دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۲۶۹۰

مولوی
چو عشق آمد که جان با من سپاری چرا زوتر نگویی کآری آری
جهان سوزید ز آتش های خوبان جمال عشق و روی عشق باری
چو جان بیند جمال عشق گوید شدم از دست و دست از من نداری
بدیدم عشق را چون برج نوری درون برج نوری اه چه ناری
چو اشترمرغ جان ها گرد آن برج غذاشان آتشی بس خوشگواری
ز دور استاده جانم در تماشا به پیش آمد مرا خوش شهسواری
یکی رویی چو ماهی ماه سوزی یکی مریخ چشمی پرخماری
که جان ها پیش روی او خیالی جهان در پای اسب او غباری
همی رست از غبار نعل اسبش بیابان در بیابان خوش عذاری
همی تازید عقلم اندک اندک همی پرید از سر چون طیاری
همین دانم دگر از من مپرسید که صد من نیست آن جا در شماری
من آن آبم که ریگ عشق خوردش چه ریگی بلک بحر بی کناری
چو لاله کفته ای در شهر تبریز شدم بر دست شمس الدین نگاری

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده، بازتابی از تجربه‌ی عمیق عرفانی و مواجهه جان با حقیقتِ عشق است که در قالبِ تشبیهاتِ آتشین و نورانی، فرایندِ فروپاشیِ منِ کاذب و پیوستن به هستیِ مطلق را ترسیم می‌کند. شاعر در این فضایِ پرشور، عشق را همچون برجی از نور می‌بیند که همزمان آتش‌افروز است و جانِ عاشق را در چرخشی بی‌پایان به دورِ خود، به کمال و فنا می‌رساند.

در این مسیر، عقلِ استدلالی ناتوان می‌گردد و شخصیتِ معشوق همچون شهسواری پرهیبت ظهور می‌کند که تمامِ هستی در برابرِ عظمتِ او، چون غباری ناچیز است. این اثر بیانگرِ تسلیمِ تام و تمامِ عاشق در برابرِ جذبه‌های الهی است؛ جایی که اعداد، مفاهیم و قیودِ زمینی رنگ می‌بازند و جای خود را به حضوری بیکران می‌دهند.

معنای روان

چو عشق آمد که جان با من سپاری چرا زوتر نگویی کآری آری

هنگامی که عشق به سراغ تو آمده تا جانت را از تو بگیرد (یا تقدیم کنی)، چرا در پذیرش آن تردید می‌کنی و زودتر پاسخ مثبت نمی‌دهی؟

نکته ادبی: آری آری، تأکیدی بر تسلیم شدن در برابر جذبه عشق است.

جهان سوزید ز آتش های خوبان جمال عشق و روی عشق باری

دنیا به واسطه آتش زیبایی‌های دلبران سوخت و از میان رفت، چرا که جمالِ عشق، بار سنگین و در عین حال پرشکوهی است.

نکته ادبی: باری در اینجا می‌تواند به معنای همانا یا تأکید و یا به معنای بارِ گران باشد.

چو جان بیند جمال عشق گوید شدم از دست و دست از من نداری

وقتی جان آدمی جمال عشق را می‌بیند، اعتراف می‌کند که از دست رفته است و تو (ای عشق) اختیار او را در دست گرفته‌ای.

نکته ادبی: از دست رفتن کنایه از از دست دادن خویشتن و اختیار است.

بدیدم عشق را چون برج نوری درون برج نوری اه چه ناری

من عشق را به مانند برجی پر از نور دیدم؛ اما شگفتا که در درون این برج نورانی، چه آتش سوزان و مهیبی شعله‌ور است.

نکته ادبی: نار و نور تضاد زیبایی را برای نشان دادن ماهیت عشق ایجاد کرده‌اند.

چو اشترمرغ جان ها گرد آن برج غذاشان آتشی بس خوشگواری

جان‌ها همچون مرغانی گرد این برجِ عشق می‌چرخند و غذای آن‌ها همان آتشِ خوش‌گوار و جان‌بخش است.

نکته ادبی: اشترمرغ به معنای شترمرغ است که در اینجا برای توصیف چرخیدن و بی‌قراری جان‌ها به کار رفته است.

ز دور استاده جانم در تماشا به پیش آمد مرا خوش شهسواری

جانم از دور ایستاده بود و تماشا می‌کرد که ناگهان شهسواری زیبا و باشکوه به پیشگاه من آمد.

نکته ادبی: شهسوار استعاره از معشوق یا پیر و مرشد راه است که با هیبت وارد میدان می‌شود.

یکی رویی چو ماهی ماه سوزی یکی مریخ چشمی پرخماری

چهره‌ای داشت همچون ماهی که ماه دیگر را می‌سوزاند و چشمانی داشت مانند مریخ که سرشار از خماری و مستی بود.

نکته ادبی: مریخ در ادبیات کهن نماد سرخی و گاهی ستیزه‌جویی و مستی است.

که جان ها پیش روی او خیالی جهان در پای اسب او غباری

در برابر چهره او، تمامی جان‌ها همچون خیالی بیش نیستند و تمام جهان در پای اسب او چون غباری ناچیز است.

نکته ادبی: خیال به معنای پندار و توهم در برابر حقیقت است.

همی رست از غبار نعل اسبش بیابان در بیابان خوش عذاری

از میان غباری که از نعل اسب او برمی‌خاست، در هر بیابان و کویری زیبارویانی متولد می‌شدند.

نکته ادبی: عذار به معنای چهره و به مجاز به معنای زیبارویان است.

همی تازید عقلم اندک اندک همی پرید از سر چون طیاری

عقل من اندک اندک در حال فرار بود و گویی همچون پرنده‌ای از سرم پرید و رفت.

نکته ادبی: طیار به معنای پرنده یا چیزی که در حال پرواز است.

همین دانم دگر از من مپرسید که صد من نیست آن جا در شماری

من فقط همین را می‌دانم و دیگر از من چیزی نپرسید، چرا که در آن ساحتِ عشق، اعداد و شمارش‌های انسانی هیچ جایگاهی ندارند.

نکته ادبی: صد من کنایه از محاسبات مادی و اندازه‌گیری‌های عقلانی است.

من آن آبم که ریگ عشق خوردش چه ریگی بلک بحر بی کناری

من آن آبم که ریگ‌های (بیابانِ) عشق مرا نوشیدند؛ یا بهتر بگویم، آن ریگ‌ها خود دریایی بیکران بودند.

نکته ادبی: اشاره به فنای عاشق در دریای عشق است که در اینجا به صورت پارادوکس ریگ و دریا بیان شده است.

چو لاله کفته ای در شهر تبریز شدم بر دست شمس الدین نگاری

همچون لاله‌ای که در شهر تبریز چیده و فشرده شده باشد، من نیز در دستان شمس تبریزی به نقشی (مرید و فدایی) تبدیل شدم.

نکته ادبی: کفته به معنای شکافته و درهم شکسته است. نگار در اینجا به معنای تصویر یا محبوب است.

آرایه‌های ادبی

استعاره برج نوری

تشبیه عشق به برجی از نور که راهنمای سالکان است و در عین حال درونی آتشین دارد.

تناقض (پارادوکس) درون برج نوری اه چه ناری

جمع میان نور و آتش که نشان‌دهنده ماهیت دوگانه جمال و جلال الهی است.

اغراق جهان در پای اسب او غباری

توصیف حقارت عالم مادی در برابر عظمت تجلی معشوق.

تشبیه رویی چو ماهی

مانند کردن چهره معشوق به ماه برای نشان دادن درخشندگی آن.

تلمیح شمس الدین

اشاره به شمس تبریزی، مراد و راهبر معنوی شاعر.