدر عمل می‌کند و گاهی چون پیام‌رسانی فروتن.

نکته ادبی: دوختن کنایه از ترمیم و درمان کردنِ جان است.

به تأویلات تو او درنگنجد که تو هستی فصولی او اصولی

او در تفسیرهای محدودِ تو نمی‌گنجد؛ چرا که تو درگیرِ جزئیات و حواشی (فصول) هستی، اما او بر پایه اصولِ ثابت (اصول) استوار است.

نکته ادبی: فصولی و اصولی تقابل میانِ حواشی و کلیات (اصول) را نشان می‌دهد.

ز خود منگر در او از خود برون آ که بر بی حد ندارد حد شمولی

او را با معیارهایِ خودت نسنج، از خودت بیرون بیا و رهایش کن؛ چرا که وجودِ بی‌کران را نمی‌توان در حد و مرزِ خودخواهی‌های محدود گنجاند.

نکته ادبی: شمول در اینجا به معنای احاطه داشتن و حد و مرز کشیدن برای چیزی است.

خمش ای نفس تازی هم بگویم دوباره لا تقولی لا تقولی

ای نفسِ پرشتاب و بی‌قرار، سکوت کن؛ من باز هم سخن خواهم گفت. مدام به من نگو که دیگر نگو و ساکت باش.

نکته ادبی: نفسِ تازی به نفسی که مانند اسبِ تازی پرتحرک و سرکش است، گفته می‌شود.

آرایه‌های ادبی

تضاد (تقابل مفهومی) فصولی و اصولی

تقابل میانِ امور جزئی و گذرا با اصول و بنیادهای ثابت که برای تبیینِ جایگاهِ عارف و عامی به کار رفته است.

استعاره بدوزد

استعاره از شفا دادن و اصلاحِ امور یا پیوند دادنِ دل‌های گسسته.

تناقض‌نمایی (پارادوکس) محالی گر بگوید مرد کامل

بیانِ این نکته که آنچه از نظر عقلِ جزئی محال است، نزدِ حقیقت‌بینان عینِ واقعیت است.